«Red carpet»
يا فرش قرمز، مراسمي است كه درجشنواره ها و مراسم سينمايي جهان، پيش ازنمايش يا
اكران فيلمهاي سينمايي برگزار مي كنند. هدف اين مراسم ترغيب مخاطب خاص و عام به
ديدن فيلم و كمك به تبليغات و افزايش فروش فيلم است. يكي ازمسؤولان سينمايي درباره
برگزاي اين مراسم درايران گفته است كه بايد مراسمي با هويت ايراني و فرهنگ خودمان
پيدا كنيم و دنبال تقليد نباشيم. فكر كردم اگر بجاي قالي قرمز اين مراسم، فرشي
دستباف بيندازند و نامش را مراسم فرش دستباف بگذارند، حتما مراسمي با فرهنگ خودي
خواهيم داشت. عكسهاي چند مراسم برگزار شده
فرش قرمز نشان مي دهد كه ساختار برگزاري اين مراسم درست مانند همه جاي دنياست.
بااين تفاوت كه خانمهاي هنرپيشه ايراني با شال و مانتو روي فرش حاضر شده و همان
حركات و ژستهاي هاليوودي را جلوي دوربينها نمايش مي دهند. بهتراست ازظاهر گرايي
عبوركنيم وبيشتر به ماهيت توجه كنيم. هنر مدرن درغرب ماهيتي خود شيفته و پرزرق و
برق دارد. ماهيتي كه جَوَلان هرچه بيشتر، براي
جذب هرچه بيشتر و درنهايت سود هرچه بيشتر را هدف قرار داده است. درحالي كه انسان
مسلمان انقلاب اسلامي و هنر انقلاب اسلامي نيز به تبع آن ماهيتي متفاوت دارند.
درنمونه هاي موفق سينماي انقلاب مثل ديده بان ومهاجر و هور درآتش، ما با نقش –
انسانهايي مواجهيم كه حياتشان را درنمايشي نبودن، جَوَلان ندادن، ژستهاي فريبنده
نداشتن مي دانند. اينكه يك هنرپيشه زن روي فرش با چه رنگ و يا با چه لباسي حاضر
شود، درماهيت موضوع چه تفاوتي حاصل مي شود؟ يعني اگر هنرپيشه هاي فلان فيلم با
چادر به فرش قرمز بيايند، اهداف فرهنگي محقق شده است؟
شنيده ايد كه عين نجس را به هرصورت و با هرچيزي كه آب بكشي
پاك نمي شود، مگر آنكه ماهيتش رااز دست دهد. مثلاً سگي كه درمعدني نمك كاملاٌ حل
شود. يا خوني كه دراختلاط با آب، رنگ و بويش را ازدست بدهد. اين فرشهاي گل گلي
باعث افزايش سطح فني يا محتوايي يك فيلم نمي شود. فقط تبليغاتي زودگذر و فريبنه
است كه حتي اگر مخاطباني را به سالنها بكشاند، نمي تواند ازتبليغات سينه به سينه
مردمي آن استفاده كند. بهتر است مسؤولان و دست اند كاران سينماي ايران، اول به سطح
كيفي فيلمهايشان بيفزايند و بعد به فكر روشهاي تبليغاتي مدرن بيفتند.
« سلامتیه سه تن : ناموس و رفیق و وطن. سلامتیه سه کس : زندانی
و سرباز و بی کس.... سلامتی آزادی , سلامتی زندونیای بی ملاقاتی...» صداي راديو كه اين جملات را پخش مي
كند، با فِس و فِس تنور نانوايي و تاپ تاپ كوبيدن خمير روي صفحه تنور مخلوط شده
است. تازه رسيده ام نانوايي. زود ذهنم پرواز مي كند. سكانسهاي شروع
فيلم اعتراض كيميايي. داريوش ارجمند درحال آزاد شدن اززندان است. مهدي فتحي
درمراسم استقبال ازاو كه به خاطر قتلي ناموسي به زندان افتاده، اين جملات را
درميان بدرقه زندانيان ديگر مي گويد.
هنوز نوبتم نشده. چانه گير همينطور كه
همه بدن را مي جنباند و گلوله هاي يك اندازه خمير را روي صفحه پرت مي كند و رويش
آرد مي پاشد، روبه شاطر ميانسال كه عرق ريختن برايش مثل آب خوردن است مي كند ومي
گويد : «يادته؟ »
سريع فكر مي كنم. پس اينكه مي گويند
فيلمهاي كيميايي متحجرانه است و تكرار خود و هنوز دنبال انقلاب فردي و آنارشيسم،
بي خود است. ببين نفوذ روشنفكرها درمردم چقدر زياد شده! خمير گير نانوايي محل ماهم
اعتراض كيميايي را بعد ازسالها بياد دارد.
گوشها را تيز مي كنم. چانه گير پس
ازسرتكان دادن شاطر ادامه مي دهد. « ها... اي حرفا رِه عمر و عاص به مالك اشتر
مُگفت!!»
آواتار فيلم به ظاهر پيچيده
ايست. جلوه هاي ويژه بصري با جديدترين تكنولوژي روز به اضافه حرفهاي گنده - و البته باسمه اي - پست مدرنيستي :
حفظ محيط زيست : «مادربزرگ ما طرف كسي رو نمي
گيره، او ن فقط ازتعادل حيات حفاظت مي كنه[1]»
، طرح رابطه ناديدني موجودات زنده با هم كه با ترفند پيوندهاي عصبي بوجود آمده، ادعاهاي
ضد جنگ بخصوص با تصاوير احساسي نابود شدن درخت پس ازبمباران، محق دانستن موجودات
براي دفاع ازخود«وقتي پاروي دم ديگران مي ذاري بهشون حق بده دشمنت بشن [2]»،
نقد درون گفتماني ليبرال - سرمايه داري «بخاطر چي معامله كنن، آبجو يا شلوار لي؟
ما چيزي نداريم كه اونها دلشون بخواد[3]»
و... همه اينها فيلم را مهم و باشكوه جلوه مي دهد. اما آواتار بيش ازآنكه پيچيده و
عميق باشد، پرزرق و برق و فريبنده وبا ساختاري بسيار ساده. يعني همان رقصنده با
گرگِ كوين كاسنر در نمونه اي امروزي، تخيلي و مجازي. نزديك شدن يك آمريكايي به
قبايل بدوي سرخپوست و دراينجا ناوي، دلسوزي با آنها به خاطر ظلم اشغالگران
آمريكايي، حلول خصوصيات و روحيات آنها دراو و درنهايت عضويت و همراهي با آنها در
جنگ با اشغالگران. شما مي توانيد دراين چهارچوب بجاي ناويها، سرخپوستها، سياه
پوستها، سفيد پوستهاي آفريقايي، مسلمانها، زردها، بوميان استراليا و ... را
بگذاريد و به مدلهاي ديگري برسيد.
و چند نكته درباره فيلم
:
بخش هاي منتقدانه آواتار
به ساختارهاي ليبرال سرمايه داري، با قطعه اي ازخود فيلم خنثي مي شود. مثلاً
تفكرات ضد جنگ فيلم با فضاي نظامي اغراق آميز درباره تواناييهاي نداشته ارتش
آمريكا به فراموشي سپرده مي شود. درست مثل آژانس شيشه اي كه ما فقط يكي مي سازيم و
آمريكاييها سالي چند تا.
درميان ناوي ها فقط
آنهايي متمدن ترند و بويي ازخصايص انساني برده اند كه انگليسي بلدند. بيشتر هم
زنها انگليسي بلدند و نه همه. دختر پادشاه، همسر پادشاه و... يعني كارگردان تفاوت
طبقاتي نظام ليبرال - سرمايه داري را به پاندورا هم تعميم مي دهد.
مثلي است كه مي گويد :
خود گويم و خود خندم، من مرد هنرمندم است. خودت اشغال كني، تجاوز كني، هر جنايتي
را مرتكب شوي و بعد درمقام فرشته صلح ظاهر شوي و دنيا را به تحسين وادار كني. منجي ناويها!! درفيلم، بازيك آمريكايي نيرو ويژه
است كه جنايات زيادي را مرتكب شده است.
بخشهايي ازفيلم، رويكرد
به خدا،دين، معنويت، ستايش، پرستش، معجزه، شفا وديگر مفاهيم اينچنين است. اما
كدام خدا؟ خداي ناويها چيزي فراتر از اسطوره ها و خدايان خرافي و دست ساخته بدويان
آفريقا و آسيا و آمريكاو اروپاست؟ درمقابل اين، انسان ليبرال است كه درمقابل خدايان
قلابي ناويها، خود را بجاي خدا نشانده و كارخانه ناوي سازي علم كرده است. اين
درونمايه درترميناتور 1و 2جيمز كامرون نيز
ديده مي شد.
آواتار دريك رويكرد
استراتژيك، درحال ترسيم رابطه آينده آمريكا با جهان سومي هاست. وارد شدن ازدردوستي
و نشان دادن هويج، نزديك شدن به آداب و رسوم اديان مختلف، نفوذ درآنها و استحاله
شان. يعني همان سياست غرب درانتخابات رياست جمهوري ايران با نمادهاي مذهبي و
انقلابي. درسطحي ديگر فيلم با انتقاد خفيف به سياستهاي جنگ طلبانه بوش، سياستهاي اوباما درباره خروج آمريكاييها
ازعراق را پي مي گيرد. درست مثل فيلم هارت لاكر.
نگاهي به نقدهاي آواتار
در خارج ازايران انداختم. درآنها چند نكته جالب ديده مي شد. ازكليساي كاتوليك كه به
طبيعت پرستي و طبيعت گرايي افراطي فيلم كه درمقابل خداگرايي قرار دارد، اعتراض
كرده بود. تا اعتراض بوميان آمريكا و هند كه استفاده ازواژه مقدس آواتار را براي
فيلمي سرگرم كننده جرم مي دانند تا اعتراض گروههاي زيست محيطي به آواتار براي
استفاده ازشنهاي خاص يكي ازمعادن كانادايي – يكي ازموارد خنثي كننده فيلم كه
درباره محيط زيست و طبيعت فيلم مي سازد ودرهمان فيلم محيط زيست را تخريب مي كند. -
اول بگويم
كه اين مطلب نه به جهت مهم انگاري جرياناتي مشابه فيلم هيچ و عوامل آن است (كه
استقبال مخاطب عام ازفيلم و مقايسه اش با آثار تأثير گذار اين سالها، خود گوياي
اهميت آنست) دراين مختصر قصد انتقال هشداري به فضاي فرهنگي – سينمايي مشهد رادارم.
دو هفته پيش و به فاصله چند روز، كارگردان، فيلمنامه نويس و تدوينگر فيلم هيچ،
ميهمان دو جمع به ظاهر مذهبي و انقلابي بودند. آقاي فيلمنامه نويس ميهمان سوگواره
عاشورايي دفتر تبليغات اسلامي خراسان و دو نفر ديگر ميهمان بسيج دانشجويي يكي
ازدانشكده ها! هرچه فكر كردم كه هيچ و عواملش چه ارتباطي با اين دو مجموعه پرادعا
دارند، نفهميدم! ازگزارش يكي ازدوستان ازجلسه بسيج دانشجويي، چند جمله براي شما
نقل مي كنم :
«كارگردان اواسط جلسه، جمله زير را كه گفت جمعيت به شدت تشويقش كردند :زن در جامعه
ما مظلوم واقع شده و دارد در این مملکت به زنان ظلم می شود. حق پیشرفت و آزادی از
زنان گرفته شده و آنان نمی توانند آن طور که می خواهند زندگی کنند » با اين جمله
يكي ازحضار پشت پيدا مي كند، بلند مي شود ومي گويد: « چرا زن و مرد را در یک خانه
با پوشش و روسری نشان می دهید؟ مگر در واقعیت عینی و خارجی، زن از شوهر خود رو می
گیرد؟» و كارگردان اينطور پاسخ مي دهد: «متأسفانه این چیزها در کشور ما هست و ما
نمی توانیم فضای ناتورالیستی فیلم ها را به درستی به تصویر بکشیم و امیدوارم روزی
بشود که این گونه موانع هم از سد راهمان برداشته شود!»
دربخشي ديگر ازگزارش اين
دوست حاضر درجلسه مي خوانيم :
« اززیرکی های
ديگر کاهانی در «هیچ» کمک گرفتن از تخیل
بیننده برای مسائل مبتذل است. اگر فیلم ساز، مسائل جنسی را به تصویر بکشد، مخاطب
محکوم است که سلیقه و میل کارگردان را ببیند. اما تخیل این امکان را به مخاطب می
دهد كه آنگونه خودش می خواهد صحنه ها را ترسیم کند. صدای شستن عمه خانم در حمام، رفتن
نادر و عفت به اتاق خواب و بيرون كردن پسرک. فیلم ديدن نرم مردان خانه و...»
بنده كاري با فيلم ندارم؛ هيچ
بي مايه تر و روتر ازآنست كه حتي برايش نقد نوشت. فقطاين سؤال را مطرح مي كنم كه دفتر تبليغات
اسلامي حوزه علميه قم و بسيج دانشجويي، افراد مناسبتري براي دعوت سراغ نداشتند؟
جاي عوامل فيلمهاي طلا و مس، نفوذي، كودك و فرشته، به كبودي ياس، فرزند خاك و دهها
فيلم ارزشمند ديگر درمناسبات سينمايي آقايان كجاست؟
«کلیشه[ ک ِ ش ِ] (فرانسوی ) در اصطلاح چاپ ،
تصویر یا نوشته ای که بر فلز یا چوب حک کنند و آن را بهنگام چاپ کردن کتاب ، مجله
و غیره بکار برند. / وقتی بخواهند خطی را عیناً چاپ کنند، اول عکس آن را روی فیلم
یا شیشه ٔ حساس می گیرند، سپس یک قطعه زینک را حساس کرده همان شیشه یا فیلم را به
روی آن کپیه می کنند، بعد زینک را ظاهر کرده به روی آن مرکب می مالند و از روی
مرکب پودر مخصوصی می ریزند و در ظرفی مقداری اسیدنیتریک (تیزاب ) رقیق ریخته ، زینک
را در توی آن قرارمی دهند تا اسید محل خالی از نوشته ٔ زینک را در خود حل کرده و
نوشته در روی زینک به طور برجسته ظاهر می گردد سپس آن را در روی تخته ای به بلندی
حروف میخ کوبی کرده برای چاپ آماده می سازند. (فرهنگ فارسی معین)»
برمبناي اين توضيح، مي توانيم كليشه را به معناي كپي كاري، يا
تكراركردن چيزي درست مانند نمونه قبلي درنظربگيريم. توليدات صنعت چاپ، سري دوزيهاي
لباس يا توليدات مشابه صنايع ازاين دسته اند. جالب اينكه درلغت نامه دهخدا و
درمعناي كلمه تكراري به مثالي برمي خوريم كه دراين مطلب بسيار بكارمان مي آيد.
«تکراری [ت َ
/ ت ِ ] (ص نسبی ) مکررشده . چند بار بیان یا عمل و یا عرضه شده . مانند
داستان یا نمایش تکراری» ويا فيلم سينمايي تكراري!!»
اما كليشه كاري درسينما به مفهوم عيني سازي يا ساخت يك اثر
مشابه اثرديگر نيست و استفاده ازكلمه كليشه يا كليشه اي، بيشتردربردارنده تكرار
مفاهيم، فضاها و حتي مكانها و اشخاصي مشابه درآثار سينمايي است. حقير 5 سال منظم و
بدون وقفه درجشنواره فجر حضور داشته و بيش از90 درصد آثار به نمايش درآمده درجشنواره
را ديده و با دقتي كه درتوانم بوده يادداشت برداشته ام. عدم تنوع درموضوعات،
تيپها، شخصيتها، مكانها و... يكي ازمشكلات بزرگ و البته قابل حل سينماي ايران است.
ازقضا ما دركشوري زندگي مي كنيم كه بيشترين تحولات اجتماعي، سياسي، اقتصادي و
مهمتر ازهمه فرهنگي را دراين 30 سال تجربه كرده ايم. تحولاتي كه شايد بيشتر از
بيشتر قاره هاي جهان دريك قرن باشد. وقوع انقلاب اسلامي و به تبع آن مسأله
گروهكها، ترورها، انقلاب فرهنگي، دفاع مقدس، رحلت امام خميني، ولايت مقام معظم
رهبري، تجديد نظر فرهنگي – اقتصادي دردوره سازندگي و اصلاحات، انحراف مديران و
بخشي ازبدنه مسؤوليتي كشورازگفتمان اصيل انقلاب اسلامي، بازگشت به تفكر انقلاب
اسلامي دردولت جديد و اتفاقات ريز و درشت ديگر سياسي كه تبعات مختلفي براي مردم داشته
است. سؤال كليدي براي شروع بحث اين است كه اين همه تحولات كه فقط مربوط به 30 سال
گذشته بوده و تاريخچه و فرهنگ غني ايران درطول هزاران سال گذشته، چقدر درآثار
سينمايي پس ازانقلاب رسوخ كرده است. روي ديگر بحث نزديك شدن واقعي فيلمسازان به
تاريخچه و فرهنگ ودين و اجتماعيات مردم است. خصوصاً مردم سال 1388 جمهوري اسلامي
ايران، 30 سال پس ازبزرگترين انقلاب اسلامي پس ازپيامبر. فيلمهاي فعلي سينماي
ايران، چه نسبتي با همه مردم بيش از70 ميليوني ايران دارند. تأكيد برهمه مردم و نه
5 درصد قله ايراني و چند درصد بيشتر قله تهراني. براي درك بهتر فضاي كليشه هاي
رايج درسينماي سالهاي اخير ايران، جشنواره فجر امسال يعني 1388 را كه 5 سال ازروي كارآمدن
دولت جديد مي گذرد،مورد بررسي قرار مي دهيم.
تهران، تهران: بزرگترين شهر و پايتخت ايران ازقاجاريه به بعد. يك كلانشهر با
8 ميليون جمعيت و مساحت بيش از700 كيلومترمربع (حدود 0.00042 مساحت كل كشور) كه
تمركزي شديد ازنظر اداري و اقتصادي درپايتخت بوجود آورده است. اين تمركز شامل
سينما نيز مي شود. بيشتر امكانات فني و عوامل سينمايي و سالنهاي پخش آثار سينمايي
درتهران متمركزند. اين تهران نشيني كه به سبب ورود و خروج ميلياردي بودجه هاي
دولتي به مرفه نشيني عوامل تراز اول سينمايي تبديل شده، نوعي تهرانيزه بودن را
درآثار سينمايي بوجود آورده است. تهرانيزه بودن سينماي ايران بسيار شبيه
آمريكاييزه بودن سينماي هاليوود است. درفيلم هاي حادثه اي- سياسي سينماي آمريكا
مثل روز استقلال و 2012 شاهديم كه مقصد همه تهديدهاي بشري
آمريكاست و طبيعتاً منجي بشريت نيز آمريكايي ازكاردرمي آيد. درجشنواره امسال جز
فيلمهاي : « به رنگ ارغوان، آتشكار، بيگانگان، سفرمرگ، شب واقعه، وقت بودن»
ساير فيلمها درلوكيشن تهران اتفاق مي افتد. البته فيلمهاي معدودي مثل : ملك
سليمان، بدرود بغداد، شكارچي شنبه، ناسپاس، عصر روز دهم و آل دركشورهايي بجزايران
ساخته شده اند.
بالاي شهر- پايين شهر: بازهم به مثال مورد قبلي رجوع كنيد.
درسينماي ايران همه خير و شرها به بالاي شهر محدود مي شود. غمي مربوط به آنها و
شاديهايشان فرصت حضور جلوي دوربين مي يابند. اين حضور درمناطق بالاي شهر كه با
قرينه مورد قبل معلوم مي شود كه بالاي شهر تهران است، نسياني تدريجي نسبت به طبقه
متوسط و مستضعف جامعه ايران كه درپايين شهرها و روستاها زندگي مي كنند، بوجود
آورده كه باعث ناديده گرفتن آنها درتحولات اجتماعي و اقتصادي شده است. دليل تعجب
طبقه روشنفكر پس ازاعلام نتايج انتخابات را مي توان درهمين چهارچوب ارزيابي كرد.
ازاينكه بگذريم بيشتر آثاري هم كه به مناطق پايين شهر و روستاها مي پردازد، نگاهي
جهل زده وبي فرهنگ به اين قشرجامعه ايراني دارد. آتشكار و هيچ دو فيلم ازتوقيف بيرون
آمده جشنواره، نگاهي اينچنين به پايين شهريها دارند. دربيداري رؤياها طبقه متوسط
جامعه كه درجنگ نقش داشته اند مورد توجه قرارگرفته است. اما حوالي اتوبان مخاطب را يك ساعت
درخيابانهاي بالاي شهر مي گرداند و دق مي دهد تا شخصيت اصلي را به ريشه هاي پايين
شهريش بازگرداند. صحنه پوشيدن زيرشلواري كه او خواهرش را بخاطر آن به تمسخر مي
گرفت، نشاندهنده نگاه مثبت كارگردان به ريشه هاي جنوب شهري است. اما مثبت ترين
نگاهها به طبقه متوسط به پايين جامعه درميان فيلمهاي جشنواره امسال در فيلمهاي طلا
و مس وفيلم تلويزيوني فريدون مهربان است ديده مي شود. فريدون ... قصه بسيار ساده
اي دارد. قصه اي كه شايد روي كاغذ بسيار كليشه اي به نظر برسد. مردي كه چند سال
پيش همسرش را ازدست داده، به زن كارگريكي ازهتلها علاقه مند مي شود. نعمت الله و
همكار فيلمنامه نويسش مقدم دوست ازاين قصه به ظاهر كليشه اي فيلمي دوست داشتني و
بسيارواقعي ساخته اند. درميان مردم بودن و درمقابلشان پزروشنفكري نگرفتن، اين
مزيتها را دارد كه دراثر هنريت مي تواني به آنها نزديك شوي. فريدون راننده ون است.
يكي ازدوستان مي گفت حتماً فيلمنامه نويس اين كار هفته اي چند بارسوار ون مي شود.
اين بروز بودن هم با مراوده با مردم بدست مي آيد. طلا و مس زندگي يك طلبه را دستمايه
يك قصه روان قرار داده است و البته آشنايان مي دانند كه زندگي طلبگي (جزاستثنائاتي
كريه) با سادگي و قناعت عجين است. هردو اين فيلمها نگاهي شريف و انساني به انسانها
و مردم عادي جامعه دارند. صميمي، ساده، نزديك و عيني.روستا
ناشناسي : حدود 35 درصد مردم ايران درروستاها زندگي مي كنند؛ اما وقتي فيلمسازان
ما بيشتر ازايران گردي، فيلمهاي هاليوودي نگاه مي كنند و به جشنواره هاي خارجي مي
روند ووقتي فرهنگ تهراني درسينماي ايران قالب مي شود؛ بطور طبيعي تماس و درك روستاييان
و شهرستانيها بوسيله فيلمسازان پايتخت نشين به مرحله اي مي رسد كه جز تصويري كج و
معوج و غير واقعي ازآنها درسينماي ايران ديده نمي شود. دراين انگاره روستايي و شهرستاني به
دليل درتهران زندگي نكردن، بي فرهنگ، ابله، ساده دل، بي سواد، فقير و حتماً عشق
تهرانند. دراين تفكر اصل تقوا راكه پيامبر 1400 سال پيش براي تشخيص انسانها وضع
كرد، به فراموشي سپرده مي شود. ديگري، وقت بودن و ترانه كوچك من كه دو فيلم اول
واقع نما و ديگري تخيلي است، روستايياني ابله و ساده دل را تصويرمي كنند كه
درمقابل شهريهاي ازما بهتر مغبون، سرافكنده و يا گرفتارخرافات و موهومات اند.
درمورد شهرستانيها هم اين قاعده صادق است. آتشكار كه شهر اصفهان را انتخاب كرده، اصفهانيها
را مردمي گرفتار درمناسبات سخيف دنيايي نشان مي دهد. دختر همدانيِ فيلم فصل
بارانهاي موسمي دانشجويي هرزه است كه حاضر به هركاري براي ادامه تحصيل مي شود. او
به دليل اينكه جايي براي خواب ندارد، دعوت پسري دبيرستاني را براي خوابيدن درخانه
بدون پدر و مادر او قبول مي كند. درنمونه هاي مثبت همبازي با اينكه
فيلمي بالاشهري و لوكس است، اما نوستالوژي روستا دارد و هرچند كليشه اي و با نگاه
مرغ و خروسي و شير و كره اي، اما روستا را فضايي دلپذير نشان مي دهد. اما معبد جان
تنها فيلم تمام روستايي جشنواره است. قصه اي آسيب شناسانه و انتقادي ازتقدس
مزورانه يك درخت و مقابله شخصيتهاي مثبت و منفي كه همراه با طرح خرافه، شخصيتهاي
روشن ضمير و انقلابي نيز تصويرمي شود. البته شخصيتهاي مثبت فيلم پرداخت نشده و سطحي
اند. تك لهجگي : جزاپيزود دوم فيلم لطفاً مزاحم نشوید كه
يك نيشابوري را با لهجه اي درست و دقيق به تصوير مي كشد، تنها فيلم ديگري كه
استفاده درستي از لهجه مي كند، بدرود بغداد است. قصه درعراق اتفاق مي افتد و با
تلاش سازندگان فيلم، هنرپيشه ها لهجه عربي عراق را قابل قبول صحبت مي كنند. دربقيه
فيلماي جشنواره يا لهجه تهراني غالب است، يا لهجه هاي غير تهراني تحقير و به مثابه
بي فرهنگي و عقب ماندگي بكارمي روند و يا لهجه ها آنقدر خام و كارنشده است كه
مخاطب آرزوي تهراني صحبت كردن مي كند. بريم شمال : آشنا ترين جمله اي كه
درفيلمهاي تهراني كه قرار است درآن سفري انجام شود، شنيده مي شود. بيشتر فيلمسازان
ايراني وقتي تصميم مي گيرند درفيلمشان تنوعي بوجود آورده و فضا را ازكسالت تهران
دود آلود بيرون بياورند و فرصتي براي تنفس به تماشاگر بدهند، ياد شمال مي افتند.
كنار دريا، جاده زيبا، ويلاي شمال، ماهي، اجاق، ماه عسل و ... هم مفاهيمي هستند كه درپي اين كليشه
رايج سينمايي درفيلمها ديده مي شوند. البته دراين ميان بعضي فيلمها مثل به رنگ
ارغوان و صدسال به اين سالها به ضرورت قصه به شمال مي روند. اما شمالي بودن
و شمال رفتن در زخم شانه حوا، پرسه درمه، برخورد خيلي نزديك، 7 دقیقه تا پاییز و
فاصله بيشتر دكوري و باسمه اي و قابل تغيير به نظرمي رسد. چند سال پيش كه خيلي
دور، خيلي نزديك جلوه هايي ازكوير را به تصوير كشيد، خيليها به فكر افتادند كه ايران
جزتهران و شمال مناطق ديگري نيز دارد. يقه سفيدو ديگر
هيچ :
وقتي جاي بدهكار و طلبكار عوض مي شود؛ بهترين جمله ايست كه مي توان درباره آثار
تكراري سالهاي اخير سينماي ايران درباره سرداران جنگ گفت. موج مرده مشهور ترين
فيلمي بود كه به اين موضوع مي پرداخت. حاتمي كيا اين سوژه را دربه نام پدر
به نقطه اي دل زننده و بسيار شعاري رساند. اين موتيف آشنا پيش فرضي غلط و سانسور
شده دارد. همه سرداران جنگ فاسدند و بريده و به شك افتاده و خانواده هايشان همه
روشنفكر و غير ديني و شرمنده ازدفاع پدر. دراين انگاره فرزندان سرداران نيز متعلق
به نسل سومي هستندكه دربنام پدردرقالب دانشجويان باستان شناسي ودر به رنگ ارغوان
به شكل دانشجويان جنگل باني ديديم. دربه رنگ ارغوان مأموري اطلاعاتي بريده جايش را
به سردارجنگ فاسد داده است. اما نسل سوم آقاي حاتمي كيا هنوز هم تيپ آشناي آثار
پيشين است. آيا نسل سوم مطرح در سينماي ايران هم بايد متعلق به همان 5 درصد
قله باشد؟ 95 درصد ديگر نسل سوم چه صورت بندي، تفكر، آمال، كنش وواكنشهايي دارند؟
آيا 2ميليون نفري كه هرسال به راهيان نور مي روند، جوانان شهرهاي كوچك و روستاها
نسل سومي نيستند؟ درصد سال به اين سالها بارجعتي تاريخي – روشنفكري شخصيت فاسد، يك
يقه سفيد انقلاب كرده است. شخصيتي كه درست پس از تلاش براي
پيروزي انقلاب وارد كاراقتصادي شده است. نگاه متفاوت دريك كليشه را مي توانيم
درمقلد شيطان ببينيم. اينبار انگيزه يقه سفيد فاسد ازتخلفات اقتصادي، فساد اخلاقي
است. البته فضاي هاليوودي فيلم بيشتر به دلبري و دختربازي بخش دوم مي پردازد تا
طرح سوژه اي اجتماعي درباره مفاسد اقتصادي. كلاسيك ترين سرداران فاسد درميان
فيلمهاي امسال را در شكواييه آقاي زم شاهد بوديم. تهيه كننده و بازنويس فيلمنامه
دموكراسي توي روز روشن با اين فيلم همه مخالفان و اين طرفيها و آنطرفيها دوران مسؤوليتش
را به نوعي مورد عنايت قرار داده است. فيلم كه نه، بيانيه اي كوبنده درتقبيح
سرداران جنگ، هنرمندان غيرسكولار. دموكراسي توي روز روشن همچنين دربردارنده مفهوم
رويارويي بسيجي ها با فرماندهان است. فرمانده ترسوي فيلم ازهمان خط مقدم جبهه
بريده است و تكليفش را درمناسبات اجتماعي ازپيش تعيين كرده است.
فرار مغزهاي مرفهين : درميان اين فضاي مرفه روشنفكري،
هرپديده اي هرچند انتقادي و به ظاهر دردمندانه متعلق به ازما بهتران است. مثل
اينكه سالهاست كه درسينماي ايران، تحصيل درخارج كشور و حتي فرار مغزها مربوط به
طبقات مرفه جامعه است. يعني فقط مغز پولدارهاي بالاي شهر تهران نشين است كه به فكر
فرار مي افتد. با اينكه واقعيت اينست كه بيشتر نوابغ ايراني حاضر درخارج كشور
ازميان طبقه متوسط به پايين جامعه به بالاترين مدارج علمي جهاني دست يافته اند. در
شكلات داغ، سيم آخر و چهل سالگي بچه هاي مرفهين هستند كه براي تحصيل يا
زندگي به خارج كشور سفركرده اند. درصدسال به اين سالها مسأله فرار مغزها، كاربردي
نمادين و پيوند خورده با مسائل سياسي روز دارد.
اين كشور را بايد خدا نگه دارد : پس ازسرداران فاسد جنگ، مفهوم ديگري
كه درحال تبديل شدن به كليشه اي ثابت درسينماي ايران است، تصويركردن ضعف مأموران امنيتي
و نيروي انتظامي است. دراين تصويرسازي نيز با توجه به توقيف 5 ساله به رنگ ارغوان
آقاي حاتمي كيا پيشرو است. هوشنگ درمأموريتي مهم گرفتار يك مسأله عشقي مي شود.
مواجه هوشنگ با پدر ارغوان رابطه اي شك برانگيز و محكوم شونده است. يعني همه جاو
خصوصاً درفلاش بكها و خواب ديدنهاي او حق با عضو سازمان مجاهدين است. ضمن اينكه
روند فيلم طوري چيده شده كه حس همذات پنداري تماشاگر بيشتر با شفق همراه مي
شود. ناكارآمدي نيروي انتظامي را كه جزو اهداف هميشگي خصوصاً ماههاي اخير
كشور بوده و توقعات را به سمت انفعال درنيروي انتظامي برده است، مي توانيم درپشت
درخبري نيست و چراغ قرمز ببينيم. درسكانس شروع زمهرير نيروي انتظامي ظالم، مجلس
رقص و آواز سرمزار يك شهيد را برهم مي زند. برخورد و چهره مأموران نيروي انتظامي اين
فيلم بيشتر شبيه مأموران فيلمهاي ضد ايراني غرب است. البته سينماي ايران
درجشنواره امسال خالي ازنگاههاي مثبت نسبت به نيروي انتظامي و مأموران اطلاعاتي
كشور نبود. بمپوريِ فيلم وقت بودن علاوه براينكه يك رئيس پاسگاه شريف است، ازنظر
شخصيت پردازي سينمايي قابل باور و دور ازنگاههاي سياه و سفيد است. درنفوذي هم
مأموران اطلاعاتي كشور بامهارت و خلاق تصويرمي شوند واين سربلندي وقتي بيشتر به
چشم مي آيد كه سوژه يك مفسد اقتصادي است.
روشنفكرها خانواده ندارند : با ديدن بيشتر فيلمهاي سينماي ايران
اين فكر براي مخاطب تداعي مي شود كه گويي همه خانواده هاي ايراني درست مانند
خانواده هاي قله تهراني و بازهم درست مانند خانواده درجامعه و سينماي آمريكا، مملو
ازاختلاف، سرخوردگي، شكست خورده ودرمعرض طلاقند. گويي دراين كشور كه بعضي شهرهايش
مثل يزد طلاق كمتر از5 درصد است وجود ندارد. درفصل بارانهاي موسمي، كيفر، طبقه
سوم، چراغ قرمز، فاصله، شكلات داغ، پشت درخبري نيست، دموکراسی توی روز روشن، 7
دقیقه تا پاییز، حوالی اتوبان، آناهیتا، زمهریر، لطفاً مزاحم نشوید، برخورد خيلي نزديك،
بيداري رؤياها، هیچ، کارناوال مرگ، پرسه درمه، آل، آتشکار، مقلد شیطان، دیگری،
تسویه حساب، به رنگ ارغوان و... خانواده ها به انحاي مختلف ازهم پاشيده، سرد و
بطور كلي مشكل دار هستند. در صدسال به اين سالها منشأمشكلات و ازهم پاشيدگي يك
خانواده اتفاقات سياسي معاصر ايران درنظرگرفته مي شود. با انقلاب اسلامي مرد
خانواده كشته مي شود. درحالي كه نوشته 1357 با تصوير ماهيهاي ازآب بيرون افتاده
نشان داده مي شود. درسال 1367، دفاع مقدس آرش فرزند خانواده راهم مي گيرد. و زمان حال جمهوري اسلامي،
علي فرزند خوانده خانواده را تبديل به جواني فرار مغزي مي كند. حكايت
غم انگيز خانوادگي فيلمهاي ايراني البته مرهمي تسكين دهنده دارد. طلا
و مس الگويي عاشقانه و لطيف ازيك خانواده دين دار ايراني را به تصوير مي كشد.
رابطه زيباي سيد و زهرا درفيلم بسيار اندازه و حساب شده است. نه خشك و نه زرد و نه
روشنفكري و البته نه معناگرا. تلاش شرافتمندانه براي حفظ خانواده و غيرت و
ايثار زهرا براي فراهم آوردن شرايط مناسب درس خواندن سيد، كيميايي كم ياب درسينماي
ايران است.
شاغل راضي و خانه دار ناراضي : دربيشتر فيلمهاي سالهاي اخير سينماي
ايران، خانه داري نه تنها شغل نيست كه مصيبتي دست و پا گير براي رشد و تعالي
فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي زن است. در باغ قرمز، نخودي، چهل سالگي، فصل بارانهاي موسمي،
چراغ قرمز، فاصله، آناهیتا، برخورد خيلي نزديك، مقلد شیطان، تسویه حساب و به رنگ
ارغوان يا خانه داري به نحوي تقبيح مي شود و يا خصوصيات مردانه و شغل بيرون ازخانه
به اندازه اي بزرگ مي شود كه چيزي بنام وظيفه زن درحراست و مراقبت ازحريم خانواده
و حفظ آرامش رواني آن باقي نمي ماند. اين شايد به دليل عدم تبيين الگوي
خانه داري حضرت زهرا(س) است. حتي دراين مورد هم بيش ازآنكه خصوصيات زن بودن حضرتش
پررنگ شود، نقطه اضطراري پس ازسقيفه و ضرورت حضور زن درصحنه هاي اجتماع پررنگ مي
شود. طلا و مس نمونه اي مناسب براي طرح با شرافت خانه داري و به تصوير كشيدنش
بعنوان كاري جدي و حياتي است. تا حدي كه فاجعه عدم حضور زن درخانه را به
خوبي ملموس مي كند. همچنين در فريدون مهربان است با اينكه هيچگاه زن را درخانه نمي
بينيم، اما انتخاب شغل هتل داري( يا همان خانه داري) براي شخصيت زن اصلي فيلم
بخوبي تداعي كننده جدي بودن و حياتي بودن شغل خانه داري است.
قهوه خانه مدرن
: درايران قديم
وقتي مردم ازخانه بيرون مي آمدند و مي خواستند جايي دورهم جمع شوند، قهوه خانه ها
را انتخاب مي كردند كه جزء اصليش چاي و قليان بود و مشتريان اين قهوه خانه ها
بيشتر مردان بودند. اين رسم قهوه خانه نشيني امروز درجامعه ايران وجود ندارد
وخصوصاً درسينما، قهوه خانه ها جاي اراذل و اوباش و معتادها هستند. سينماي ايران
براي جايگزيني اين مكان فرهنگي سابق، قهوه خانه هاي مدرن يا كافي شاپها را بعنوان
لوكيشن اصلي بيشتر فيلمهاي تهرانيزه انتخاب كرده است. با اين تفاوت كه اينجا عنصر
اصلي كافي شاپها زنان هستند. بخش مهمي اززمان فيلمهاي تسویه حساب، مقلد شیطان، آل،
پرسه درمه، برخورد خيلي نزديك، آناهیتا، فاصله و فصل بارانهاي موسمي دركافي شاپ مي
گذرد. اين جز تك سكانسهاي فيلمهاي ديگري است كه كافي شاپ را بعنوان يكي ازلوكيشنها
انتخاب كرده اند. اما دربه رنگ ارغوان دانشجويان جنگل باني كافه اي قديمي را با
دختران امروزي و رقص و آواز پيوند مي زنند و كافي شاپي جنگلي بوجود مي آورند.
اينجا با اينكه عنصر اصليِ تهراني بودن وجود ندارد، اما سكانسهاي عاشقانه كافي
شاپي را به وفور مي توان ديد. اين البته براي بيشتر فيلمهاي سينماي ايران يك قاعده
وبراي حاتمي كيا كه پيش ازاين بيشتر لوكيشنهايش دفاع مقدسي يا درشهر بسيار بديع
بودند، يك استثناء وغير شكن است. نوشيدنيهاي
كافي شاپي : درقهوه
خانه هاي مدرن يكي ديگرازعناصر اصلي قهوه خانه هاي قديمي يعني چاي، جايش را به نوشيدنيهاي
مدرن داده است. كاپوچينو، كافي ميكس، ميلك شيك و... و مايعات تداعي كننده مشروبات
الكلي. درباغ قرمز جزرنگ مايع نوشيدني ليوانها هم به شكلي انتخاب شده كه تداعي كننده
مشروب باشد و درمقلد شيطان يك باررسمي با انواع شيشه هاي مشروب به تصوير كشيده مي
شود. شمع زير لوستر : جززمهرير كه تا چند روز ديگر نامش را
بعنوان بيشترين شمع بكاررفته درسينما ثبت خواهند كرد، دربيشتر فيلمهاي كافي شاپي و
حتي شام خوردنهاي خانگي سينماي ايران شمع روشن كردن و با شمع غذا را گرم نگه داشتن
ديده مي شود. البته اين جزو لوازم روشنفكري و بافرهنگي بالاي شهر تهراني است. وگرنه
بيشتر ايرانيهاي بي فرهنگ ازشمع درزمان قطع موقت برق استفاده مي كنند.
فالِت، فاله : منشأ موهومات و جستجوي راههاي ميانبر براي رسيدن به مؤفقيتهاي
زود بازده را بايد درتلويزيون و آگهي هاي بازرگانيش جستجو كرد. فالگيري درانواع
مختلفش مثل فال قهوه، فال حافظ، فال ورق و... نيز ازهمان راههاي ميانبر و ازنوع
روشنفكري غير دينيش است. فالگيري را درفيلمهاي تسویه حساب، مقلد شیطان، آل، برخورد
خيلي نزديك، صدسال به اين سالها مي توان مشاهده كرد.
نمادگرايي ايسمي : نامهاي بكار رفته درچند فيلم جشنواره فجر به اين شرح است :
هوشنگ، ارغوان، زيبا، سيروس، روژان، الناز، سيف، ثريا، پروانه، سينا، الهه، فريبا،
رؤيا و... اين بند را البته بايد درتلويزيون جستجو كرد. فيلمسازان و سريال سازان
ما براي متهم نشدن به تحجر و دگماتيك مذهبي از استفاده نامهاي ديني براي
شخصيتهايشان ابا دارند. تازه اين درحيطه نامهاي ائمه اطهار(ع) است و گرنه نامهايي
مثل ياس، مقداد، سلمان، عمار، روح الله و ... كه با انقلاب اسلامي رايج شد، درحال
حذف ازفرهنگ سينمايي ايران است. درطلا و مس نام زهرا براي همسر سيد بسيار بجا
انتخاب شده و نشاندهنده نوعي كليشه شكني است. اما مهمترين فيلم امسال ازجهت نامها،
صدسال به اين سالهاست. رفيع پاينده، پدر خانواده نماينده
گرايشات سلطنت طلبانه و ايران نماد مام وطن درنظرگرفته شده و اينطور القا مي شود
كه ايران باتفكر انقلاب اسلامي روبه فروپاشي است. فساد فراگير: درميان همه مشكلات زنان دركشور،
پيشاني طرح مباحث مربوط به زنان درسينماي ايران، زنان خياباني است. تسویه
حساب مسأله زنان خياباني را بعنوان عنصر اصلي فيلمنامه انتخاب كرده است. چهار زن
خلافكار براي تلكه كردن مردان ميانسال ثروتمند خودرا به شكل زنان خياباني درمي
آورند. بي پرده تر و عريان تر ازاين، فيلم مقلد شیطان است. سيفِ شيطان سفت، مردان
هرزه را به خانه اي مخفي مي كشاند و درحين اعمال منافي عفت ازآنها فيلم مي گيرد و
بعد ازآنها اخاذي مي كند. و بازهم بسيار بدتر ازاين، فصل بارانهاي موسمي است كه
پسرجوان فيلم دختري دانشجو را به خانه خالي ازپدر و مادر مي برد و به او دل مي
بندد. حوالی اتوبان، طبقه سوم و باغ قرمز نيز به نوعي زنان خياباني را
دستمايه بخشي ازقصه خود قرارمي دهند. دراين زمينه سالهاست كه نشانه شناسي خاصي
درسالهاي مختلف سينماي ايران حكم فرماست. چند سالي مدل موي هنرپيشه آب و آتش نشانه
يك زن خياباني درسينماي ايران بود و امسال پديده چكمه هاي بلند زنانه نوعي نشانه
براي بيماري جنسي زنان فيلمهاي سينمايي بكار مي رفت.پديده ديگر تصوير سازي فساد درفيلمهاي
ايراني عوض شدن جاي زن و مرد دردلبري و پيشنهاد براي ازدواج است. اين مسأله كه
سالها درقالب خواستگاري رفتن زن براي مرد مطرح مي شد، امسال جايش را به اصرار زنان
براي ازدواج داده بود. حاج مريم پديده شاهكار سينماي ايران
زمهريردرخط مقدم عاشق رزمنده اي ديگر مي شود. ديالوگ تنفرآميز خوشگل ماچ كردني او
زيرباران گلوله عراقيها ازشاه بيتهاي جشنواره امسال فجر است.
خائنان : صحبت ازمسائل جنسي بدون طرح موضوع خيانت امروزه درسينماي دنيا
ناممكن است. اين بيماري به تدريج درحال نفوذ فراگير به سينماي ايران است. خيانت به
زن، خيانت به شوهر، خيانت به دوست پسر و دوست دختر دربخش نگران كننده اي ازفيلمهاي
امسال ديده مي شود. تسویه حساب، مقلد شیطان، آل، هیچ، برخورد خيلي نزديك، صدسال به
اين سالها، آناهیتا ، حوالی اتوبان، شكلات داغ، فاصله، چراغ قرمز،كيفر، فصل
بارانهاي موسمي و باغ قرمز دربخشهاي كوچك يا بزرگي ازقصه شان مسأله خيانت را مطرح
مي كنند. واقعاً چند درصد مردان و زنان ايراني اهل خيانت هستند و درطول زندگي به
اين عمل دست مي زنند؟ دراين بين مسأله چهل سالگي نه خيانت كه ترس ازخيانت است.
ترسي كه درمرد بوجود آمده و جواب بي غيرتي، مي گيرد. هنگام ديدن اين فيلم بود كه
قدر قيصر كيميايي را بيشتر دانستم.
سينما پريشي : بطور طبيعي درسينمايي با اين كليشه هاي رايج، كليشه اي كاربردي
ومهم نياز است كه مردم را روان پريش، افسرده، رواني، شيزوفرني و دائم درحال مصرف
قرصهاي آرامبخش نشان دهد. مصرف قرصهاي آرامبخش را دربيشتر فيلمهاي جشنواره شاهد
بوديم. اما کارناوال مرگ، پرسه درمه و آل بيماري رواني، را بعنوان سوژه اصلي
انتخاب كرده و حالات و روحيات اورا به تصوير مي كشند.
خشكِ پرباران : ايران سرزميني خشك و دربيشتر مناطق كم باران است. اما
درسينماي ايران و بيشتر فيلمهاي تهراني دائم باران مي بارد. به قول ظريفي چون
باران ساده ترين جلوه ويژه سينمايي درايران است، فيلمسازاني كه ازتصاوير يكنواخت و
ساكن فيلمشان نگران هستند، چند نماي باراني هم درفيلم خلق مي كنند؛ بدون اينكه تعداد
بارانهاي زمان ساخته شدن فيلم را درنظر داشته باشد. مثلاً قصه درسال 1388 اتفاق
مي افتد و ازابتداي پاييز 2 يا سه بار درتهران باريده است اما در فيلمي مثل حوالي
اتوبان دائم باران مي بارد. زنان مخالف نما : درچهار فيلم زخم
شانه حوا، بيداري رؤياها، صدسال به اين سالها و زمهریر كه به نوعي دفاع مقدس را
دستمايه قرار داده اند، با زنان يا مادراني مواجهيم كه با جبهه رفتن فرزندان
يا همسرانشان مخالفند و همه تلاششان را براي جلوگيري ازآن بكار مي برند. دلمان تنگ
شده براي زناني كه با دست خود و براي خدا فرزندانشان را به جبهه فرستادند. مادر
چند شهيدها، درسينماي دفاع مقدس چه جايگاهي دارند؟ فحش مي دهم پس هستم : درحال
ورود به سالن اصلي برج ميلاد براي ديدن يكي ازفيلمهاي جشنواره بودم. كارگردان
يكي ازفيلمهاي روشنفكري كه روز قبل پخش شده بود، به دوستش مي گفت؛ فلاني، كاش منهم
درديالوگهاي فيلمم چند فحش آبدار مي گنجاندم تا فيلمم مثل چند فيلم توقيفي امسال
معروف مي شد!! آتشكار، هيچ، زمهرير و چراغ قرمز ازآن دست آثاري هستند كه قلمرو ادب
مرسوم را درسينما درمي نوردند و به بهانه نزديك شدن به زندگي عادي مردم و به دليل
روشنفكر بودن و دوربودن واقعي اززندگي آنها، فقط فحشهايش را بياد مي آورند. غافل
ازاينكه درسينماي آمريكا و دردرجه بندي آثار سينمايي، فيلمهايي كه گفتارهاي ناشايست
را ترويج مي كنند، دراكران وتوزيع درجات پايين گرفته و درسطح فيلمهاي مبتذل
جنسي مي گيرند.
كليشه شكني : اين همه از كليشه ها گفتيم. خوب است ازيك كليشه شكني روان پريش
درسينماي امسال جشنواره هم به نيكي يادكني!!. زمهرير ساخته متوهمانه و بيمار گونه
علي روئين تن، دست به يك آشنا زدايي بنيادين درسينماي دفاع مقدس مي زند. سرمزار
شهيد بجاي قرآن، سازمي زنند، خانواده شهيد زندگي رمانتيكي دارند، بجاي برق
ازشمع استفاده مي كنند، ساز مي زنند و آوازمي خوانند. دراين ساختارشكني وهم آلود،
سردارجنگ تبديل به مطربي دوره گرد، مدل لباس قبل از انقلاب تبديل به حاج مريم، يك
دائم الخمر تبديل به رزمنده اي شاعر صفت و غواصي شبهاي عمليات تبديل به لباس تنگ و
آب بازي كنار بركه مي شود. نام زمهرير تا ابد بعنوان يكي ازبدترين آثار سينماي
ايران وجهان درتاريخ ماندگارخواهد شد. تذكر : اين مطلب در شماره 44 مجله راه
به چاپ رسيد.
مطلب بدليل تخصصي بودن طولاني است. عذر خواهي مي كنم.
جشنواره
فيلم فجررامي توان پرهيمنه ترين اتفاق فرهنگي كشور درسال دانست. رويدادي كه
بيشترين حجم تبليغاتي،مالي و شايد اثرگذاري فرهنگي را به خود اختصاص مي دهد. به
نظرم رسيد بخشي ازفضاي جشنواره خصوصاً درسالن نمايشي رسانه ها را برايتان تشريح
كنم.
سينماي
رسانه ها كه درسالهاي قبل بيشتر درسينما فلسطين تهران و امسال درسالن همايشهاي برج
ميلاد قراردارد؛ مكاني براي فيلم ديدن مطبوعاتيهاست. دراين سالن خبرنگاران رسانه
هاي سينمايي يا خبرنگاران سينمايي رسانه هاي ديگر حاضرمي شوند؛ فيلم مي بينند و
درجلسات و نقد و بررسي فيلمها با حضور عوامل فيلم شركت مي كنند. نمايش فيلمها نيز
صبح تا شب و معمولاً روزي شش فيلم است. حين ديدن فيلم، واكنش حضار منتقد به فيلمها
تعيين كننده ضربان قلب كارگردان است. كف زدن، سوت زدن و طبيعتاً هو كردن حين فيلم
به معني نارضايتي ازفيلم و كف زدن انتهاي فيلم به معني رضايت است. فيلمي ركورددار
ازاين جهت زمهرير بود كه ازنيمه فيلم صداي كف و سوت و هو كردن حضار قطع نشد و كار
تاآنجا بالا گرفت كه درجلسه مطبوعاتي چند نفر قصد كتك زدن كارگردان فيلم را
داشتند. فكر نكنيد همه اينها ازانصار حزب الله و بنيادگراين مذهبي بودند. چند نفر
ازحمله كنندگان جماعت روشنفكر باكلاسي بودندكه فيلم مشاعرشان را قلقلك داده بود. ازسه
يا چهار سال پيش، تأمين نهارو شام مطبوعاتيها بعهده برگزار كنندگان جشنواره است.
شايد تنها سالي كه ضرورت اين پذيرايي محسوس بود، امسال دربيابان برج ميلاد بود كه
دسترسي به هيچ چيزي درچند كيلومتري امكان پذير نبود. بساط لاس زدنها و خانمها و
آقايان آنچناني و عكس و امضا گرفتن با هنرپيشه ها هم جزو نقل و نباتهاي سالن
مطبوعات است. اما درمورد فيلمها امسال يكي ازكم رمقترين جشنواره هاي چند سال
اخيررا شاهد بوديم. جشنواره اي كه فيلم خوب بسيار كم و فيلم بد بسيار زياد داشت.
چند فيلمي را كه ازديدنشان پوچي به شما دست نمي دهد و تهوع نمي گيريد و همچنين دل پيچه
و [...] معرفي مي كنم و انشاء الله زمان اكران بيشتر درموردشان خواهم نوشت.
طلا و مس :بهترين فيلم جشنواره با دستمايه قرار دادن زندگي يك طلبه،
درقصه اي روان و باورپذير. ازآن فيلمها كه هرچه بگذرد ارزشش بيشتر معلوم خواهد شد.
يكي ازمنتقدان مي گفت به اسعديان گفته ام اين اولين فيلمت است.
نفوذي : كاردوكارگردان جوان، احمد کاوری مهدی فیوضی كه اولي كاشمري وازبچه
هاي مسجد مالك اشتر مشهد است. قصه اي دفاع مقدسي درباره آزادگان كه بدون شعار و با
فضاسازي خوب، فيلمي قابل ديدن را خلق مي كند.
بیداری رویاها :فيلم جديد محمد علي آهنگر
كه اثر ماندگارفرزند خاك را ازاو ديده بوديم. فيلم گرچه با اثرقبلي آهنگر فاصله
بسياري دارد و چند پلان ضد جنگ شعاري و تابلو را درخود جاي داده است، اما دردمندي
و نگاه انساني آهنگر به انسانها فيلم را قابل ديدن مي كند. ضمن اينكه تعليق
سكانسهاي انتهايي فيلم قابل تأمل است.
ملك سليمان :
بااينكه تنها چيزي كه درفيلم ديده نمي شود، شخصيت يك پيامبرالهي است اما فيلمبه يك بارديدن مي ارزد.
شب واقعه :
يك فيلم خوش ساخت دفاع مقدسي كه بخشي ازقصه هاي شروع جنگ را نيز با خود دارد. نگاه
ارزشي ديني به دفاع مقدس همراه با تصوير روحيه سلحشوري رزمندگان ازجمله محسنات
فيلم است. اما حضور شخصيتهاي عرق خور و الوات درسينماي دفاع مقدس درحال زياد شدن
است و اين ايجاد دلزدگي خواهد كرد.
فريدون مهربان است :
اثرتلويزيوني حميد نعمت الله كه بايد درتلويزيون منتظر ديدنش باشيد؛ به نظرمن يكي
ازبهترين فيلمهاي امسال و جزو پديده هاي جشنواره بود و مثل بيشتر پديده هاي ديگر
ازچشم داوران و بيشتر مخاطبان نيز دورماند. اين فيلم ثابت مي كند كه سينما ربطي به
نوع دوربين و ديجيتال يا نگاتيو بودن ندارد. يك قصه بسيار ساده اجتماعي كه اگر
بشنويد خواهيد گفت اَه چقدر كليشه اي... اما استفاده درست ازكليشه ها و ازآن مهمتر
نگاه درست و انساني به انسانها فيلم را بسيار دلپذير، باورپذير و مهربان كرده است.
البته ازنقش مهم مقدم دوست بعنوان فيلمنامه نويس كارهاي نعمت الله و اين كارنبايد
به سادگي گذشت.
كَلمةُ حقّ يُرادُ بهَ الباطِل – نقد فیلم کتاب قانون
بخش لبنان
يك هفته پيش ازسفرم به لبنان، کتاب قانون را دیدم. با برداشتهای ذهنی و مطالعات قبلی، می فهمیدم که نگاه فیلم به لبنان تحریف شده، غیرواقعی و جهت دار است. اما قضاوت را به بعد ازسفر موکول کردم. ریشه حسادت به حضور ایران درکشورهایی مانند لبنان و آمریکای لاتین و آفریقا به سالهای دور بازمی گردد. اما دراین ماههای پیش و پس ازانتخابات، این حسادت علنی شده و به اوج خود رسیده است. اشتباه خواندن سیاست ایران درقبال این کشورها ازسوی همه نامزدهای غیر رئیس جمهور، متهم کردن نظام به ماجراجویی سیاسی و دم زدن ازصلح و گفتگو و تعامل درحمام خون آمریکایی خاورمیانه، بجایی رسید که در13 آبان شعار «نه غزه، نه لبنان ...» سرلوحه شعارهای جنبش آمریکایی پسند روشنفکران ایرانی درآمد. اما یکی از دلایل من برای ریشه های دور این تفکر، همین فیلم کتاب قانون است. فیلم مربوط به سه سال پیش است، اما ازنظر گفتمانی بسیار تازه می نماید. دختری لبنانی و مسیحی برای برخورد با تمدن انقلاب اسلامی انتخاب می شود. بطئی و بدون زمینه سازی دراماتیک، مسلمان می شود. ازقضا این دختر زبان فارسی را دکوری و پارسي گرایانه یاد گرفته است. یکی از چیزهایی که درلبنان فهمیدم این بود که زبان فارسی جز درمیان بچه های حزب الله که آنرا زبان انقلاب اسلامی میدانند رواجی ندارد. يكي ازدوستان لبناني مي گفت درمؤسسه ما (يك مؤسسه هنري- رسانه اي) يادداشتن زبان فارسي اولين شرط عضويت است. دور بودن روشنفکری ناقص الخلقه ازمردم حتی اينجاست كه بروز می کند. کارگردان یا بدون تحقیق یا تحقیق شده و مغرضانه این واقعیت راانکارکرده است. نگاه به فضاي لبنان هم بسيارناقص و به دور ازواقعيات موجود است. تا آنجا كه ما درهمه لبنان ازمساجد گرفته تا هتلها و رستورانها و ... درهمه دستشوييها شلنگ وجود دارد و به هيچ وجه احتياج به سوغات بردن آفتابه نيست. انتخاب لوكيشنها مثل خيابان الحمراء( خياباني درشمال غرب بيروت كه يكي از محلهاي مهم تجاري و توريستي آنست) و رستورانها و ... و حذف واقعيت شيعيان و ضاحيه بازهم ازنگاه معنا داركارگردان به لبنان ناشي مي شود. البته همه اين معاني آنجا شفاف مي شود كه درونمايه فكري كارگردان، اززبان راننده مسافرکش لبنانی شنیده می شود. او به رحمان می گوید(نقل به مضمون) : «من سالهاست که با اقوام و ادیان مختلف یهودی و مسیحی و مسلمان و دروزی زندگی می کنم و حالا فهمیده ام که پیام همه ادیان یکی و آنهم اخلاق است!!!» این تساهل و تسامح که ازلیبرالیزم فکری کارگردان و فیلمنامه نویس نشأت می گیرد، آنقدر بودار است که دروزیها را هم شامل می شود. یا عوامل فیلم دروزیها را ازنظر دینی نمی شناسند و اطلاع ندارند آنها مثل بهائیها\ آئینی خود ساخته دارند و علمای شیعه آنها را نجس می دانند و یا می دانند و خود را به ندانستن می زنند. مجموعه این تفکر متساهل درهمه جای فیلم وجود دارد. همچنانکه درنمای تصویر کامپیوتر رحمان این تفکر القا می شود که دوره آرمانخواهی و جنگیدن گذشته و زمان حکومت یقه سفیدهاست.
بخش ایران
کتاب قانون داعیه نگاه ازدرون، نقد درون گفتمانی دارد. اما دربرابر این ادعا مشکلی اساسی قرار دارد. کارگردان فیلم کرامت انسانی و انسانیت انسانهارا به رسمیت نمی شناسد. دراین نگاه ایرانی بودن و مسلمان بودن، درجه دوم اهمیت را دارند. درفیلم انسانها به خاطر جهالتها و ندانستنها که معلول عوامل مختلفی هستند، تحقیر می شوند. برخورد کتاب قانون با انسانها مثل اینست که شما مادربزرگتان را به خاطر اختلاف عقیده و برخی تفکرات ازنظر شما خرافی، به تمسخر بگیرید و تحقیر کنید. آیا آقای میری همه خوبیهای مادربزرگ یا مادرشان را به خاطر غیبت کردن دربعضی مواقع یا نذر کردن و دعا خواندن نادیده می گیرند؟!! درزندگی واقعی انسانها سیاه و سفید نیستند وهمراه با بدیها و زشتیهایشان، خصوصیات مثبت نیز وجود دارد. عدم توانایی خلق شخصیتهای خاکستری، البته مشکل اساسی همه سینمای ماست. همه شخصیتهای فیلم سیاه سیاهند. بجز دختر لبنانی، که ضعیفترین تیپ فیلم است. مهمترین اشکال این نقش، مخفی ماندن مسلمان شدن و اعتماد به نفس خلق الساعة اوست. براساس منطق شخصیت پردازی، اعتماد به نفس برآمده ازآگاهی است و آگاهی درزمان بدست می آید. تنها شخصیت مثبت ایرانی فیلم، خواهر رحمان نیز بسیارگذری و پرداخت نشده است و درمیان ایرانیها دیگرآدم حسابی نمی بینیم.
سالها از بچه هاي آسمان مجيدي گذشته است. آن فيلم جزو معدود آثاري بود كه تقابل وفقر و غنا، استضعاف و استکبار، تبعیض و ... را به خوبی و بدون شعار به تصویر کشید. فیلم دیگری را به خاطر نمی آورم که توانسته باشد دراین سالها به این فضا نزدیک شود. «یک وجب ازآسمان» ظهور دوباره این گونه سینمایی دراین سالها است. فیلم سوژه بکری دارد. تمثيل دعواي خرپولها (مفاخری و رفقا) و تازه به دوران رسیده ها – معیری – برسر قطعه اي ازآسمان، آنقدر هیجان آور است که ضعفهاي جزئي ساختاري فيلم را بخوبي پوشش مي دهد. اين فيلم را مي توان جزو معدود آثار نزديك به گفتمان عدالتخواهي جامعه و دولتي دانست كه با شعار عدالتخواهي سركار آمد؛ اما تيم فرهنگيش نتوانسته آثاري اينچنين را بيشتر توليد كند.
فیلم چند سکانس درخشان دارد.
معیری به پولدارهایی که برای دیدن آسمان بلیط خریده اند می گوید: «آقایون، خانوما... اونجا بالای شهر آسمونه و این نقطه پایین شهر!!» یا آنجایی که فرشته به پسر بچه می گوید:« یادته اون شب همه تو آسونت خوابیدن و سرما نخوردن؟ چرا آسمونو فروختی به پولدارا وبرای فقرا جایی نذاشتی؟» و یک سکانس دیگر که قطعه دوم آسمان برای بعضی ها تبدیل به دکانی برای کاسبی دینی می شود. وزیریان خیلی دردها و حرفهای عدالتخواهانه را بدون شعار و برخورد مستقیم به کسی گفته است. حرفهایی که می توانست دریک قصه رئال بسیار چالش برانگیزتر از این باشد. درمورد اجرا نیز کارگردان با وجود امکانات ناچیز جلوه های ویژه درایران تمهیدی ساده باور پذیر انتخاب کرده است. از«خدانزديك است» فیلم اول وزیریان که بگذریم؛ این اثر می تواند نوید ظهور فیلمسازی خوش فکر درعرصه سینمای اجتماعی ایران باشد.
قصد نقد ساختاری فیلم را ندارم، اما دو نکته را متذکر می شوم : کارگردان سهواً یا تعمداً به شخصیتها و فضاهای درونی زندگیشان نزدیک نشده است و تمرکزش را برسوژه و روابط اجتماعی قرار داده است. ضمن اینکه سکانس پایانی فیلم شعاری است و ازدست کارگردان دررفته است. تصور کنید اگر فیلم فقط با رفتن دو وجب آسمان به جای اولش و کشمکش بدون عذاب الهی شخصیتها پایان می یافت، چقدر جذابتر و دلپذیر و بازتر به پایان می رسید؟
سومين جشنواره سينما حقيقت، اين روزها درجريان است. اين مطلب، مروری کوتاه به دو دوره پيشين اين جشنواره است.
صورت بندي بسيار ساده و شايد ناکامل دودوره پيشين جشنواره سينما حقيقت را مي توان به اين شکل محتوايي ديد :
1- مستندهايي منتقد نما و پرنيش وکنايه که بويي ازاصلاح ازآنها به مشام نمي رسد. آثاري که بجاي جراحي، مسموم مي کنند و برآيندشان فضايي غبارآلود و پرتناقض است. شاخصه اين آثار 444 روز بود که نسخه خنثايش ازپرس تي وي پخش شده و نسخه ضد انقلابيش درجشنواره سينما حقيقت. رئيس جمهور مير قنبر، تهران انارندارد، پرو آخر، طلب خير،مجسمههای تهران، درخيابانهاي ناتمام و ... ازديگر آثاراين صورتند.
2- مستندهاي زرد. يا فيلم فارسي هاي سينماي مستند. آثاري که سخيف ترين غرايض بشري را هدف قرار مي دهند. هفت فيلمساز زن نابينا به تهيه کنندگي کارگردان 444 روز، ازشاخصترين آثار اين دسته اند.
3- آثار استثناگرا. مستندهايي که آداب و رسوم و اتفاقاتي استثنايي و منحصر به فرد و البته دين زدايي شده را به تصوير مي کشند. دراين گروه، آثاري که عقايد و آداب و رسوم و متون زرتشتيان رابه شکلهاي گوناگون به تصويرمي کشند، شاخه اي مهمند. درخت پارسيک ووايو(فيلم نمايش داده شده امروز) جزء اين گروهند. اين درحالي است که آثارکمتر پذيرفته شده با محتواي ديني و انقلاب اسلامي،کم وبه حاشيه رفته اند.
به نظر مي رسد؛ اين صورت بندي کاريکاتوري که ادعاي سينما حقيقت و جشنواره بين المللي سينماي مستند ايران را هم دارد، نشأت گرفته ازتوهم روشنفکري و بيمار همه سالهاي سينماي پس ازانقلاب است که بخشي ازبدنه سينماي ايران را ازجامعه جدا کرده و آثارشان رابه کنج سالنهاي خاص و با تأثيري حداقلي رانده است. به همين دليل است که امسال نبايد فکر کنيم با تحريم جشنواره چيزي را ازدست داده ايم. چون دودوره قبل بيش ازآنکه با آيينه ای تمام نما ازسينمای مستند ايران روبرو شويم، با جشنواره توليدات مرکز گسترش به اضافه آثاری بيشتر خنثی و چند نمک نه چندان شوردینی مواجه بوده ايم. اميدواريم با تغيير مديران سينمايي و شايد تغيير مديريت مرکز گسترش، شاهد مستندهاي به واقع دينی و ايرانی و انقلابی باشيم.
اين
مطلب درويژه نامه جشنواره فيلم فجر 1378 مجله راه به چاپ رسيد. ازميان فيلمهاي نام
برده شده دراين مطلب، دوفيلم خوب كودك و فرشته و به كبودي ياس، هنوز اكران نشده
اند.
خانواده،
نماينده جامعه
اشاره :
سينماي ايران سي سالگي انقلاب اسلامي را با زايش لاك پشتهاي قشمي آقاي
ابوالحسن داوودي جشن گرفت.
اما... خانواده درهمه دوره هاي تاريخي غرب و سينما دستمايه تهاجم زر و
زورمداران، براي تسخير فرهنگي ارزشها، نهادها و فرهنگهاي مختلف بوده است. نتيجه
اين تهاجم، سست شدن نهاد خانواده و نفوذ روز افزون فرهنگ غرب بوده است. البته اين
منظومه گفتماني دامن غرب را نيز پاك نگذارده و فساد اخلاقي، از ميان رفتن نهاد
خانواده، رشد منفي جمعيت، ناگذير بودن مهاجر پذيري، كودكان بدون والدين و ... به
ارمغان آورده است.
عشق :
عشق، علاقه، محبت و مفاهيمي از اين دست لازمه شروع زندگي
هرخانواده و از آشناترين مفاهيم براي همه گونه هاي سينمايي بوده است. اين مفهوم درادوار
مختلف وفقط درآثار معدودي چه در ادبيات وچه سينما ذيل گفتمان انقلاب اسلامي قرار
گرفته است. از حضور كم رمق درفيلمهايي مثل آژانس شيشه اي تا فيلمي مثل باران. اما
هنوز، اين واژه دستمايه فيلمفارسي ها و آثار روشنفكري سينماي ايران است. از فيلم
بيضايي تا مي زاك - شاهكارهمه ادوار سينماي ايران و شايد جهان - سرنوشت اين مفهوم درجشنواره امسال شايد با تكثري
بيشتر نسبت به سالهاي ديگر روبرو بود. اما اين تكثر به قيمت گذشتن از خطهاي قرمز و
كمرنگ شدن ضابطه هايي بود كه بسيار كمرنگترشان در سالهاي نه چندان دور، باعث مميزي
يك فيلم مي شد.
وقتي همه خوابيم به
عشق زني شوهر مرده و يك زنداني متهم به قتل مي پردازد. رابطه اي كه درلابلاي قصه
پيچيده اش، خيانت به شوهر به خاطر شوهر، يا همان فحشاي مالي گنجانده شده است. سوپر
استار اما رابطه اي نه چندان عاشقانه را به تصوير مي كشد. رابطه يك ستاره سينما با
دختر نوجواني كه درادامه معلوم مي شود دخترش است. گرچه سرانجام اين رابطه به نحوي
ختم به خيرشده و مشخص مي شود كه فرشته خود را بجاي دختركوروش جازده است. اما حتي
فكر و طرح رابطه پدر با دخترش، رويكردي متفاوت دركارنامه فمينيستي خانم ميلاني
است. نمايش عجيب و غريب رابطه هاي عاشقانه د رسينماي ايران كه شايد عقده سالهاي گذشته
و تصميمات سليقه اي مديران است، درزادبوم بازهم پررنگتر مي شود. سارا پس از عدم
مؤفقيت در سقط جنين، داخل اتاق خواب، روي تخت براي مادرش تعريف مي كند. « شوهرمو
با دختر خالت توي تختخوابمون پيدا كردم» و اين جمله را چند بار با تأكيد و مكرر
بيان مي كند. همچنين فيلم مشکل تماس بدنی بدون لباس در سینمای ايران را حل مي كند.
تيموريان كه همسر واقعي آقاي رايگان است، درفيلم او را در حمام مي شويد و درصحنه
هاي ديگر به راحتي با او تماس بدني برقرارمي كند. فقط این جمله را بايد به تیتراژ
فیلم اضافه کرد : «تماشاگران محترم٬ بازیگران نقش بیژن و مریم در زندگی واقعیشان
زن و شوهرند».
مفهوم عشق دراثري مانند حيران به نقطه ثقل و عامل
پيشبرد قصه تبديل مي شود. حيران جوان دانشجوي افغاني، عاشق ماهي دختر روستايي ساده
دلي مي شود. اما اين عشق مانند قصه هاي اساطيري ديري نمي پايد و خيلي سريع و در
اواسط فيلم به ازدواج و بچه دار شدن مي انجامد. نوع استفاده از اين مفهوم درحيران
بسيار نزديك به تم آشناي فيلمهاي فارسي است. عشق، ازدواج و فراق به اضافه كمي سوز
و آه و اشك وگداز... اما امشب شب مهتابه مفهوم متفاوتي از عشق را مطرح مي كند. عشق
پدري در حال مرگ به پسري كه هنوزدنيا نيامده است. اين تم كه به خوبي نيز پرداخت
نشده، تنها نكته مثبت فيلمي است كه اجزاء سطحيش اجازه بروز اين مفهوم نادر در
سينماي ايران را نمي دهد. نمونه آمريكايي اين فيلم راكه سالها پيش ديده بودم – و
الآن نامش را بياد ندارم – بسيار بهتر از اين توانسته بود عشق پدر و پسر را در
قالبي طنز به تصوير كشد. شبانه روز اما فيلم عشقهاي كثيف، بدون پشتوانه و بي
انتهاست. چند عاشق و معشوق به دليل خيانت، بيماري يا جبر زمانه به عشقشان نمي
رسند. اين سوژه با تفاوتي مختصردردوزخ، برزخ، بهشت و هفت و پنج دقيقه نيز تكرار مي
شود. با اين تفاوت كه در آخري سرنوشت ازدواج و عشق و... به كثيفترين شكل ممكن يعني
خودكشي هرسه زن اصلي فيلم منجر مي شود. آقاي عسكرپور را طوري جو گرفته است، كه
علاوه بر نوشتن و پرداخت فيلمنامه اي كاملاً غربي، لوكيشن پاريس راهم انتخاب كرده
است. فقط جاي اين سؤال باقي مي ماند كه چرا اين فيلم آمريكايي يا اروپايي بايد با
بودجه بيت المال جمهوري اسلامي ساخته شود؟!!
از ديگر مفاهيم
عشقي طرح شده دربسياري از فيلمهاي امسال، عشق به زنان شوهردار است كه در طاووسهاي
بي پر، شبانه روز وچند فيلم ديگر وجود دارد. شريفترين و مقدسترين قصه عاشقانه
امسال سينمايي ايران عشق خواهر و برادر در كودك و فرشته است. فرشته با عشقي خواهرانه
و رفتاري زينب گونه در خرمشهر مي ماند تا برادرش را يك بار ديگر ببيند. او سفيري
براي انتقال شناسنامه ها و وصيت نامه هاي شهيدان و به تصوير كشيدن قصه روزهاي
مقاومت مردمي خرمشهر است. اما برادر درنماي انتهايي فيلم شهيد مي شود و اين عشق نه
تنها بي سرانجام نمي ماند، بلكه به سرنوشتي متعالي و فراتر از عشقهاي زميني متصل
مي شود.
ازدواج
:
تصوير سازي سنت و
مراسم ازدواج درسينماي ايران هميشه متأثر از فضاي لخت، تحقيق نشده و كليشه اي
تلويزيون بوده است. دامادي كه همراه با پدر و مادرش به خواستگاري مي رود و درهمان
جلسه، صحبتهايي انجام مي دهد و به خاطر رعايت ايجاز دربيان!!! درچند لحظه ازدواج
مي كند. درصورتي كه واقعيات جامعه بسيار متفاوت ازاين كليشه هاست. هرشهر و قوم و
نژادي، سنتهاي خاص خود رادارندو هرطبقه اجتماعي – از منظر پايبندي به سنتهاي ملي و
ديني – رفتار خاص خود. حتي ممكن است دريك شهر يايك منطقه، رسوم متفاوتي براي انجام
مراسم ازدواج دارند. چنانكه درخانواده هاي مذهبي، حضور داماد درجلسات ابتدايي
خواستگاري ومجالس مختلطي كه عروس را ميان
مردها قرار مي دهد مرسوم نيست.
درميان فيلمهاي امسال،
آثار كمي بطور مستقيم به مراسم ازدواج پرداختند. داستان بيست دريك تالار عروسي مي
گذرد و روند قصه به شكلي پيش مي رود كه آخرين مجلس، عروسي دو كارگر تالاراست.
مراسمي كه مانند بيشتر عروسيهاي شهري، مختلط است. سادگي شكلي عروسي بجز بيست،
درحيران نيز وجوددارد. تصوير يك مراسم عروسي درغربت كه با حداقلها انجام مي شود.
درست عكس اين فضا درسكانس آغازين فيلم بي پولي ديده مي شود. يك عروسي بسيارمجلل كه
ياد عروسيهاي سريالهاي تلويزيوني رازنده مي كند. يك عروسي باز هم مختلط، درخانه اي
مجلل و همراه با يك عروس كشاني پر سر و صدا. اما درجشنواره امسال شاهد يك عروسي حزب
اللهي هم بوديم. دريكي از سكانسهاي به كبودي ياس ازدواج ساده يكي از همرزمان شهيد
برونسي به زيبايي تصوير مي شود. ازدواجي كه برخلاف سادگي ازدواجهاي ديگر فيلمها،
خالي از معنويت نيست. عروس براي ازدواج شرط كرده كه همسرش به جبهه نرود. شهيد
برونسي براي حل اين مشكل به اتاق عقد مي آيد و به عروس مي گويد. اگر شما آن دنيا
جواب حضرت زهرا را مي دهي، حامد به جبهه نمي رود. اين سكانس ازنظر فني نيز داراي
فراز و فرود و كشش مناسبي است.
خانواده
:
خانواده بعنوان
مهمترين و ابتدايي ترين نهاد جوامع، مفهومي است كه ناگزير از طرح دربيشتر فيلمهاي
جشنواره است. اما تفاوتهاي محتوايي پرداختن به خانواده درفيامهاي ايراني بسيار
زياد است. وقتي همه خواب بوديم و سوپر استار رابايد دو فيلم بدون خانواده به حساب
آورد. خانواده دراين دوفيلم مردان و زناني
جدا ازهم و با گسست حداكثري هستند. شكلي كه بيشتر به رويكرد خانواده درغرب شبيه
است تاجامعه مذهبي و متفاوت ايران. كوروش ستاره سينما خانواده را به رسميت نمي
شناسد و زندگيش را با زنان و دختران هرجايي، الكل، قمار و ... مي گذراند. او مثل
يك هنرپيشه هاليوودي درپايتخت جمهوري اسلامي زندگي مي كند. همه خواب بوديم اما
قدمي به جلوست و چكامه را درقالب زني كه خانواده اش را دريك تصادف از دست داده نشان مي
دهد. واكنش چكامه به اين شرايط بي شباهت به رفتار كوروش نيست. او بدون فكر به
استمرار زندگي و شايد تشكيل خانواده اي جديد، از همان ابتدا درپي خودكشي است و
همين موضوع، چارچوب قصه را تشكيل مي دهد. بجز ايندو، با تعداد زيادي از فيلمهاي
شهري مواجهيم كه بستر شكل گيري قصه شان مشكلات خانوادگي است. اما هرفيلم اين
مشكلات را با ظن خود ديده است. بيست خانواده اي ازطبقه پايين را به تصويرمي كشد كه
مهمترين مشكلشان مسائل مالي است. خانواده اي كه از حداقلهاي زندگي يعني خانه اي
براي زندگي محرومند. اين پرداخت به مشكلات مالي در بي پولي به عنصر اساسي فيلم
تبديل مي شود. خانواده اي مرفه با از دست دادن شغل مرد، روبه ورشكستگي مي روند.
گفتمان حاكم بر بي پولي مانند درباره الي برمناسبات قشري خاص و سرخوش استوار است.
به همين دليل مراتب پيشبرد قصه به شكلي انتزاعي و فانتزي درآمده و سؤالاتي پي درپي
درباره باور پذيري قصه به ذهن مي آيد. ايرج چرا مَؤفق به كارپيدا كردن نمي شود؟چرا
فردي با درآمد او هيچ پس اندازي ندارد؟ چرا بطور موقت با ماشينش مسافركشي نمي كند؟
و... اين شخصيت پردازي خانوادگي و شكل مناسبات باعث مي شود كه كارگردان در اين
كلاف دنيايي، جايي براي صبر، توكل،ايثار، صداقت و ... پيدا نكند و تنها صحنه كمي
تا قسمتي معنوي فيلم كه كنار صندوق صدقه اتفاق مي افتد، به شدت شعاري باشد. يكي
ديگر از نكات جالب توجه عدم طرح مشكلات خانوادگي مستضعفين و هدف گيري فيلمها به
سمت طبقات مرفه است درزادبوم،ترديد، چهره به چهره و امشب شب مهتابه و شايد چند
فيلم ديگر با طبقاتي مرفه يعني همان 5 درصد قله جامعه مواجهيم. اين نسبت درجامعه
ايران مي تواند دو دليل داشته باشد. يا كارگردانان و سياست گذاران سينمايي كشور
خود جزو همان 5 درصدند و يا جذابيتهاي سينمايي ما بيشتر وام گرفته از جوامع صنعتي
و پر زرق و برق غربيست كه جسارت حضور درميان مردم عادي جامعه را از ما مي گيرد.
اگرهم طبقات متوسط جامعه هدف قرار مي گيرند، دغدغه هايي كسل كننده، روشنفكرانه و
غير واقعي دستمايه طرح قصه قرار گرفته و مشكلات بدون موشكافي دقيق،فقط طرح مي شوند. دوزخ، برزخ، بهشت برشي از
زندگي كارمندي است كه نديده، عاشق نويسنده يك نامه ناشناس مي شود. دراپيزود
انتهايي اين فيلم، همه دغدغه همسر يك نقاش اينست كه بجاي سنگ قبر روي مزار شوهرش
آينه اي بگذارد. اين رويكرد در نسبت اجتماع – خانواده به گونه ايست كه به سبب
انتزاعي بودن و دور بودن از فضاي واقعي جامعه، كمتر همدردي وهمذات پنداري مخاطب را
برمي انگيزد.
نوع ديگري از نگاه به
خانواده، ترسيم خانواده هايي است كه يا خوشبختند و يا با وجود مشكلات ازعهده حل آن
برمي آيند و درخلأ رها نمي شوند و دست به واكنشهايي مثل خودكشي نمي زنند. اين طيف
فيلمهاي زيادي را دربرنمي گيرد. زماني براي دوست داشتن، مشكلات يك خانواده معلول
را طرح مي كند. خانواده اي كه درانتها بابك را همراه با معلول بودنش مي پذيرند. درپاي
پياده، خانواده اي متفاوت را مي بينيم. سه نسل، پدر بزرگ، پدر و پسر باهم زندگي مي
كنند. دو نفر همسرانشان را از دست داده اند وجعفر سالهاست مؤفق به ازدواج نشده
است. درانتهاي فيلم و بعد از اينكه جعفر مانند پدربار نگهداري از دو نفر ديگر را
بعهده مي گيرد، مؤفق به ازدواج نيز مي شود. اما امشب شب مهتابه از اين نظر يك
استثنا درميان ديگر آثار مشابه است. فيلم قصه اي دارد كه بهترين شرايط براي
سياهنمايي و شكوائيه خواني رادارد. اما قصه سمتي واقعي ترانتخاب مي كند. اميد به
تداوم زندگي با ايجاد رابطه اي متفاوت بين پدر و پسري كه هنوز به دنيا نيامده است.
به اين شكل با مرگ پيام درسكانس انتهايي، رابطه خانوادگي قطع نمي شودو مي توان
فيلم را جزو آثار با انتهاي خوش توصيف كرد.
طرح مسأله خانواده درسه
فيلم امسال را مي توان نزديك به معيارهاي ديني و انقلاب اسلامي دانست. يك وجب
ازآسمان بستر داستاني و بيشتر شخصيتهايش را از مستضعفين انتخاب كرده است.
مستضعفيني كه با وجود قصه تخيلي و شبه فانتزي فيلم بسيار ديني و واقعي اند. نكته
مهم ديگر اينست كه يك وجب از آسمان تنها فيلمي است كه دست به يك نگاه مقايسه اي
بين فقر و غنا و استضعاف و استكبار زده است. خريدو فروش يك قطعه از آسمان و واكنش
فقرا و خرپولها- به قول محسن پسر بچه فيلم – نسبت به اين موقعيت و آن صحنه
ماندگاركه تازه به دوران رسيده فيلم به جماعت ثروتمند مي گويد : «آقايون و خانمها،
اينجا بالا شهر آسمونه و اونجا پايين شهرش...» البته قصه تخيلي فيلم با اينكه
دزشعاري بودن فيلم را پايين آورده اما ثابت مي كند كه با گذشت 30 سال از انقلاب
اسلامي، فضاي هنري كشور به پختگي پرداخت موضوعاتي اينچنين كه جزو ذات انقلاب و
گفتمان رهبران آنست نرسيده است. كودك و فرشته نيز با انتخاب جزئي از يك خانواده
ايراني، رابطه خواهر و برادري را دستمايه روايت يك قصه تاريخي قرار داده است. قصه
اي كه نشانه هاي هويت ملي و ديني درفضايي بسيار واقعي درآن به چشم مي خورد. شايد
واقعي ترين خانواده ايراني امسال درفيلم به كبودي ياس تصوير شده باشد. خانواده
شلوغ و مستضعف شهيد برونسي، نماينده مردم پايبند به انقلاب اسلامي دردهه شصت
هستند. تصوير اين خلوص و صبر درخانواده يكي از سرداران دوران دفاع مقدس، كه از
سردار بودن فقط عنوان پس از شهادت را همراه دارد، كاري است كه فيلم به خوبي از
عهده آن برآمده است. خانواده ديگري كه دربه كبودي ياس وجود دارد، نمونه اي از تحول
درچرخه انقلاب اسلامي است. دراين خانواده يك مادر شهيد در برزخ ميان شهادت فرزند
وقبولاندن اين شهادت به پدر تازه اززندان آزاد شده اش قرار دارد. ستارهمچنين يكي
از بهترين شاهدهاي سينمايي براي نقل زندگي يك شخصت واقعي است.
عافيت طلبي، راحت
طلبي، تنزه طلبي، گوشه نشيني، انزوا و... پديده هائيست كه آنها را مي توان به دوگروه
مقابل و درظاهر متفاوت نسبت داد. دو گروهي كه آنها را بايد درافكار جستجو كرد. نه
سازمانهايي رسمي و ثبت شده. تفكر حجتيه - نه انجمن حجتيه مهدويه كه اوايل دهه شصت
اعلام انحلال كرد- و تفكر روشنفكري. رابطه ايندو با دين كه به انتهايي عُزلت گونه
مي انجامد، گرچه درظاهر متفاوت است، اما دوروي يك سكه را تشكيل مي دهد. اولي، خلوت
گزيني براي اتصال به معبودرابهانه مي كندو درانتظار امامي تخيلي است كه بيايد و
جهان مدنظر او را بسازد. غافل ازاينكه همان امام براي شكل دهي به ساختارهاي جامعه،
ابزاري جز انسانهايي كارآزموده نداردو اگر امروز بتوان ازمسؤوليتهاي اجتماعي شانه
خالي كرد، درزمانه او نمي توان. گروه دوم، اما به ظاهر روش ديگري دارد. روشنفكري
وابسته، سعي مي كند همه مظاهر خدا باوري و خدا محوري را از حيات بزدايد. انزواطلبي
و فرار از مناسبات اجتماعي، جزو مشخصات اين دومي نيز هست و رفاه زدگي و رفاه طلبي
مشخصه هردوست.
خاك آشنا نقدي بر رويه
اي روشنفكري يا سقوط يك روشنفكر نيست. دنياي روشنفكري آقاي فرمان آراست ونقاش
نهيليتستي كه ازمناسبات اجتماعي فرار كرده وكنجي ازعافيت گزيده است. تنها نخ اتصال
نقاش با دنياي مناسبات اجتماعي، نق زدنهاي ناشيانه ايست كه برآمده ازهمان تنزه روشنفكري
است. درصحنه اي نقاش دلايل دوري از تهران را به عشق سرطاني ازفرنگ بازگشته اش بازگو
مي كند: « خسته شده بودم.از شلوغي، آلودگي هوا، آلودگي صوتي و گراني!!!» گراني!!
ملّاكي ثروتمند مثل او با خانه اي ييلاقي و ملك و املاك موروثي و نمايشگاه و ...،
ازگراني تهران به ستوه آمده و آنجا را ترك كرده است!!!
اما همين رويكرد
روشنفكري هم به درستي درنيامده است. فيلم مشكل قصه دارد. اتفاقات و چينشهاي
داستاني، اتفاقي و باسمه ايست. حسن چوپان، هميشه ازآسمان فرود مي آيد. روند و ضرب
آهنگ، ورود و خروج شخصيتها و فراز و فرود قصه نيز همين سرنوشت را دارد. به همين
دليل است كه شخصيت پردازي نقاش، برخلاف شخصيتهاي فيلم قبلي فرمان آرا، خانه اي روي
آب، ناقص است. مهرماه، بابك و حتي نقاش، تيپهايي سردرگم اند كه هيچ كمكي به
بعدبخشي قصه نمي كنند. به دليلِ همين مجموعه سردرگم است كه برداشت آزاد فيلمساز
ازقصه اصحاب كهف هم گويا نيست و جاي درستي درقصه پيدا نمي كند. تا امروز تنها اثر
اميدوار كننده اي كه ازفرمان آرا ديده ام، اپيزودي ازفيلم فرش ايراني است كه نگاهي
بديع و جذاب درآن وجود دارد. كاش آقاي فرمان آرا مثل ديگر فيلمسازان مشكل مالي
داشت و ثروتي ميلياردي، ازفيلمهايش حمايت نمي كرد. دراين صورت و با فشار مخاطب،
شايد اين پوسته سخت روشنفكري زدوده مي شد و مهارتهاي فيلمسازي فرمان آرا به خدمت
قصه اي نزديكتر به مردم و زمانه شان درمي آمد.
سالها قبل كه فيلمهاي
مستندي چون رقص فقر، عنبرآباد و آثاري مشابه بوسيله سي دي درهمه كشور توزيع شد،
درك ميزان تأثير گذاري هنرهاي تصويري كمي مشكل بود. اما تغيير و تحولات پس ازآن
دردو عرصه سي دي و بلوتوس درعرصه هاي مختلف اجتماعي – سياسي و خصوصاً دو انتخابات
رياست جمهوري 1384 و 1388، ثابت كرد كه براي هركدام ازطرفهاي مناقشه سياسي در
انتخابات و تشكلها و گروههاي اجتماعي – سياسي، جهت فراگيركردن دغدغه ها،نقدها و
تصوير كردن فقر و فساد و تبعيض و... اين رسانه هاي توزيعي، مي توانند نقشي بي بديل
و بدون دخل وتصرف داشته باشند.
درميان قالبها مختلف
تصويري، مستند سازي به دليل فراگيري و سهولت دسترسي به امكانات و عرصه وسيع
كيفيتهاي ارائه شده، مي تواند قالبي مهم و مؤثر درفراگير كردن ادبيات عدالتخواهانه
و ظلم ستيزانه باشد. ازطرفي بجز رسانه هاي نامبرده، امروزه و با توجه به گسترش
خطوط پرسرعت، اينترنت مي تواند نقش مهمي بعنوان حلقه واسط اين حلقه توزيع بازي كند.
دراين مطلب، كه حاصل
جلسه اي با چند دوست شيرازيست، نكاتي اوليه و كاربردي جهت ساخت آثارمستندي كم
هزينه و بسيار بالاتر از سطح فيلمهاي عروسي!! را متذكر مي شوم. مستند سازي، از
آماتور ترين، تا حرفه اي ترين آثار، كما بيش شامل همين مراحل مي شود. البته بجز
برخي مراحل فني خاص كه مربوط به آثار حرفه ايست.
انتخاب
سوژه : سوژه هاي منتخب شما، باز توليد افكار، خواسته ها،
آرمانها، خاطرات، محيط زندگي و ... شما هستند پس درانتخاب موضوع براي مستند، به
فكر موضوعات عجيب و غريب و استثنايي نباشيد. با دقت به اطراف شهرو روستا و منطقه و
استانتان نگاه كنيد، موضوعات جالبي خواهد يافت. وضعيت فقرا، شهدا، ايثارگران،
جانبازان، اتفاقات مهم انتخاباتي مثل درصد آرا و دلايلش، سفرهاي استاني دولت،
فعاليتهاي فرهنگي شما و ديگر دوستانتان و هزاران موضوع مناسب ديگر.
تحقيق : پس
ازانتخاب سوژه، درموردش تحقيق كنيد. اين تحقيق مي تواند كتابخانه اي، روزنامه اي،
اينترنتي، نرم افزاري و ... باشد. اما مهمترين نوع آن، تحقيق ميداني است. بعنوان مثال
در ساخت مستندي مربوط به كتابخانه سياري در يك روستا، بايد چند روزي را با آن
همراه شويدو به مراحل انجام كارآن مسلط شويد. اين تحقيق مي تواند همراه با دوربين
يا بدون آن باشد. كاربردي ترين روش تحقيق، نوشتن است. خودكار و دفترچه اي همراه
داشته باشيد و همه نكات يا تصاويري راكه مي بينيد و قرار است ازآنها تصويربرداري
كنيد، يادداشت كنيد.
برنامه
ريزي پيش از تصوير برداري:
درصورت امكان ازيك يا
چندنفر ازدوستانتان كمك بگيريد و مراحل كارتان را دقيق يادداشت و آنها را زمان
بندي كنيد. مثلاً روز شنبه، ساعت 8 تصوير برداري ازامانت دادن كتابها، همان روز
ساعت 10 مصاحبه با كتابدار، پس ازمصاحبه تصوير برداري از رفت و آمد اتوبوس كتابها،
ساعت 14 نهار، ساعت 16 مصاحبه با بچه هاي دريافت كننده كتابها و .... اين برنامه
مثل نقشه راهيست كه شما را براي رسيدن به هدف كمك مي كند. البته اين برنامه ريزي
قطعاً درطول كار دچار تغييراتي خواهد شد.
همه چيزهايي را كه قرار است تصوير برداري كنيد،
بنويسيد و سؤالاتي را كه درمصاحبه هاي احتمالي قرار است بپرسيد يادداشت كنيد.
تجهيزات
: براي تصويربرداري احتياج به دوربين داريد. مهم نيست
كه دوربين حتماً حرفه اي و گرانقيمت باشد. – البته دوربينهاي حرفه اي را به راحتي
و صرف مقداري وجه نقد،مي توانيد كرايه كنيد- با ارزانترين دوربينهاي هندي كم
خانگي هم مي توانيد مستندبسازيد. البته اولويت دردوربينهاي ارزان قيمت هم با
دوربينهاي ميني دي وي يا اصطلاحاً آنهائيست كه نوار كوچك مي خورند. براي صدا اگر
دوربينتان حرفه اي نيست، بايد به ميكروفون داخلي دوربين اكتفا كنيد. فقط متوجه
باشيد كه درمكانهاي پرسرو صدا، اين دوربينها همه صداهاي محيط راهم ضبط مي كنند. اگر
دوربينتان امكان اتصال ميروفون را دارد، حتماً اينكار را بكنيد. فقط پيش ازشروع
كار، ميكروفون را امتحان كنيد. سعي كنيد تصويربرداريتان را درروز و بين ساعات 6-9
صبح يا سه ساعت تا نيم ساعت مانده به غروب آفتاب انجام دهيد كه بهترين شرايط نور
را داشته باشيد. درصورت انجام تصويربرداري درشب، مي توانيد از لامپهاي حرفه اي
نورپردازي استفاده كنيد و درصورت نبودن اين چراغها، ازتجهيزات پارتيزاني زير استفاده
كنيد:
چند چراغ قوه موبايل
بطور همزمان، چراغ جلوي موتور يا ماشين كه مي تواند بوسيله لامپهاي زنون تقويت
شود، لامپ زنون مستقل كه با باطري ماشين يا موتور كار مي كند، چراغ قوه هاي ديودي
جديد كه انواع مختلف و شدت نورهاي مختلفي دارد و گرانترين نوع چينيش كمتر از20
هزار تومان است و ...
و نكته آخر اينكه اگر
توانستيد و لازم بود درتصوير برداري و خصوصاً مصاحبه ها از سه پايه استفاده كنيد.
تصويربرداري
: اگر فقط يك نكته را رعايت كنيد، فيلمتان لااقل 50
درصد ازفيلمهاي عروسي قويتر خواهد شد. زوم و زوم بك ممنوع!! ازاين دو خاصيت دوربين
فقط بين نماها استفاده كنيدو متوجه باشيد كه قرار است اينها را درتدوين حذف كنيد.
البته استثناهاي خيلي كمي وجود دارد. مثل فرار كردن يك مجرم يا خودرو از تصوير كه
چاره اي در استفاده از زوم نيست. ونكته دوم اينكه پن و تيلت يا چپ و راست بردن يا
بالا و پايين بردن دائمي دوربين ممنوع!! سعي كنيد تصاويري با قابهاي ثابت و زيبا
بگيريد و درصورت نياز به پن و تيلت، آنرا به آرامي و كوتاه انجام دهيد. درمورد
دوربين روي دست هم، سعي كنيد موقع تصويربرداري، دوربين را از دسته اش محكم توي دست
بگيريد، دست را به بدن بچسبانيد، بند بلند را دورشانه بيندازيد و دوربين را با توجه
به آن كمي به جلو بكشيد و با دست ديگر، مچ دستي را كه دوربين توي آنست، محكم
بگيريد. سعيد كنيد كمتر در حال راه رفتن فيلم بگيريد. درحال حركت هم روي سينه پا و
به اصطلاح پاورچين راه برويد نه مثل قدم زدن توي پارك يا دويدن توي فوتبال.
مصاحبه
گرفتن : درصورت نياز به مصاحبه گرفتن، ازسؤالات
كليشه اي و آنهايي كه جوابش بله يا نه است پرهيز كنيد.مثلاً اين سؤال كه لطف كنيد خاطراتتان را
درمورد فلان موضوع بگوئيد يا احساستان درمورد اين موضوع چيست، بدترين سؤالها
هستند.
مراحل
پس ازتصويربرداري : يك كامپيوتر معمولي و نرم افزار
ترجيحاً اديوس براي تدوين احتياج داريد. يك سي دي قفل شكسته اعلاي ايراني و يك
كتاب آموزش اديوس بخريد و شروع كنيد به سرو كله زدن با تصاوير. تدوين به ساده ترين
تعريف يعني دروريختن تصاوير اضافه و نگه داشتن تصاوير مناسب.
البته درمورد هركدام
ازاين موارد، كتابها، جزوات و صفحات زيادي دراينترنت موجود است. لطفاً زحمت
خواندنشان را برخود هموار كنيد!!
دوستان مي توانند
سؤالاتشان را بجز كامنت، با شماره اي كه در بخش پروفايل قرار دارد، بپرسند.
1-اخراجيها2 بيش
ازآنكه فيلم قصه باشد، فيلم موقعيت است. موقعيتهاي طنزي كه گاه خنده دارند وگاهي
بي مزه. موقعيتهايي كه البته بيشترشان تحقيق شده اند و درست. به همين دليل است كه
حتي سختترينهايشان مثل دفن كردن اسرا درخاك، باور پذير است. بالاخره بايداز تحقيق
يك مجموعه كتاب 60 جلدي، فيلمهاي زيادي بيرون بيايد كه اين آخرينش نخواهد بود.
2-فيلم پربازيگر
است، اما شلوغ نيست. توانايي ده نمكي در مديريت هنرپيشه ها و ديگر عوامل بالا رفته
است. اين مديريت خودش را درنماهاي حرفه اي ترفيلم نشان داده است. اما هنوز تا كامل
شدن راه درازي درپيش است.
3-هنرپيشه هاي ده
نمكي با اينكه معروفند و زياد و به اصطلاح ستاره، اما ستاره بازي درنمي آورند.
جايگاهشان معلوم است و بدون درنظر گرفتن قوت و ضعف، برفيلم سنگيني نمي كنند. مثلاً
امين حيايي با اينكه حضورش درفيلم زياد است، اما حيايي بازي درنمي آورد و به
تماشاگر، احساس سوپراستار بودن دست نمي دهد. ده نمكي البته بايد هواي شريفي نيا
راداشته باشد. مجري طرح بودن بجاي خود، اما اين اندازه از حس مالكيت به فيلم
خطرناك است.
4-اخراجيها2
بازهم مانند1، فيلم آدمهاي جنگ است. حتي اگرسكانس افتتاحيه اش، نماهاي خوب جنگي
داشته باشد. تمركز ده نمكي مانند كارگردانهاي ديگر دفاع مقدس، هنوز هم بر انسانهاي
جنگ است.
5-دفاع مقدس ما و
هرجنگ ديگري، يك پيكره است، با سرو تن و دست و پا و ديگر اندامها. اگر يكي ازاين
اندامها را درتصويري يا فيلمي يا اثر ديگر هنري، بزرگتر ترسيم كني، حاصلش
كاريكاتور است. خواه آن اندام طنز جبهه اي باشد يا معنويت جبهه اي يا جنگ جبهه اي.
دراين سالها كمتر اثر كامل و دور ازهر شائبه كاريكاتوري داشته ايم. اخراجيها لااقل
اين سعي را داشته كه جنگ را به مثابه همان پيكره كامل، يعني همراه با طنازيهايش
ببيند. اما درهر دوبخش اخراجيها، معنويت جبهه اي كمرنگ است و كمتر از نوع خالصش را
شاهديم. اين معنويت البته دراسارت مي تواند بيشتر نمود پيدا كند. چون حصر است و
دوري از وطن و بي خبري و فشارو تنهايي. درهمه فيلم حتي يك نما از نماز، مخصوصاً به
جماعت، دعا، نماز شب و قرآن خواندن نمي بينيم. لازم هم نيست اين اشارات مستقيم نقل
شود، مي توان آنها را درحاشيه وقايع اصلي قرار داد. اين بخش از فيلم حذف شده، به
عمد يا به سهو.
6-اينبار هم
بيشتر شوخيهاي فيلم كلامي است، اما چند طنز موقعيت بسيار خوب راهم شاهديم.
(موقعيتي كه حيايي جيب عراقيها را حين باتوم زدن مي زند) مي توان گفت فيلم از نظركيفيت
طنزهاي كلامي عقب گرد داشته و در طنز موقعيت پيشرفت. اين نويد خوبي براي پيشرفت
بيان طنازانه ده نمكي است.
7-ده نمكي جسارت
مطبوعاتيش را درفيلمسازي هم حفظ كرده است. شوخي كردن با طيفهاي مختلف از فرماندهان
جنگ گرفته تا روحانيون، خط قرمزي بود كه دراخراجيها1 شكست و دراين فيلم، به
باورپذيري بيشتري رسيد. البته بخشي از طنزهاي كلامي فيلم، سطحي و لوده است و
برخلاف عقيده خيليها، اين سطحي بودن، بيش از آنكهبه فروش فيلم كمك كند، به فيلم ضربه مي زند.
8-تغيير سريع حس
تماشاگر، درهردو بخش اخراجيها، از نكات مثبت و مهم فيلم است. تبادل خنده – گريه و
تغيير مداوم اين حس كه درفيلم بارها تكرار مي شود، قدرت كارگردان درتسلط بر محتواي
اثر را نشان مي دهد وگرنه خطر قرار دادن سكانسهاي متأثر كننده دريك اثر طنز را
هركسي قبول نمي كند.
9-اخراجيها2 يك
مشكل اساسي دارد. قصه! بداعت، فراز و فرود، تعليق، گره گشايي و... همه تمهيداتي
است كه دراخراجيها1 به شكل بهتري شاهدش بوديم. به همين دليل است كه بسياري از
تماشاگران، هنوز هم اخراجيها1 را فيلم بهتري مي دانند. مهمترين دليل اين اشكال،
فيلمنامه است. فيلمنامه اي كه دوپاره است و به سختي مي توان ارتباط دو بخش آنرا در
انتها جدي گرفت و باور كرد. به نظرمي آيد بخش هواپيما فقط به دليل طرح بحث منافقين
به فيلمنامه تزريق شده است و كاركرد ديگري ندارد. همين ابزار تحقيقي مناسب با
همكاري يك فيلمنامه نويس حرفه اي تبديل به فيلمي بسيار بهترمي شد.
10-فروش اخراجيها2 تا زماني كه اين مطلب را مي
نويسم، از 3ميليارد تومان گذشته است. اين يعني حدود 5/2 ميليون تماشاگر!! ازاين
فروش مي توانيم نكات زيادي را استخراج كنيم :
الف - سينماي دفاع مقدس، يك سينماي متحجر، عقب مانده و از دست رفته نيست. اما گاو
نر مي خواهد و مرد كهن. خلاصه اينكه دفاع مقدس، هنوز هم يك گنجينه دست نخورده و
بازنشده است و بسيار عميقتر و پرهيجانتر از جنگهاي جهاني و ويتنام و... كه هنوز
بعد از 60 سال آمريكائيها با آن سرباز رايانها مي سازند.
ب - اين شبهه كه اخراجيها با شوخيهاي سطحي و مبتذل تماشاگر را به سالنها مي
كشاند، با دلايل مختلفي رد مي شود. (فارغ از اينكه شوخيهاي اخراجيها مبتذل و سطحي
است يا نه؟) مگر تماشاگر به ماهواره و فيلمهاي رنگارنگ دسترسي ندارد؟ مگر همه
فيلمهاي سينماي ايران، خالي از شوخيها و محتواي مبتذلند؟ چرا آنها نمي توانند چنين
تماشاگري داشته باشند؟ پس شايد فيلم مزايا يا نكات ديگري داشته كه تماشاگر براي
نوبت پخش 3تا 5 صبح بليط خريده است؟! مگر سوپر استار از نظر ابتذال چيزي كم دارد
كه درسينماهويزه مشهد سالنش را به اخراجيها مي دهند؟
11-اخراجيها درخيلي جاها فيلمي
نقادانه است و لب مرز حركت مي كند. اما هيچ جا از مرزهاي اعتقادي دين و انقلاب
اسلامي و ارزشهاي شهدا و دفاع مقدس عبور نمي كند. اين به خاطر تعهد كارگردان به
شيوه نقديست كه بزرگان آنرا نقد درون گفتماني مي نامند. به همين دليل سرود اي
ايران كه سالها سرود منتقدان برون گفتماني نظام بوده، دراخراجيها2 همپاي ارزشهاي
نظام شده ولذت سيلي انقلاب به منافقان را دو چندان مي كند.
12-اخراجيها طرفداران سرسخت و متعصب و دشمنان شمشير
از نيام كشيده دارد. ضررطرفداران متعصب اگر از دشمنان بيشتر نباشد، كمتر نيست.
هردو اين گروهها و گرايشات باعث مي شوند كه فيلم دريك فضاي آرام ديده و نقد نشود.
اشاره : لوك لانگلي، مستند سازي آمريكايي و شايد بسيار دور از تفكر آمريكايي است. فيلمسازي كه در آثارش نشان داده اهل خطر كردن است و خيلي راحت به استقبال موقعيتهايي غير قابل پيش بيني مي رود. فيلم ديگر او «عراق تكه تكه شده»، حاصل سه سال تصوير برداري و حضور درعراق پس از اشغال آمريكائيهاست. فيلمي كه بسياري از نشانه هاي « نوار غزه » را نيز به همراه دارد. جديدترين ساخته لانگلي،«سازمان مجاهدين خلق و رابطه ايران وآمريكا»است. فيلمي كه اگربتواند از دام محافظه كاري مديران رسانه ملي رهايي يابد، مي تواند ابعاد متفاوتي ازسازمان مجاهدين خلق راعيان كند.
سالهاست عادت كرده ايم فلسطين را فقط از دريچه رسانه هاي خودمان دنبال كنيم. گزارشهاي خبري دست چندمي كه صداو سيما از رسانه هاي ديگر دنيا بازتاب مي دهد. سالهاست منتظريم يك مستند واقعي و عيني از فلسطينيان ببينيم. اثري كه واقعيات زندگي در مناطق فلسطيني نشين را بدون واسطه روايت كند...
نوار غزه فيلمي بسيار واقعي است. و به اندازه گزارشهاي خبري به زندگي فلسطينيان بسيار نزديك است و البته به اندازه فيلمهاي سينمايي شخصيت پردازي، احساس و فراز و فرود دارد. فيلم به اتفاقات پس ازانتفاضه سال 2000 مي پردازد. زماني كه فلسطينيها وضع بسيار بهتري داشتند و از جنگ تمام عيار امروز خبري نبود. فيلمساز سعي زيادي بر بي طرف بودن دارد. به چيزي تشويق نمي كندو ازچيزي نفي. نه پرتاب سنگ، نه كشتار و نه دفاع. اما حقيقت مظلوميت مردمي كه از خانه هايشان رانده شده اندو البته رويه فيلمسازي كه برخلاف ديگران، جمع فلسطينيان را انتخاب كرده، باعث مي شود، فيلم تأثير حسي بسيار عميقي برجاي بگذارد. اين تأثيرحسي البته با تمهيد مهمتري از طرف فيلمسازهمراه است...
اودرميان همه گروهها واقوام و گرايشهاي فلسطيني، كودكان و نوجوانان را هدف قرار داده است و با يك شخصيت پردازي مناسب، دنيايي واقعي و همراه با شيطنت را ازآنهاترسيم مي كند. دنيايي كه به اندازه مويي با كشته و زخمي شدن فاصله دارد. دراين انتخاب كودكانه، اختلافات، دشمنيها و سياست بازيهاي بزرگترها به چشم نمي آيد و تنها چيزي كه باقي مي ماند، مظلوميتي است كه در وراي آن هشداري بزرگ براي صهيونيستها نهفته است.
محمد نقش اصلي فيلم در نمايي از پدرش صحبت مي كند. پدر اجازه حضوردرسنگ پرانيهاي ديگر بچه ها را به او نمي دهد. اما جواب محمد اينست : « ... من دوست دارم سنگ پرتاب كنم». لانگلي همچنين با انتخاب نوجوانان تندترين شعارهاي ضد صهيونيستي را بدون شعارزدگي و گمانه طرفداري از كسي بيان مي كند. جايي كه بچه هاي روزنامه فروش به شارون و باراك و سران صهيونيسم فحش مي دهند وآنها را جنايتكار مي خوانند.
درفيلم همچنين نماهاي بسيار و كشداري از بازي بچه هاي فلسطيني را شاهديم. بازيهايي ساده و بي خطر كه در مواقعي تبديل به بازيهاي بسيار خطرناكي مي شود. بازي با بمب و گلوله، پرتاب سنگ و بازي در ميان رگبار گلوله ها و مقابل تانكها. همين نشانه است كه فيل را درعين هشدار دهنده بودن، روحيه بخش و اميدوار كننده مي سازد. اين بچه ها هستند كه با پرتاب سنگ، همه قدرت صهيونيستها را به بازيچه مي گيرند. اين عامل مفرح و روحيه بخش البته بهترين تصاوير براي تعديل سنگيني و سختي بخشهاي ديگر فيلم است.
البته فيلم مثل آثار بيشتر هنرمندان و اديبان غربي، به اين دليل اجازه ساخت پيدا كرده كه تا حد زيادي به شرايط اجتماعي فلسطينيان نزديك مي شود و برآوردي حتي نه چندان دقيق ازاجتماع درحال انفجار فلسطين را بازتاب مي دهد. براي اين رويكرد، كارگردان با انتخاب كودكان در حال نوعي آينده نگري و آينده گويي است. در همه صحنه هاي فيلم اين آينده گويي با يك هشدار همراه است. هشداري شايد براي صهيونيستها يا آمريكائيها يا ... كه اين آتشفشان در حال پيشرفت را دريابند. در نمايي يكي از كودكان مي گويند. من مي خوام با اسرائيليها بجنگم و به بهشت برم...
البته نمي توان ازاين قبيل آثار، توقع يك نگاه جامع وهمه جانبه و آرماني داشت. دراين فيلم هم مانند ساير آثار مشابه، هيچ اشاره اي به ريشه هاي شكل گيري اسرائيل نمي شود. مسأله غاصب بودن و نامشروع بودن اسرائيل هم كه جزو خط قرمزهاي غرب است، هيچ جايي درفيلم نمي يابد. اين نوع آثار را بايد در رده فيلمهاي صلح طلب قرار داد كه آخرين دعويشان صلح درمناطق اشغالي است. چيزي كه به نظر با ماهيت رژيم صهيونيستي مغاير است.
فيلم نوار غزه را من از فروشگاه دفتر نشر چهارراه كالج خريدم. فكر مي كنم بقيه فروشگاههاي دفتر نشر هم فيلم را داشته باشند.
اين
مجموعه، مطالبي است كه درطول جشنواره فيلم فجربراي ضميمه فرهنگي روزنامه خورشيد
نگاشته شدو به دلايل مختلف، بيش ازنيمي ازآنها به چاپ نرسيد. با فهم اين موضوع كه
مطالب مفصل براي وبلاگ مناسب نيست، بخش كوچكي را در مطلب اصلي و مطلب كامل را در
ادامه مطلب و براي علاقه مندان سينما قرارمي دهم.
روز
هفتم
امروز دو فيلم جنگي
ودفاع مقدسي ديديم که به اندازه اين جمله اما باهم فاصله دارند :«جنگ ما جنگ عقيده
است و جغرافيا و مرز نمي شناسد...» همانقدر که «کودک
و فرشته» فيلم صادقي است که نگاهش به جنگ را مي توان در دايره دفاع مقدس
قرار داد٬ انفعال از سروروي «آنسوي رودخانه»
مي بارد. کودک وفرشته روايتگر روزهاي مقاومت
مردمي خرمشهر است و نکات تازه اي ازاين اتفاق وافتخار تاريخي اين سرزمين را عيان
مي کند. فرشته دختر نوجواني که خانواده اش را درگلوله باران خرمشهر ازدست داده٬
براي يافتن برادرکوچکش سليم درشهر مي ماند. فرشته شايد بهترين اقتباس امروزي از
شخصيت حضرت زينب درسينما تاامروز باشد. عشق خواهر به برادر٬ کمک رساني به رزمندگان
و مهمترين کارزينب گونه يعني داشتن نقش سفيري که قرار است شناسنامه ها ونامه هاي
شهداي خرمشهررا به ديگران منتقل کند. زينبي که درانتها بايد جسد برادر شهيدش را
حمل کند. نقاش زاده توانسته ماهيت دفاع خرمشهر را با وجود نقايص بسيار فيلم٬
صادقانه و بي ادعا ودر فيلمي قابل قبول و روان به مخاطب منتقل کند.
اما نيمچه درام احمدي مطلق که دومين دست پخت مرکز گسترش سينماي
مستند وتجربي است٬ بدلي ضعيفتر و بي مايه تر براي طبل
بزرگ زير پاي چپ است.ساخته شدن اينگونه فيلمها درباره جنگ تعبير اين ضرب
المثل است که «وقتي کدخدا بي عرضه باشد٬ غورباقه هم هفت تير کش مي شود.» آنسوي
رودخانه بدنبال صلح است. اما آنقدر سطحي فکر مي کند و کودکانه تصميم مي گيرد که
منطق يک قصه به ظاهر درام را هم زير پا مي گذارد. گردش يک خرگوش سفيد ميان خط مقدم
جبهه اي که درآن مارمولک هم پيدا نمي شود. ديدن ملخ آنهم وسط تابستان يک بيابان
داغ و يافتن چند کيلو گوجه ناب ورامين درواحه تخريب شده بين راه و ازآن بدتر دهها
شمع روشن که احتمالاً فرشتگان معنا گراي آقاي کارگردان آنها را به ارمغان آورده
اند. کاش آثاري اينچنين ضد جنگ باشند. ديدن يک فيلم ضد جنگ خوش ساخت خيلي بهتر از
فيلمهاي ضد عقل و ضد تاريخ است. اما ازهمه اينها که بگذريم٬ آنسوي رودخانه منفعل
است. و انفعالش تا آنجاست که هيچ مرز عقيدتي و حتي انساني براي دوطرف جنگ قائل نمي
شود. حال فعلي مردم عراق به کنار اما آيا درروزگاري ما با عراق درجنگ بوده ايم
يانه؟ آيا جنگ ما جنگ عقيده بوده است يا نه؟ آيا ما مدافع بوديم يا مهاجم؟ برحق
بوديم يا باطل؟ مسلمان يا کافر؟ مظلوم يا ظالم؟ غالب يا مقلوب؟ و دهها سؤال ديگري
که همه درفيلم خلط شده اند. اما شخصيت سوم اين فيلم يک هنرمند مستند ساز است.
مستند ساز قلابي آقاي کارگردان٬ شخصيتي اوهام زده که نه کاري به اين طرف دارد و نه
آنطرف. يک رواني دين زدايي و انسان زدايي شده که کارش بي هدف فيلم گرفتن است. چنين
شخصيتي جزوآروزهاي روشنفکران است و شايد اين آرزو با آن دنيا منتقل کنند. سمبل
مستند سازان دفاع مقدس٬ سيد مرتضي آويني بود. او که همه وجودش درد بود و شجاعت. او
که به اندازه دشمني اش با متحجران ضد روشنفکران انتلکت دشمن بود. او که هيچگاه جزو
هنرمندان بدون مرز بروزن بي غيرت و بي آرمان نبود. و ابته «جنگ ما جنگ عقيده است و
جغرافيا و مرزنمي شناسد»
اما جشنواره سينما حقيقت به سياهي گزارش پيشين نيز نبود...
سفر – علي رشيدي فر
فيلم يك مستند محض و كوتاه است. فيلمي سياه و سفيد، بدون گفتار متن و بدون مصاحبه ازحالتهاي مردم دريكي از پايانه هاي مسافربري كشور. انتظارها، اظطرابها، شورو شوقها و... فيلمي ساده، روان و به شدت اجتماعي كه زاويه نگاهش را بر طيف خاصي نمي بندد. فقير و غني، پيرو جوان، مذهبي و غيرمذهبي و ... بدون موضع گيري درفيلم حضور دارند. يعني برشي واقعي ازجامعه ايراني.
بانوي گل سرخ - مجتبي ميرطهماسب
سالها پيش خانم و آقاي صنعتي دريكي از روستاهاي كرمان، كشت گل محمدي را جايگزين خشخاش كرده اند.ثمره اين تلاش يك كارخانه توليد عرقيات گياهي است كه زندگي مردم روستا را درسطحي مناسب اداره مي كند. حالا آقاي صنعتي خاطراتش را از مرحوم خانم صنعتي مي گويد. فيلم قطره قطره اطلاعات مي دهد. و قصه اش را به تدريج بسط مي دهد. قصه اي كه سرشار از حس وطن دوستي، انسانيت، عشق به خانواده و ... است. اما مهمترين درس فيلم، تصوير سازي تلاش و كوشش و عينيت بخشي به ثمره اين تلاشهاست. اين فيلم را مي توان نقطه مقابل آگهيهاي بازرگاني صداوسيما خصوصاً تبليغات بانكها دانست.
تينار – مهدي منيري
اين مستند بلند تجربه اي براي استفاده از مناظر طبيعي درخدمت يك سوژه اجتماعي است. فيلم به زندگي و كمي از درونيات يك پسر بچه يتيم شمالي مي پردازد كه مجبور است براي گذران زندگي به كاري سخت و طاقت فرسا و چهار فصل تن دهد. فيلم توانسته اين چهار فصل را دريك فيلم جمع كرده و به تصوير درآورد. تضاد اين قصه سنگين با محيط زيباي اطراف، مجموعه اي متعادل را شكل مي دهد كه شايد اگر درشهر يا حتي در مناظر كويري اتفاق مي افتاد، فيلمي سياهنما جلوه مي كرد اما تينار مستندي انساني و شاعرانه و سواي انتهايش كامل است. درانتها پسر فرار مي كند، درصورتي كه شخصيتش در طول فيلم محكمتر و با استقامت تر ازاين واكنش است.
مجاهدين خلق و رابطه ايران و آمريكا – لوك لانگلي
لانگلي دو مسير داستاني را انتخاب كرده است. يكي مصاحبه با مسؤولان مختلف آمريكايي درباره مجاهدين خلق و رابطه ايران و آمريكا. دراين بخش لانگلي كاملاً حرفه اي عمل مي كند و درمرزي باريك، نه به نعل مي كوبد ونه به ميخ. از اين بخش يك آمريكاي تطهير شده ويك سازمان مجاهدين محكوم شده بيرون مي آيد. اما خط داستاني دوم كه مصاحبه بايكي از توابين و تصاوير آرشيوي پايگاه منافقين در عراق است، شفاف و تكان دهنده است. آرش همه مراحل جذب، رفتن به عراق، مأموريت به ايران و ترور يكي از مسؤولان ايراني را تشريح مي كند. چيزي كه شايد نسل جديد تا بحال چيزي مثل آنرا نديده باشد. البته برآيند فيلم با توجه به كمكهاي ايران به فيلمساز، ضد سازمان مجاهدين است و آنها را بعنوان گروهكي تروريستي معرفي مي كند.
يكي مثل همه ناظر – لقمان خالدي
اين مستند ازآنهاست كه با ديدنش نفسي مي كشيم و احساس رضايت مي كنيم از اداي دين و از پرداختن به سوژه اي كه سالها منتظرش بوديم. سال 1357، چند ماه پيش از پيروزي انقلاب، يكي از تصويربرداران شجاع تلويزيون آن زمان، يك دوربين حرفه اي و مقداري فيلم خام را از تلويزيون خارج كرده و همراه با مردم به ثبت وقايع انقلاب مي پردازد. پس از مدتي يكي ديگر از تصويربرداران نيز چنين كاري مي كند وتعداد دوربينهاي حرفه هاي به دو دستگاه مي رسد. راشهاي اين دو دوربين بعدها پايه گذار مستندهاي ماندگاري مثل براي آزادي شدند. اين مستند روايتي از زندگي مرحوم محمود بهاري است.
سند يك نامه – مهدي بماني
فيلم بماني الگوئيست براي ساخت مستندهاي واقعه محوري كه قصد دارند فقط از يك زاويه ديد جذاب و البته موجز يك واقعه را روايت كنند. مؤمن قناعت استاد ادبيات فارسي تاجيك، خاطراتش را از ترجمه نامه امام به گورباچف و تبعات اين نامه در شوروي سابق را بيان مي كند. به اين وسيله ما مروري نيز بر نامه تاريخي امام انجام مي دهيم.
دريك روستاي دور افتاده كه بيشتر مردم به شهر مهاجرت كرده اند، چند نفر هنوز با سختي دربرابر مهاجرت مقاومت مي كنند. فيلمساز با نزديك شدن به يك زندگي روستايي، فضايي متفاوت از مردمي اروپايي ولي بدوي را به تصوير مي كشد. دراين فيلم با مردمي مواجهيم كه درقلب اروپا از كمترين امكانات يعني آب و برق محرومند و تنها رسوخ تكنولوژي مدرن براي آنها موبايل است. البته نگاه فيلمساز به هموطنانش تحقير آميز نيست. وجود نماهاي زيباي طبيعي و صحنه هايي از سختكوشي و ايستادگي انسان دربرابر محيط سخت اطراف، نشاندهنده اين نگاه است.
فيلمسازان با رئيس جمهور جديد چك، دريك دوره 5 ساله همراه شده و اتفاقات مهم دوره او از رأي اعتمادمجلس در ابتداي دوره تا انتخاب مجددش در دوره بعدي را به تصوير كشيده اند. همشهري هاول يك مستند واقع نماست و سعي كرده بدون جانبداري از هاول فقط ناظر و بازتاب دهنده اتفاقات روي داده يك دوره از تحولات سياسي چك باشد. اوج فيلم كه همه ماهيت فكري – سياسي هاول را عيان مي كند، سكانسي است كه اويك ساكسيفون طلايي را به كلينتون رئيس جمهور آمريكا هديه مي دهد. تفكر غربي و تمايل هاول به آمريكا به شكلي تصويري دراين سكانس منتقل مي شود. اين فيلم نمونه خوبي براي صبر در مستند سازي و سرمايه گذاري زماني و مالي بلند مدت براي ساخت يك مستند است. فيلمي كه ساختش لااقل 6 سال طول كشيده است.
مارادونا – اميركاستاريكا
با اينكه فيلم يك مستند ورزشي به حساب مي آيد، اما رگه هاي ضد استعماري فيلم آنقدر پررنگ است كه آنرا در رده مستندهاي سياسي قرار مي دهد. كاستاريكا اين فضا را به درستي از روحيات مارادونا وام گرفته و فيلم را برمبناي آن قرار داده است. يكي از خطوط مهم داستاني فيلم گل معروف مارادونا به انگلستان درجام جهاني 1986 است. فيلمساز با استفاده از قطعهاي مكرر اين نما و تلفيقش با انيميشني كاريكاتور گونه فضايي مضحك و سياسي اززندگي مارادونا ترسيم مي كند. دراين انيميشن با هردريبلي كه مارادونا مي زند، يكي از شخصيتهاي سياسي مثل تاچر، بوش، بلرو ... را مي بينيم كه در زمين فوتبال مقهور مارادونا مي شوند و درانتها اين مارادوناست كه توپ را به گل تبديل مي كند. عمليات بازگشت به خانه – آمريكا
تصوير سازي كتابهاي خاطرات سربازان آمريكايي درعراق، طرح يك خطي اين مستند بسيار خوش ساخت است. فيلم به شكل اپيزوديك پيش مي رود. معرفي يك كتاب، مصاحبه با نويسنده و بعد نريشني كه بخشهايي از كتاب را مي خواند و تصويرسازي با سبكهاي مختلف كه اين خاطره خواني را همراهي مي كند. هربخش نيز به شكلي تصويرسازي شده است. انيميشن كميك استريپ گونه، فتو كليپ، مستند، بازسازي و... اما از نظر محتوي نگاههاي فيلمساز بيش ازآنكه به عراقيها متمايل باشد، نگاههاي ضد جنگ است. البته درميان اين نگاه نيز تصاوير و سخناني مبني بر مظلوميت مردم عراق ديده مي شود. دربخش بازسازي، خاطره مربوط به تيراندازي سرباز عراقي به يك پسر بچه بيگناه عراقيست كه فقط به خاطر توجه نكردن به فرمان ايست، هدف قرار مي گيرد. درمجموع فيلم با رگه هاي ميهن پرستانه اش، يك نقد درون گفتماني خوب براي آمريكائيهاست. درجايي ازفيلم يكي از مصاحبه شونده ها جمله اي كليدي مي گويد : «اونا (سربازان آمريكايي) فطرت و ارزشهاشون صحيحه ولي توي يك موقعيت غلط قرارشون مي ديم و اين باعث تضاد مي شه...» يعني درست همان چيزي كه به نظر ما عكسش صادق است. اونا كسايي هستند كه به خاطر فطرت و ارزشهاي ليبرال سرمايه داري خود را در موقعيت هاي غلط قرار مي دهند...
آنتونيو نگري – آلمان
فيلم يك مستند شخصيت خوش ساخت است. زندگي، آثار و مبارزات آنتونيو نگري، فيلسوف مبارز ايتاليايي كه مبارزات وسيع ضد جهاني شدنش منجر به زنداني شدن و اخراج او از دانشگاه شده دستمايه ساخت اين فيلم است. اين فيلم براي ما نشاندهنده اينست كه جهان آنچنان كه بعضي تصور مي كنند يكپارچه و در سيطره يك تفكر يا كشور خاص نيست. اگر ظرفيتها را بشناسيم، درقلب اروپا نيز انسانهاي مبارز و سليم النفس پيدا مي شوند.
دومين دوره جشنواره بين المللي سينماي مستند ايران كه سالها بود منتظرش بوديم و لزوم برگزاريش مدتها بود كه احساس مي شد، در حالي برگزار شد كه شائبه هايي نسبت به دوره اول هنوز باقي بود
دليل پذيرش تعداد زيادتر از حد معقول آثاري كه تهيه كننده اش مركز گسترش سينماي مستند و تجربي بود. وجود يك اشتراك محتوايي در آثار شركت كرده از مركز گسترش كه بيشترشان آثاري سياهنما و پوچ گرا و نا اميد كننده بودند. اين فضا درست برخلاف رهنمودهاي رهبري مبني بر ايجاد فضايي پرنشاط و پر اميد در جامعه بود. از اين دسته آثار دوره اول مي توان به "تهران انار ندارد– مسعود بخشي" ، " رئيس جمهور ميرقنبر – محمد شيرواني "، "باد دبور – محمد رسول اف" و گروه بزرگي ازفيلمهاي مربوط به بزهكاريهاي اجتماعي اشاره كرد. فيلمهايي درباره اعتيادهاي مختلف، بيماريهاي مختلف، نواقص جسمي و روحي مختلف و...
اما حكايت سال پيش امسال و باشدت بيشتر در جشنواره جريان داشت. امسال برگزار كنندگان جشنواره راه را براي فيلمهايي كه پيرنگهاي سياسي و حتي اخلاقي نامناسبي داشتند، بازكرده بودند. به چند مورد از اين فيلمهاي با تفصيل بيشتر مي پردازم.
درخیابانهای ناتمام – پیروز کلانتری – سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران
نامزدی در: بهترین گفتار متن
با شعرای روشنفکر همراه می شویم و همراه با شعرهای نويشان روایتی از تهران را می بینیم.این درحالی است که شعر انقلاب بعنوان پیشرو ترین هنر پس از انقلاب هیچ جایگاهی درمیان شاعران مطرح شده ندارد. شاعرانی که بعضی هایشان جزو شاعران دست چندم و بسیار ناشناخته اند. فیلم بیانیه ایست درباره زشتیها و سیاهیها و دود و دم و سرگردانی و ... درتهران و در طول وعرض تاریخ هر اتفاقی را که در ایران وتهران افتاده با همین زاویه نگاه داوری می کند حتی اگر این اتفاق انقلاب باشد و یا دفاع مقدس. فیلم چنان موضع گیری ضد دفاعی دارد که كه درمقابلش بايد ازفیلمهای ضد جنگ به خوبی نام برد. صحنه هایی کج و کوله از جنگ به نمایش در می آید و بعد یکی از شعرا مرثیه ای درباره جنگ می خواند. كامل كننده اين رويه دو تشییع جنازه سوزناک از فروغ فرخ زاد و شاملو است. راستي نام چند نفر از شعراي زير را شنيده ايد؟
عنایت سمیعی، گرانوز موسوی، روزبه صدر آرا، سپانلو، احمد رضا احمدی، سهراب، بهزاد زرین پور، رسول یونان، فریبرز ابراهیم پور، فرشته ساری، مهرداد فلاح، بهزاد خاجات.
درانتهای یک روز کامل – مینا کشاورز، کامران حیدری
نامزد جایزه در :بهترین فیلم مستند، بهترین صدا و بهترین تهیه کننده مستقل
یک گروه زیرزمینی موسیق متال– گونه ای از موسیقی که بیشتر با صداهای ناهنجار و به اصطلاح دیستورت شده و تمهای بسیار تند و سکر آور و گوش خراش همراه است و حین اجرای کنسرتهای این موسیقی استعمال مواد مخدر، مشروبات الکلی، قرصهای روانگردان و دست دادن حالتهای غیر عادی و پرخاشگرانه مرسوم است اين تعاريف و تصاويرهمه درفيلم تصويرمي شود- در شیرازآماده برگزاري يك كنسرت زير زميني موسيقي مي شوند. گروه تصمیم می گیرد به خانه ای بیرون شهر پناه برده وتمرين و كنسرت را همانجا انجام دهد.مشکلات زیادی در زمان تمرین پیش می آید و روز اجرا اتوبوس حامل تماشاگران زیرزمینی بوسیله پلیس ظالم جمهوري اسلامي دستگیر می شود اما اتفاق ديگري مي افتد، گروه کنسرت را برای سالن خالی اجرا می کند.
طلب خیر – سید محمد صادق جعفری
سه نفرازعلمای قم که برای مردم استخاره می گیرند انتخاب شده اند. فیلم با آنها همراه می شود و روشهای استخاره گرفتنشان رابه تصویر می کشد. اما این تصاویر بیشتر به تمسخر شبیه است تا انتقاد.برخوردهای تند با مردم، سرعت استخاره گرفتن، استخاره اینترنتی گرفتن و ...تصاويري است كه فقط ايجاد تمسخر مي كند و در سطح باقي مي ماند. درنمایی آیت اللهموسوی اصفهانی از منزل خارج می شود. دو دختر جلو می آیند و طلب استخاره می کنند. ایشان با لحنی تحکم آمیز می گوید موهاتونو بکنین تو... دوباره می گوید : گفتم موهاتونو بکنین تو... بختتون بسته می شه... و بعد می گوید. الان وقت ندارم و به سمت ماشین پژو آخرین مدلش می رود. دخترها دنبال ایشان می روند و او می گوید. الآن وقت ندارم. شب بیائید دفتر!!نوع نگاه فیلمساز به استخاره و این سه عالم به گونه ایست که روحانیون کلیسای کاتولیک را تداعی می کند . یعنی آنها که سرنوشت مردم را در لحظه تعیین می کنند. بدون فکر و برنامه و... دین مطرح شده در این فیلم یک دین ناقص و کلیساییست و شكل انتخابهای فیلم این قضیه را به کل حوزه تعمیم می دهد.
نقل گرآفرید – هادی آفریده
نامزدی در: بهترین مستند کوتاه
دختری که نقال و معرکه گیر است سوژه ساخت این مستند است و ما مراحلی ازآموزشها واجراي معركه اش را می بینیم. تنها اشكال خيلي خيلي كوچك فيلم!! فمينيستي بودن آنست. يعني تفكري كه تلاش مي كند، زن را بجاي مرد نشانده و كارهايي را كه با فطرت و نهاد زن سازگار نيست از او طلب كند. درفيلم البته مردي هم وجود دارد،يكي ازمرشدهاي باسابقه كه دختر نزد او شاگردي مي كند. و جاي اين سؤال كه آيا فيلمي درباره آن مرشد مرد ساخته شده است؟
چهره غمگین من – فرحناز شریفی
فیلم درباره بیماری افسردگی است. شروع فيلم بايك کلیپ داستاني است. شخصیت افسرده این کلیپ می گوید : منو گرفتن به اتهام اینکه چرا شاد نیستم و ده سال زندانیم کردن. جرم قبلیم که به خاطرش رفتم زندان این بود که چرا شاد نیستم!! فیلم فضایی سیاه و ناامید کننده از جامعه ايراني نشان می دهد. فضایی که خود باعث افسردگی است و هیچ جای فیلم حتی اشاره ای کوچک به نقش دین و مذهب و اعتقادات د رکنترل افسردگی نمی شود. و حتی آدمهایی که انتخاب شده اند و افسرده اند، همه غیر مذهبی اند. روایت فیلم کاملاً یکطرفه است. این فیلم را می توان هرجای دنیا ساخت از غرب تا شرق.
مجسمه های تهران – بهمن کیارستمی – سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران
در شروع فیلم ازآیت الله صانعی درباره مجسمه سازی استفتا می شود و ایشان اینکار را برای اهداف خیر مجاز می دانند. پس از آن فیلم سراغ مجسمه میدان انقلاب می رود و بعد سراغ مجسمه سازش اسکندری و دلایل خراب شدن این مجسمه را دنبال مي كند و همه را به گردن انقلاب می اندازد. خط دیگر فیلم مرثیه ای برای مجسمه سازیست که در مصاحبه با پرویز تناولی به پيش مي رود. دراین بخش فیلم روايت اشك آور مجسمه عریان محصص را که الآن در زیرزمین تئاتر شهر دنبال مي كند. بازهم مقصر انقلاب است که در پروسه آن مجسمه های لخت تارومار شده اند. فیلمساز درفیلم سعی کرده همه مجسمه های زشت، بی فرهنگ وبد قواره شهر ار انتخاب کرده و به تصویر درآورد و تقصیر همه را باز همبه گردن انقلاب بیندازد. متلک گویی، تمسخر، قلب و حذف واقعیات و عدم نشان دادن دیگر مجسمه های زیبای شهر از دیگر نكات مثبت!! فيلم است. نکته دیگر این فیلم استفاده از دلخوریهای هنرمندان انقلاب، ضد انقلاب و پوشاندن این موضوع است که اگر هم کاستی وجود دارد مربوط به مسؤولان است نه انقلاب.
پشت فرمان زندگی – سحر سلحشور
یک زن مطلقه که چند سال هم صیغه مردی دیگر بوده، حالا برای امرار معاش مسافرکشی می کند. زن بددهن، عصبانی، لات منش، سیگاری و اهل شب گردی و شب نشینی است. درحالی که فرزندش در خانه تنهاست و دائم با او تماس می گیرد. رگه هاي فمينيستي فيلم پررنگتر و زردتر از نقل گرآفرید است.
444 روز – محمد شیروانی – شرکت کننده در بخش آمریکا پس از آمریکا!! – متعلق به پرس تی وی
در تیتراژ کاغذهای بریده شده اسناد لانه جاسوسی کنار هم قرار می گیرند و اصلی ترین و مقدسترین مفاهیم انقلاب را شکل می دهند. انقلاب، آزادی، استقلال و.... گویی این آمریکائیها بودند که مفاهیم مهم مارا شکل دادند.
فیلمساز به آمریکا سفر کرده و با لیمبرت یکی از اعضای سفارت آمریکا در زمان گروگان گیری مصاحبه كرده است. در شروع لیمبرت را می بینیم که در باغ گیلاسی قدم می زند، فارسی صحبت می کند و می گوید : آمریکا آن چیزهایی که در هالیوود می بینید نیست. موازی با این مصاحبه و مصاحبه ديگري با سفیر وقت آمریکا در تهران، كارگردان با اصغرزاده و خانم ابتکار از دانشجویان خط امام نیز مصاحبه می کند و جوابهای هریک را در مقابل يكديگر قرار می دهد و به اصطلاح گفتمان رودررويي را شکل می دهد. گفتمانی که البته هدفش پاکسازی گناهان آمریکائیها و نشان دادن آنها بعنوان جماعتی صلح دوست، مهربان، طرفدار حقوق بشر و محق درجریان لانه جاسوسی است. شخصیت آمریکایی که آنزمان یک مقام حقوقی بوده و حالا شخصیتی حقیقی است، به اندازه اي سفید و مثبت ترسیم شده که هرکسی را وادار به همدردی و اظهار پشیمانی از گذشته می کند.در انتهای فیلم فیلمساز در خانه اش را می بندد و به اصغر زاده می گوید من می خواهم شما را برای 4 ساعت و 4 دقیقه گروگان بگیرم. اصغر زاده مقاومت می کند و کارگردان اصرار می کند و بعد روی تصویر می نویسد گروگان ما بعد از 4 دقیقه به خانه اش باز گشت.
چند صحنه از فیلم را می نویسم :
- اصغر زاده اعضای اصلی فکری دانشجویان را برای حمله به سفارت شرح می دهد و احمدی نژاد راهم جزو آنها می آورد و می گوید : احمدی نژاد گفت به سفارت شوروی حمله کنیم چون آنها بی دین هستند ولی آمریکائیها مسیحیند.
- اصغرزاده از یک گلدان گل سفالی برای تشریح حمله به سفارت استفاده می کند.
- خانم ابتکار : آنها گروگان ما بودند و ماهم گروگان شرایط بودیم
- لیمبرت : پیش شرط گذاشتن قبل از مذاکرات کار خوبی نیست. ایران و آمریکا در کنار هم می توانند جهان را ....(عبارت دقیق را به یاد ندارم)
- در صحنه ای که امام درحال صحبت اند، زیر صدای امام را روی راه رفتن لیمبرت می گذارد در حالی که او پشتش به دوربین است.
- درصحنه اي قطعه اي از سخنراني تاريخي امام در باره كاپيتولاسيون پخش مي شود. «قلب من درفشار است و....» چينش صحنه به گونه ايست كه با بگوش رسيدن صداي گريه مردم در واكنش به سخنان امام، سالن زير خنده مي زند.
- بخش مربوط به آزادی سیاهان و زنها هنگام گروگانگیری حذف شده است.
- لیمبرت می گوید : صادقانه بگویم. آنها با ما رفتار خوبی نداشتند.
- سفیر سابق آمریکا می گوید (چند بار شبیه این عبارت درفیلم تکرار می شود) : به امید روزی که شما د رسفارت خالی ایران در اینجا و مادر سفارتمان درتهران مستقر شویم. من آن روز را می بینم.
اروپا خوش آمدی – برونو اولمر - فرانسه
چند مهاجر آسیایی و آفریقایی برای کار به اروپا سفر کرده اند. شغل آنها در اروپا تن فروشی است و پولی را که از اینکار بدست می آورند ، برای خانواده هایشان می فرستند. البته همه اینها مردند و کار و کاسبیشان با همجنس بازهاست. در نمایی که دو نفر عراقی برای پیدا کردن مورد به خیابان رفته اند،یکی به دیگری می گوید : ... همراه آورده ای؟ واو جواب مثبت می دهد. در یکی از مصاحبه ها یکی از مهاجرین می گوید. دوجنسی ها مثل پدر و مادر مهربانند هم پول می دهند و هم وقتی به خانه اشان می روی با تو مهربانند.
گمان می کنم که این فیلم برای جلوگیری از مهاجرت جهان سومی ها به اروپا ساخته شده و بسیار هم سیاه و تنداست. سؤال اینست که این مستند با كداميك ازاهداف جشنواره سازگاراست؟!!
اشاره : جمعه 26 مهر 1387 درجشنواره سینما
حقیقت حقیقت حقیقت فیلمیبا نام444روز به
نمایش درآمد. فیلمی متشکل از چندمصاحبه با گروگانهای آمریکایی و دو
نفر از دانشجویان پیرو خط امام. فیلمی که داعیهرابطه
ایران و آمریکا داشت و با قلب واقعیات تاریخی قصد داشت آمریکائیها را تطهیرکند... این فیلم محصول صدا و سیمای جمهوری اسلامی، شبکه پرس تی ویاست... کارگردان فیلم 444 روز بی شک
یا دیوانه استیا خائن و یا جاسوس اجنبی.... او کسی
است که این فیلم خیانتبار را در مقابل مردمخود و
برای آمریکائیها ساخته است. او با نادیده گرفتن جنایات استکبار جهانی در قرناخیر و کشتارها و تجاوزها و....
کارگردان فیلم444
روز نشان داد که چه خوب می توان فیلمی ساده،
روان و تأثیر گذار ساخت. فیلمی متعادل کهبرشهای
پینگ پونگیش به خوبی می تواند مفهوم جسارت آمیز فیلم را منتقل کند.فیلمی کهمی تواند داعیه دار صلح و گفتگوی تمدنها و روزنه خوبی برای رابطه ایران و
آمریکاباشد. در این فیلم با یک آمریکایی
بانمک مواجهیم که جزو گروگانهای سفارت آمریکابوده
و..... درمورد فیلم444 روز چگونه میتوان نوشت. با روش اول که متهم به خشونت
گرا بودن و گروه فشار بودن شویم یا به گونهدوم مثل
کبکی که سرش را زیر برف کرده متهم به همراهی با انفعال و عقبنشینی؟!!
ولی من فکر می کنم مسأله چیز دیگری است.
سالهاست که گونه ای جدیددر سینمای ما متولد شده است که تولدش نامحسوس و مانند حرکت مورچه ای روی سنگی
سیاهدر شب است. من این طریقه فیلمسازی را ژانر تمسخر نام می
گذارم. و تا جایی که دنبالکرده ام شیروانی جزو فیلمسازان صاحب
سبک این جریان است. اما تمسخری که درمقابل نقداست و
نه در عرض آن. نقد لوازم و ابزاری دارد. نقد باید منصفانه باشد و به قصداصلاح نه برای ریشه کنی و خان براندازی. اما
444 روزاین تمسخر را از همان ابتدا شروع می
کند. سکانسی که احمدی نژاد را به تمسخر میگیرید.
نمایی که دانشجویان پیرو خط امام را بوسیله لیمبرت با یکی از هنرپیشه هایفیلم فارسی مقایسه و به تمسخر می گیرید و دردناکتر اینکه با پزی صلح
طلبانه وانسانی امام خمینی راهم مسخره
میکنید. در نمایی لیمبرت گروگان سابق در حال قدم زدناست. به
سمتی می پیچد و پشت به دوربین می کند. روی این نما سخنان امام دررابطه باآمریکا شنیده می شود و برای لحظاتی بطول می انجامد.
فیلم بقول فیلمساز مناظره ایاز راه دور است. بین یکی ازگروگانها و ابراهیم اصغر زاده از طراحان حمله
به لانهجاسوسی. بطوری که سخنان یکی با دیگری
جواب داده می شود و این آخرین پز بی طرفانهفیلم
است444 روز با حذف
و مخدوش کردن بخش مهمی ازتاریخ انقلاب آمریکائیها را به خوبی
تطهیر می کند...
گوشهایتان را
بگیریدو چشمها را ببندید.
... انشاءالله این صدای
بمبهای اتمی ژاپنیست که نیویورک رامنفجرمی کند. این صدای بمبهای ناپالم
ویتنامی هاست که جنگلهای کالیفرنیا را شخم میزند.
این دکتر مصدق است که کودتایی علیه دولت دموکراتیک آمریکا سامان می دهد و اینامام خمینی است که پس ازآن پادشاهی دیکتاتور را درآمریکا روی کار می
آورد. ماچقدر بدیم! که عده ای باغبان را که
کارشان کشت گیلاس است، توی گلخانه مرکزی آمریکادرتهران
گروگان گرفتیم و سیاهها و زنهایشان را آزاد نکردیم وحتی نگذاشتیم جشنکریسمس برپا کنند و غذاهای آمریکایی بپزند. اصلاً این ما بودیم که
به عراقسلاح دادیم و به سازمان مجاهدین مکان
و موجودیت و کمکهای مالی... صبر کن ... یک هواپیمای
مسافربری آمریکایی می بینیم که در ساحل نیواورلئان توسط ناوچه پیکانهدف قرار می گیرد و 290 نفر مسافر غیر نظامی همراه با زنها و بچه ها در آن
خاکسترمی شوند. راستی به فرمانده ناوچه
مدال شجاعت دادی؟ اینرا یادم رفت که ماباهواپیما
به برج میلاد زدیم و بعد آمریکائیها را مقصر دانستیم و مکزیک و کانادا رااشغال کردیم. حال ایرادی ندارد همه اینها را جبران می کنیم. یک گروه
فیلمسازی میفرستیم تا از دل همه آمریکائیها
درآورد. سفید نمائیشان کند. قابلیتهای دو زبانه شانرا نشان
دهد. به به چه گیلاسهای قشنگی دارد باغشان. آن یکی را ببین. چه بانمک است.
چه پرجنب و جوش دل هرایرانی برایش غش می کند. به خاطر همین با نمکی زن
ایرانی گرفتهاست. چه خانواده گرمی دارند. مثل
فیلمهایشان که نیست. پر از سکس و خشونت و مشروباتالکلی.
قول می دهیم ایرانیها را هم پشیمان تصویر کنیم. هیچ صحبتی از شهیدانشان بهمیان نیاوریم. بودجه اش راهم لازم نیست سیا بدهد. خودمان کور می شویم واز
بیت المالمی دهیم.
آقای فیلمساز فقط یک تقاضا دارم. شما
انقلابی نباش، حزب اللهی هم نباش،استکبار ستیزهم، آزاده هم. فقط
آمریکایی نباش. بی طرفی بی دردسر ترینکارهاست.
اين مطلب در آخرين شماره مجله امتداد ـ شهريور1387 ـ به چاپ
رسيد. البته با عنايت بچه هاي امتداد با يك تغيير كوچك در تيتر. البته
تغييري كه خود مي تواند يك تيتر جديد باشد: « سمفوني تقدس يك نگاه »
خلاصه فيلم : مينا
برايبرگرداندن جسد شوهرش مصطفي كه 16 سال پيش به شهادت رسيده
همراه با گونا زن كردعراقي به كردستان عراقسفر مي كند.گونا وديگرزنان كرد، درمقابل تفحص اجساد شهداي ايران دستمزد مي گيرند. و حالا
گونا از محل دفن مصطفي باخبراست. مينا در طول مسير پي به اين واقعيت مي برد كه
شوهرش ازقداست خاصي درميان اهالي كرد منطقه برخوردار است. سالها پيش كردها جسد او
راسالمپيدا كرده اندو حالا اجازه بازگشت
جسد را نمي دهند. مينا مظلومانه جسد شوهر را نثار
مردم مظلومتر منطقه مي كند.
بعضي فيلمها آنقدر
كامل و بي نقصند كه مي توان با يك اركستر- سمفوني
مقايسه شان كرد. يك سمفوني كه همه اجزايش هماهنگ مي زند و درست در جاي خود قرار
دارد. فرزند خاك هم يك سمفوني عميق و چند لايه
است كه با يك بارديدن، نمي توان همه ارزشهايش را درك كرد. يك مجموعه لطيف و
هنرمندانه و متعلق به گونه دفاع مقدس و متفاوت با همه آثاري كه تا بحال ديده
بوديم. اين فيلم حاصل يك سفرطولاني و يك تحقيق
بي نظيراست. آهنگر براي رسيدن به اين سوژه شگفت انگيز، سفري طولاني به بيشتر مناطق
مرزنشين انجام داده است. حاصل اين تحقيق رسيدن به جزئياتي است كه تا بحال نظيرش را
در آثار دفاع مقدس نديده بوديم. آهنگر با اين فيلم ثابت كرد كه هنوز هم فيلم ساختن
و خوب ساختن براي جنگ امكان پذير است. البته با اين شرط كه تكاني به خود بدهي و
حصارهاي هنر تهرانيزه را پشت سربگذاري و
صادقانه به دل وقايع بروي.
سمفوني
دفاع
خط اصلي داستان فيلم
با صحنه شگفت انگيز بازبيني استخوانهاي شهدا در چادرمرزي
جان مي گيرد. سكانسي كه عطر پيكرشهدا را مي توان از آن استشمام كرد. شگفت اينكه
چنين صحنه اي از يك ماجراي واقعي اقتباس و با بهترين شكل ممكن بازسازي شده است. حس
تكريم شهدا و بازماندگان آنها، در كنار درك و انتقال ارزشهاي معنوي دفاع مقدس همه
در اين فصل فيلم رعايت شده، بدون اينكه تلخي حاكم برفضا، بي دليل تعديل شود، يا
معنويات جنگ تحت تأثير زشتيهايش قراربگيرد و يا خشونتها جاي مهربانيها رابگيرد. يعني واقعيترين شكل مواجهه با يكي از واقعيتهاي
البته تلخ جنگ. آهنگر با اين سكانس نشان مي دهد كه در ادامه فيلم مي توانيم با
اثري متعادل و پرمعنا مواجه باشيم.
معني
گرايي غير سكولار
آهنگردر جلسه پرسش و
پاسخ فيلم درجشنواره فجر گفت : «اينفيلم مثل يك لبه تيغ
بود. من مي توانستم قصه را به سمت معنا گرايي ببرمومثلاً نماهاي كوهستان را مه آلود بگيريم، اما من همه چيز را واقعي ديدم. بدور از غلو وشعار دادن.» اين نكته كه
بيشتر محتوي ساز است تا قالب ساز، مي توانست چشم اسفنديار فيلم باشد. اما همان
تحقيق پيگيرانه و طولاني باعث شد كه فيلم وارد موج معناگرايي سكولار اين سالهاي
سينما نشود. در همين جشنواره شاهد فيلمايي از گونه هاي مختلف سينمايي و حتي جنگي
با همان فضاهاي مه آلود و اصطلاحاً راز آلود بوديم. اما فرزند خاك تا انتها نسبتش
را با واقعيت و معنويت خاص دفاع مقدس، با ظاهري ساده و بدون
آلايش حفظ مي كندو حتي در حسي ترين فصلها ( صحنه وداع مينا با مصطفي) سادگي
را بجاي پيچيدگي انتخاب مي كند. حتي فيلمساز براي رسيدن به اين شكل روايت، به
مقبره مصطفي نزديك نمي شود و تماشاگر و مينا را در خوف و رجا نگه مي دارد. شايد به
همين دليل است كه صحنه تولد نوزاد گونا كه بارها مشابهش را در فيلمهاي ديگر ديده
بوديم، اينجا بدون شعار و بسيار منطقي جلوه مي
كند و حس هديه مصطفاي جديد از طرف خداوند بطور كامل به تماشاگر منتقل مي شود.
هم
گرايي ديني
فرزند خاك در سال
انسجام اسلامي ساخته شود يا نه، يكي از بهترين آثار وحدت
گرايانه تمام سالهاي سينماي ايران است. در تمام فيلم شيعه و سني چنان در هم
تنيده شده اند كه يك پيكره واحد واقعي را تشكيل مي دهند. مينا شيعه است و دركنارش
گونا اهل تسنن است. مصطفي شيعه است اما تبديل به يكي از مقدسات اهل تسنن منطقه شده
است و چقدرآن ماموستاي كرد اهل تسنن، شريف وديندار است. نقطه اوج اين نگاه آنجاست كه كارگردان نقطه افتراق اين پيكره واحد
را به خوبي شناسايي و تصوير مي كند. در يكي از صحنه ها، گروهي وهابي قصد تخريب
مزارهاي منطقه را دارندكه يكي از اين مزارها، مقبره مصطفي است. واكنشهاي اهالي كرد
منطقه نسبت به اين گروه، به بهترين شكل مرزهاي عقيدتي اهل سنت و وهابيت را درمي
نوردد. به گمان من اين فيلم با اين نگاه، قابليت نمايش درهمه كشورهاي جهان اسلام
را دارد.
هم
نوايي منطقه اي
سالها از پايان جنگ
ايران و عراق و چند سالي ازاشغال عراق مي گذرد و تحليل رابطه ايران وعراق در سطح
دولتها و خصوصاَ ملتها هنوز هم يكي از موضوعات جذاب در ميان آثار هنري است. از
آثاري منفعل و تحقير گرايانه مانند اتوبوس شب تا آثاري كه هنوز ملت عراق و دولت
عراق را دشمن مي دانند. اما فرزند خاك راهي ميانه
انتخاب مي كند. فيلم وارد فضاهاي سياسي و دولتي نمي شود و حتي با ريزبيني خاصي
وارد حيطه زبان عربي و فارسي نيز نمي شود.
عراقيهاي فيلم همه كرد زبانند و اشتراكشان با كردزبانان ايران بيش از آنست كه مرزي
قراردادي، بتواند باعث جدايي آنها شود. اين نزديكي و پيوستگي آنچنان است كه زنان
كرد عراقي براي ايرانيها تبديل به سفيراني آسماني مي شوند كه هرلحظه خبري از عزيزي
با خود دارند. در انتهاي فيلم مينا مصطفايش را درميان كردهاي عراقي پيدا مي كند و
خداوند هديه اش را از ميان عراقيها به او مي دهد.
هرهنرمندي به قول شهيد
آويني شب قدري دارد و نقطه اوجي. كه اصولاً نبايد بيش از يكبار اتفاق بيفتد. و اين
فيلم براي آقاي آهنگر مي تواند يك نقطه اوج باشد. اوجي كم نقص از نظر قالب و محتوي
و يك بلوغ محتوايي و فني. اميدواريم ايشان بتوانند آثاري اينچنين را
دوباره تكرار كنند ولي بسيار سخت است.
اين مقاله قرار بود در يكي از ويژه نامه هاي يكي از مؤسسات فرهنگي اين شهر منتشر شود كه دير سفارش داده شد و آخر هم به چاپ نرسيد.
چشم گریان، چشم خندان
فتنه بیش از اینکه یک فیلم مستند باشد، تیزری تبلیغاتی است که با اشارات مستقیمش قصد دارد آب رفته را به جوی غرب باز گرداند و به همین دلیل و دلایل دیگری که خواهم گفت، رو به اشاراتی مستقیم و تند می آورد. شاید خیلی تندتر و مستقیمتر از آیات شیطانی. و البته اینبار قرآن است که مورد هجمه قرار می گیرد یعنی آخرین قله اسلام که معجزه رسول الله است. و بازهم این رویکرد دلایلی دارد که خواهم گفت. اما من فیلم فتنه را با دو چشم متفاوت دیدم. یک چشم گریان و یک چشم خندان و گمان می کنم حس همه بینندگان مسلمان فیلم اینچنین باشد.
چشم گریان
فیلم با صحنه دلخراش و تأثر انگیز پاره کردن صفحه ای از قرآن که فقط صدایش شنیده می شود به پایان می رسد. بعد از آن صدای کارگردان روی تصویر می آید که می گوید این صدای پاره کردن قرآن نبود، صدای پاره کردن صفحه ای از دفترچه یادداشتم است، اما اگر شما بخواهید می توانید قرآن را پاره کنید. و این یعنی بازی کردن با احساسات بیش از یک پنجم جمعیت جهان. و آن کاریکاتور مشمئز کننده ای که اینبار متحرک سازی شده و همسو بودن فیلمساز با آن موج دانمارکی – صهیونیستی را نشان می دهد. فیلم پر است از این صحنه هایتحریک آمیز بسیار تند و مشمئز کننده و به اين شكل، فتنه ملغمه ای از حوادث و اتفاقات غلط و زشت و تغيير شكل يافته که سعی می کند همه آنها را به اسلام نسبت دهد تا در این آب گل آلود، تشخیص حق از باطل برای علاقه مندان غربی اسلام سخت شده و آنان را دچار تزلزل کنند.
چشم خندان
معروف است، اگر می خواهی چیزی را بزرگ کنی، ناجوانمردانه به او حمله کن و "فتنه" حقیقتاً حمله ای ناجوانمردانه و همه جانبه است.در یکی از صحنه های فیلم، جدولی بر تصویر نقش می بندد که آمار گروندگان به اسلام در صدسال اخیر در هلند و اروپا را نمایش می دهد. در این آمار تعداد مسلمانان هلند در کمتر از صد سال حدود بیست هزار برابرشده است. یعنی اسلام چنین رشد و تأثیری در غرب داشته که دشمن را به اعتراف و حرکاتی چنین انتحاری واداشته است؟! کمی سر ذوق می آییم!
پس از آن فیلمساز به ارایه تیتر برخی روزنامه ها درباره اسلام می پردازد و با این که سعیش را در ارایه ضد اسلامی ترین مطالب به کار می گیرد، لکن باز هم نشانه هایی برای شادمانی در آن نمایان است. اما انتهای فیلم دیگر جای قهقهه است؛ سناتور- فیلمساز هلندی التماس می کند و حقیرانه خود را به آب و آتش می زند و اینچنین می نگارد که:
((مسلمانان شما را به اسلام می خوانند، اما اسلام راه مناسبی برای شما نیست!))
((دولت اصرار دارد که به اسلام احترام بگذارد!! اما اسلام به شما احترام نمی گذارد!))
((اسلام در حال قدرت گرفتن و تسلیم کردن است و سعی می کند بر تمدن غربی غلبه کرده و آن را نابود کند!))
((گرایش به اسلام را متوقف کنید!))
(( از آزادی دفاع کنید!))
((فتنه!))
اگر من تصمیم گیرنده بودم این فیلمساز را به جرم توهین به اسلام اعدام می کردم و بعدجهت خدمت بزرگش به اسلام ، هزینه کفن و دفنش را پرداخت می نمودم!!
چشم غضبناك
اما دولتمردان جهان اسلام – دولتمردان، ايران هم جزو اينها هستند - زیاد ذوق زده نشوند! وقتی امام(ره) حکم ارتداد سلمان رشدی را صادر کرد، این روزها را می دید.او به خوبی می دانست گسترش روزافزون اسلام با فتنه انگیزی های بسیار روبرو خواهد بود؛ چون اسلام به وسط میدان آمده بود و مبارز می طلبید. اکنون اسلام هم باید خود را ثابت می کرد و هم قدم های جهانیش را سریع تر بر می داشت و هم دستور پیش از موعدی را برای مقابله با فتنه ها فراهم می نمود.
امام(ره) با این پیش بینی امروز به حقیقت پیوسته، در پیام تاریخی اش فرمود:
(( به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می رسانم مؤلف کتاب آیات شیطانی که علیه اسلام و پیامبر و قرآن، تنظیم و چاپ شده است؛ همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن محکوم به اعدام می باشند. از مسلمانان غیور می خواهم تا در هر نقطه که آنان را یافتند سریعاً آنها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرأت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هرکس در این راه کشته شود،شهید است ان شاءالله. ضمناً اگر کسی دسترسی به مؤلف کتاب دارد ولی خود قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفی نماید تا به جزای اعمالش برسد. والسلام علیکم و رحمه الله وبرکاته))
و پس از ایجاد شبهه لغو اعدام در صورت توبه سلمان رشدی، در پیام دوم تأکید کردند:
(( این موضوع صد در صد تکذیب می گردد؛ سلمان رشدی اگر توبه کند و زاهد زمان گردد بر هر مسلمان واجب است با جان و مال، تمامی هم خود را به کار گیرد تا او را به درک واصل گرداند. اگر غیر مسلمان از مکان او مطلع گردد و قدرت این را داشته باشد تا سریع تر از مسلمانان او را اعدام کند، بر مسلمانان واجب است آنچه را در قبال این عمل می خواهد به عنوان جایزه یا مزد عمل به او بپردازند.))
این حکم به همه مسلمانان که احتمالاً حکام کشورهای اسلامی هم جزو آنان هستند، واجب بود و هنوز هم هست.
آنچه امروزه هر از چندگاهی دیده می شود نتیجه وادادگی جهان اسلام است؛ ابتدا با حرکت هایی خفیف و همراه با ترس در ادبیات با آثاری کمرنگ تر از آیات شیطانی آستانه تحریک مسلمانان را محک زدند و در ادامه انتشار کاریکاتورهای دانمارکی و در کمتر از یکسال باز شدن راه توهین ها به آثار مستند و تلویزیونی، که در همه این موارد واکنش ها نسبت به آیات شیطانی خفیف تر و برای غربی ها وسوسه انگیزتر بود.
امید آنکه تا دامنه این توهین های عریان به هالیوود و آثار سینمایی، انیمیشن و بازی های رایانه ای کشیده نشده شاهد وحدت و انسجام و غیرت هر چه بیشتر امت اسلامی در دفاع از اعتقادات و ارزش های خویش باشیم.
در تيتراژ دست آقاي كيارستمي با مداد عوامل فيلم را مي نويسد :
‹‹ فيلمنامه از سيد رضا مير كريمي و شادمهر راستين ›› اين تركيب نامآنوس، فيلمساز و بعد از آن تماشاگر را مجبور مي كند كه از آرمانخواهي زير نور ماه فاصله گرفته و به حداقلها اكتفا كند.
مير كريمي همه سعيش را در به تصوير كشيدن يك زندگي كاملاً واقعي و امروزي شهري بكار برده است، اما طاهره بيش ار اينكه مانندمادران و همسران ما زني وابسته به جامعه اي انقلابي و يا حتي مذهبي باشد، متعلق به يك جامعه روشنفكر، سكولار و به شدت آرمان زدايي شده است. جامعه اي كه پوچي دنيازدگي، بي هدفي و دور باطل يك زندگي يكنواخت چشم انداز آينده اش را تشكيل داده است. اين مفهوم از سر وروي زندگي طاهره بعنوان شخصيت محوري فيلم مي بارد. طاهره اي كه دغدغه هايش در نقاشي و بدنسازي و شعر نو و برگزاري مجلل جشن تولد شوهر خلاصه مي شود. به نظر شما از اين دغدغه ها و اين روش زندگي فرزندان انقلابي امام و دختراني كه در تسخير لانه جاسوسي، اسناد رشته رشته آمريكائيها را زنده كردند، بيرون مي آيد؟!
طاهره همچنين به شدت تهرانيزه است و براي مخاطبان شهرستاني و يا تهراني هاي متوسط به پايين، نا آشناست و حتي برخوردش با دختر در آن صحنه كه او با دوستانش با يك موسيقي تند مي رقصند، تعجب آور و منفعل است. گويي او تحقق همه عقده هاي زندگي پيشينش را در رفتار دختر مي بيند.
اما همه اين مشكلات به يك مسأله اساسي وابسته است و آن منطق قصه است. يعني دليل طاهره براي ترك خانواده به خوبي تبيين نشده است. طاهره به ظاهر زندگي آرام، مرفه و بدون دغدغه اي دارد. شوهرش خوب و سربراه و بچه ها با هوش و زيبا هستند. پس او چرا بايد تصميم به ترك خانه داشته باشد؟!! و به همين علت، دليل تمايلش به مرد همسايه نيز غير قابل باور است. در انتهاي فيلم هم صحنه اي وجود دارد كه اين ابهام را بيشتر مي كند. طاهره براي زن همسايه و در حقيقت براي خود استخاره مي كند. اما در جواب زن همسايه ( و ما ) فقط به گفتن اينكه خوب آمد اكتفا مي كند و آيه قرآن را قرائت نمي كند. گويي فيلمساز از اينكه خواندن قرآن به فضاي روشنفكرانه اثرش لطمه وارد آورد، مي ترسد. اين ابهام، پوچي فضاي بدون قصه و بي آرمان فيلم را بيشتر به رخ مي كشد. طاهره را با فاطمه آژانس شيشه اي مقايسه كنيد، تا فاصله ها را بهتر درك كنيد.
استاد حیدر رحیم پور تعریف می کرد که زمان اکران فیلم بایکوت احساس تکلیف کردم و آنزمان 20 هزار تومان که قیمت یک پیکان بود را بوسیله آقای خامنه ای برای مخملباف فرستادم. پول را برگرداند. دوباره اصرار کردم.ولی قبول نکرده بود. آقا پول را به واسطه آقای هاشمی رفسنجانی برایش فرستاده بودند ولی بازهم قبول نکرده بود. آقا پول را برگرداندند و از قول آقای هاشمی پیغام دادند که قبول نمی کند. اصرار نکنید طرف انجمن حجتیه است ( یعنی افراطی و متحجر است و مقدس بازی بیش از حد دارد).
این طرف بام آقای مخملباف فیلمهایی مثل دوچشم بی سو، استعاذه است که شروعی شعاری و نه چندان پرقدرت برای نسل فیلمهای مذهبی پس از انقلاب است. شهید آوینی در مورد مخملباف می گوید که او همیشه در شک بوده و هیچگاه به یقین نخواهد رسید.
امااین طرف بام آقای مخملباف را یکجا دیدم. دو فیلم آخر محسن خان، سکس و فلسفه و فریاد مورچه ها. مخملباف باید خدا را روزی صدهزار مرتبه شکر کند که وجهه یک فیلمساز بین المللی به خود گرفته و سایه دولت دیکتاتور ایران از سرش برداشته شده و با خیال و نفس راحت می تواند علاوه بر حجاب، بقیه لباسهای زنان را هم بردارد و زنان فیلمهایش با وجود اینکه فارسی صحبت می کنند، مانند فیلمهای روشنفکران اروپایی، جلوی دوربین استریپ تیز[1] کنند.
درسکس و فلسفه، یک استاد رقص به جمعی از دختران آموزش باله می دهد. دخترانی با لباسهای یکسان ولی با مشاغل مختلف. مرد در لحظات متفاوت عاشق یک یک دختران می شود و با کرونومتری، لحظات عشق بازیش با آنهارا ثبت می کند. فیلم آکنده از نماهای سورئال لخت با نورپردازیهای عجیب وغریب است. من از وجهه فلسفی فیلم فقط رنگهای سرخ اشیاء مختلف و دوربین در حال پرواز سکانسهای انتهایی و برگهای پاییزی توی اتاق و شمعهای روشن جلوی داشبورد ماشین را فهمیدم. البته اگر بتوان به این نمادهای پراکنده و دور از ذهن فلسفه گفت. پیشنهاد می کنم این فیلم فرا فلسفی را بر مزار ملاصدرا و هگل و دکارت و هایدگر و علامه طبا طبایی نمایش دهند تا این حضرات هم لذت ببرند. اما تنها نکته مثبت فیلم، واژه سکس درعنوان است که بسیار با فیلم همخوان است. هرچه فیلم از نظر فلسفی می لنگد، اما ازنظر سکس و ایجاد لحظات اروتیک، پر و پیمان است. معاشقه دختران رقاص با مجسمه جلوی در و بوسیدنهای عاشقانه ای که مخملباف سالها حسرتشان را در دیکتاتوری جمهوری اسلامی کشیده است.
با دیدن فریاد مورچه ها البته می توان به روند رو به رشد مخملباف برای دست یافتن به استانداردهای لازم برای ساخت فیلمهای پرونو امیدوار شد. زن و شوهری که فارسی صحبت می کنند ولی مثل کارگردانشان، هویتشان را انکار می کنند، به هند سفر کرده اند. مرد گرفتار ذهنی نهیلیست و شکی عمیق است. و به نظر من نزدیکترین شخصیت فیلمهای مخملباف به خود اوست. گویی افکار مغشوش کارگردان برزبان مرد جاری می شود : « کی این فقرارو خلق کرده؟ پس یا خدا نیست، یا عادل نیست!» « من از آدم حقیقت یافته متنفرم، آدم حقیقت یافته فاشیست می شود.» در ادامه سفر آنها کنار رودخانه مقدس هندوها می رسند. مرد شاهد مراسم سوختن مردگان می شود و زن در قایقی روی آب و بعد ازغسل کردن به روش هندوها، به نقطه ای دوردست چشم می دوزد!! اما این نهیلیسم ذاتی، کوچکترین مشکل فیلم است. مخملباف باز هم یک فیلم سکسی با پوشش شبه فلسفی می سازد. درنمایی زن روی تخت خوابیده و رو کشی سیاهرنگ رویش را پوشانده است. او از مرد تقاضای رابطه جنسی می کند. مرد می گوید : « من نمی خوام بعنوان پدر، یکی دیگه رو به این دنیای احمقانه بیارم» و با دامن و کفش زنانه از خانه بیرون می زند و به یک فاحشه خانه می رود. آنجا شراب می نوشد، کفر می گوید و با فاحشه ای عریان عشقبازی می کند. اما زن در محل اقامتشان اینبار کاملاً عریان می شود و جلوی شمعهای زیادی گریه می کند. البته این معجون تلخ مقداری هم صحنه های سوزناک فقر زده و جهل زده شرقی دارد که اینها برای جلب نظر تهیه کننده های اروپایی و جشنواره های آنجا لازم, بلکه واجب است. البته جای خوشحالی است که شبه روشنفکرانی مثل مخملباف دیگر نمی توانند ممیزی و انسداد سیاسی و فرهنگی و جو خفقان و ... را بهانه کنند. گوی و میدان برای حضرات آماده است. اما سینما موجود غریب و بی رحمی است که ماهیتت را در هر فریمش عیان می کند.
مطلب ابتدایی را هم آوردم برای جواب دادن به دوستانی از قبیل مجله شهروند که در پرونده ویژه مخملبافشان سعی کردند با این کبریت سوخته که دیگر به دردآنها هم نمی خورد، انواع متلکها را به سینمای انقلاب نثار کنند و از این نمد برای خودکلاهی درست کنند. این دوستان باید بدانند که مخملباف از ابتدا هم وابسته به یک سینمای آرمانیِ انقلابیِ هدفمند و متعادل نبوده که حالا با او سینمای دینی و عدالتخواه را ذبح کنیم. او با افراط و شک شروع کرده و در حال سقوط در دره تفریط است.
چند روزي از اكران خود خواسته و غير مجاز سنتوري، آخرين ساخته داريوش مهرجويي گذشته است و احتمالاً عده زيادي موفق به ديدنش شده اند. اما چيزي كه بيشتر بينندگان فيلم در باره اش گفته اند اينست كه يعني همين فيلم، جنجال مي كرد كه به من ظلم شده و به ما مجوز نمي دهند و ...
من كه بدون تعارف، درز كردن فيلم به بازار سي دي را كار عوامل فيلم مي دانم. بعد از نا اميدي از اكران كه البته بيشتر به خاطر اختلافات با خواننده فيلم بود تا وزارت ارشاد، چه كاري بهتر از اين كه با يك جنجال رسانه اي و ننه من غريبم، فيلم را سر زبانها بيندازند و به همه اهداف بجز مالي فيلم ( كه آنهم به راحتي از جيب سرمايه داران همفكر تأمين خواهد شد.) برسند.
اما سنتوري گرفتار بيماري مفرط و هميشگي آقاي مهرجويي يعني نديدن جامعه و عقايد و آداب و رسوم و دين و مذهب آنهاست. وقتي ايشان همه مشكلات مردم را در مجوز ندادن به كاست زرد يك خواننده لاله بازاري مي داند، ديگر مي توان بقيه فيلم را هم پيش بيني كرد و البته در اين نگاه لزوماً بايد به تشابه سازي متروك بودن جمعوري اسلامي و معتاد انگاشتن همه جامعه دست زد. حالا عده اي معتاد به موادند و عده اي به فحشا و عده اي از يقه سفيدهاي حكومت يعني پدر علي به قدرت و نصيحت و شقاوت. نمي دانم آقاي مهرجويي چطور در اين جامعه سياه و پوچ، به راحتي فيلم مي سازد و بهراحتي در جشنواره همين حكومت ديكتاتور!! شركت مي كند و با غرور به همه ارزشهاي آن توهين مي كند و بعد با عدم آزادي مدني، فيلمش را به همه ايران نشان مي دهد.اما آقاي مهرجويي شما هم در اين جامعه سياه ترسيمي ( كه ما آنرا به رسميت نمي شناسيم و معتقديم اين زاويه نگاه، لايه مجازي عينك روشنفكران غربزده است.) گرفتار اعتياد به بدبيني، سياهنمايي، يكسويه گرايي، حيوان نگري، لجن نمايي و نخوتي فرعون وار هستيد. فيلم شما هم دستاورد جديدي در كارنامه هنريتان به حساب نمي آيد. چه من هنوز هم عقيده دارم ميهمان مامان بهترين فيلم مهرجويي تا امروز و نوعي ناپرهيزي است و با وجود غرض ورزي و تبديل داستان خوب مرادي كرماني به فيلمي پركنايه، ولي به دليل درك گوشه اي از زندگي واقعي مردم، مي تواند چهره ديگري از مهرجويي را نمايان سازد. اما مشكل اساسي سنتوري تكيه قصه بر اتفاقاتي ناهمگون است كه به باور پذيري فيلم لطمه مي زند. علي اتفاقاً پدري يقه سفيد و از مسؤولان جمهوري اسلامي دارد و او بدون دليل مشخصي علي را رها مي كند. اين شخصيت درروال قصه خيلي چسباندني مي آيد و به نظر براي دلخوشي روشنفكران غربزده سينمايي گذاشته شده است. يا صحنه هاي طولاني و كشدار آن خانه متروك پر از معتاد كه در وجود و واقعيتش نيز ترديد است، فيلم را خسته كننده و كشدار مي كند. شايد اگر آقاي مهرجويي مانند دانشجويان تازه كار سينما از اين قصه يك فيلم كوتاه مي ساخت، ساختار كليش مناسبتر به نظر مي آمد.
روزهای آخرمعمولاً آشغالدانی جشنواره است وخصوصاً همزمانی با مراسم اختتامیه باعث کم رونق شدن آن مي شود. اما براي من لذت بخشترين لحظات جشنواره آن زمانهائيست كه به فيلمي برخورد كنم كه مورد بي توجهي همه قرار گرفته است. نه كسي ديده ونه درباره اشان نوشته است. حالا به عمد يا سهواً فرقي در اصل ماجرا نمي كند. ريسمانِ بازمهرشاد كارخاني يكي از همين فيلمهاست. دو دوست كه در كشتارگاه كار مي كنند، تصميم دارند يك گاو زخمي را به دامپزشكي بده و بعد از تأييد سلامت، به مشتري بفروشند. در يكي از خيابانهاي بالاي شهر، ماشين خراب مي شود. آنها با گاو به راه مي افتند. گاو فرار مي كند و به كودكي حمله مي كند. آنهاگاو را مي كشند. فيلم باوجود انكار كارگردانش، به نظر فيلمي در مرثيه روشنفكريست. واگويه هاي ذهني ميكائيل، كم حرف بودنش و وجود يك گاو در شهرك غرب بالاي شهر تهران، نماد رفاه و تجمل جامعه ایرانی كه به راحتي نظم منطقه را بهم مي زند، حكايت از چنين رويكردي دارد. اما فارغ از اينها فيلم قصه اش را با مهارت و بدور ازاداهاي روشنفكري روايت مي كند و در يك زمان بندي مناسب به انجام مي رساند. در شخصيت پردازي هم، نگاه كارخاني به شخصيتهايش، بسيار واقعي و باورپذير است وشخصيتهاي او برآمده از متن جامعه متوسط شهري ماست. به همين دليل بازيها هم روان و قابل اعتناست. همينكه كارخاني از فيلم بد گناه من به اين فيلم رسيده، خود جاي تقدير دارد.
امروز چشممان به جمال دو فيلم جنگي روشن شد. .ستايش محمد رحمانی یک فیلمفارسی ضد جنگ است. دختری که بیست سال پیش از بیمارستانی در سردشت بوسیله یک خانم دکتر به فرزندی گرفته شده، حالا بابازگشت پدر عراقیش روبرو شده است. این محصول مرکز گسترش هم مانند بقیه آثار از این دست به همان مشکل فیلمهای دیگر گرفتار است. زدن یک حرف خوب از یک مسیر غلط. اینجا هم کارگردان 99 درصد فیلم با اعصابمان کلنجار می رود و صحنه های عشق وعاشقی و لوس بازی و تویوتا سواری نشانمان می دهد، تادر پلان آخر، ستایش، انگشتر پدر شهید فرضیش را در دستان پدر واقعی وعراقیش قرار دهد. فيلم ديگر آن مرد آمد ساخته حميد بهمني است. يك خداحافظ رفيق كه بسيار ضعيفتر هم شده است. زني تصميم مي گيرد خاطرات همسر شيميائيش را در مجله اي به چاپ برساند. ما به بهانه اين خاطرات با فلاش بك به زمان جنگ مي رويم. از همه ضعفهاي فيلم كه بگذريم، اين فيلم از آن گونه ايست كه با معنويات دور از واقعيات وعينيات به سراغ جنگ مي روند. در نگاه جامع به جنگ با تمام قوت وضعفها و معنويات و روحيه مجاهده وظلم ستيزي و ... ما با آثاري از جنس ديده بان و مهاجرو هور درآتش مواجهيم و با اين نگاه يك بعدي، آثاري مثل اين فيلم و البته خدا حافظ رفيق و...
اما کتونی سفید اساساً ضعیف تر ازآنست که بشود درموردش زیاد نوشت. یک معلم ورزش که به بندر منتقل می شود. آنجا راقاچاقچی ها درگیر می شود. حافظه اش را از دست می دهد ولی درمسابقه نهایی تیم فوتبال مدرسه حافظه اش را بازمی یابد. تازه این که چیزی نیست، او عاشق دختر همسایه اشان هم می شود وبالعکس. بهترین نماهای چنین فیلمی هم، راه رفتنهای طولانی عشاق کنار خلیج همیشه فارس است. آخر فیلم آنقدر از باران کوثری بازی نمی گیرد که حوصله کارگردان سرمی رود و در سکانس نهایی عروس خانم را با یک پیراهن سفید وپوستی به سفیدی دخترهای تهران به نمایش می گذارد.
آخرين فيلم جشنواره هم سهم گمشده است. محصول مشترك حوزه هنري و شبكه جهاني سحر كه سمبلي براي خراب كردن يك سوژه خوب است. در آذربايجان شوروي، كودكي متولد مي شود كه نمي تواند گريه كند.اورا داخل دستگاه مي گذارند. عموي بچه از ايران فيلم و عكس مراسم علي اصغر تبريز را مي فرستد. آنها به توصيه مادر، كودك را به ايران مي آورند و در مراسم شركت مي دهند. كودك گريه مي كند. قصه فيلم تازه از دقيقه 30 شروع مي شود. تا اين دقيقه بيشتر حاضران سالن را ترك كرده اند. بعد از آنهم فيلم به ريتم كندش ادامه مي دهدوفقط در صحنه هاي نهاييست كه به خاطر تصوير برداري خوب، قدمي به جلو برمي دارد.
آن فيلمي را كه از روز اول جشنواره منتظرش بوديم، بالاخره امروز به نمايش درآمد. بهترين فيلم ايراني جشنواره فرزند خاك به كارگرداني محمد علي آهنگر. فيلمي كامل و كم نقص در قالب و محتوا. مينا همسر شهيد، قصد دارد براي برگرداندن جسد شوهرش مصطفي كه 16 سال پيش به شهادت رسيده به كردستان عراق سفر كند. گونا زن كرد عراقي راهنمايي او را به عهده دارد. كار گونا وديگر زنان كرد، تفحص شهداي ايران درمقابل دستمزد است. آنها وارد عراق مي شوند اما مينا متوجه مي شود كه شوهرش درميان اقالي منطقه ا زقداست خاصي برخوردار است. كردها جسد او را درحالي پيدا كرده اند كه بعد از سالها سالم بوده و حالا اجازه بازگشت جسد را نمي دهند ... بعد از فيلم درخشان اشك سرماي عزيزالله حميد نژاد، هيچ فيلم به اين ميزان مرا تحت تأثير قرار نداده بود. و درجشنواره امسال هم نه آواز گنجشكها و نه به اين سادگي، توانسته اند به ارزشهاي اين فيلم دست پيدا كنند. اين فيلم روايت يك دفاع مقدس واقعي است، آنچنان كه زشتيهاي جنگ، معنوياتش را تحت تأثير قرار نمي دهد. خشونتها جاي مهربانيها را نمي گيرد. فيلم علاوه بر چند سكانس درخشان، از ريتم كلي و فضايي يكدست در همه دقايق برخوردار است. كارگردان در جلسه پرسش و پاسخ فيلم مي گويد : «اين فيلم مثل يك لبه تيغ بود. من مي توانستم قصه را به سمت معنا گرايي ببرمو مثلاً نماهاي كوهستان را مه آلود بگيريم،اما من همه چيز را واقعي ديدم. بدور از غلو وشعار دادن.» نقطه قوت ديگر اين فيلم نگاه به كردهاي عراقياست كه اهل سنتند. چقدر ماموستاي كرد اهل تسنن در نگاه كارگردان،شريف و ديندار است. و پختگي نگاه آنجا بهتر عيان مي شود كه گروهي وهابي براي خراب كردن مزارهاي منطقه اقدام مي كنند. كارگردان به خوبي توانسته با همين چند سكانس، مرز عقيدتي اهل تسنن و وهابيت را نشان دهد. در باره اين فيلم درفرصت ديگري مفصلتر خواهم نوشت.
اما فيلمهاي خوب امروزمنحصر به اين فيلم نمي شود. تولدي ديگر اثر عباس رافعي كه درباره جنگ 33 روزه حزب الله است و شب به كارگرداني رسول صدر عاملي كه قصه اش در مشهد اتفاق مي افتد، سه گانه امروز را كامل مي كنند. اما دركنار بهترين فيلم، بدترين فيلم جشنواره راهم امروز ديديم. و افسوس خورديم كه جايزه زرشك زرين ديگر وجود ندارد. احضار شدگان اثر آرش معيريان، يك فيلم ساديستي و دلهره آور است كه در بيان همين حرف مبتذل نيز مؤفق نيست. البته بازيها و ديالوگهاي فيلم باعث بوجود آمدن شادترين سيانس جشنواره مي شود. در بالكن سينما گروهي آنقدر مي خندند كه بعضي هايشان به سرفه مي افتند. دو فيلم ديگر امروز، همخانه و انعكاس، آنقدر آكنده از صحنه هاي زرد و جنسي هستند كه نوشتن در موردشان هم وقت ما را مي گيرد و هم شما.
فرزاد مؤتمن در جلسه پرسش و پاسخ فيلم جعبه موسيقي مي گويد: درباره اين مسائل( محتواي فيلم) با آقاي رحماني صحبت كنيد. من فقط جاي دوربين را تعيين مي كردم. اين اعتراف ارزش فيلمنامه و وجود فيلمنامه نويسان متعهد را بيشتر نمايان مي كند. اما اين صحبت دليل بر نديدن ضعفهاي فيلم نيست. جعبه موسيقي تعادلي است بين سكانسهاي درخشان و بسيار ضعيف، سكانسهاي با محتواي خوب و محتواي شعاري و ضعيف. پسري با يكي از مأموران عزرائيل دوست مي شود. او كارش بردن كساني است كه مرگشان فرارسيده است. پيشبرد قصه دراين مبناي داستاني براساس تيپهاي مختلفي است كه با ملكي(مأمور) برخورد مي كنند. درسكانسي، يك رزمنده اعضايش را براي پيوند هديه مي كند وخود مي ميرد. ملكي پوشه اي به دستش مي دهد و مي گويد. اين پرونده جبهه ات، حالا برو صفا كن. اين تازه اولشه. بعد اورا تا در بيمارستان همراهي و سوار يك ماشين ديپلماتيك شيك مي كند. اما آن سكانسهايي كه خيلي شعاري به امام زمان و جشن نيمه شعبان اشاره مي كند، به فيلم لطمه زده است. مؤتمن درجلسه مي گويد : من قصد داشتم در اين فيلم اسطوره امام زمان را مطرح كنم. همچنين بعضي تمهيدات فيلم، اضافي به نظر مي رسد و قابل حذف به نظر مي آيد. مثل تأكيد بر ماشين داشتن ملكي و سعي درتعين بخشيدن به او. البته سوژه براي پرداخت بسيار مشكل است. و اگر طنز به كمك كارگردان نمي آمد، ممكن بود فلم وحشتناك از آب درآيد.
فيلمهاي ديگر امروز را از صبح فقط تحمل كرديم و گذرانديم. استشهادي براي خدا كار عليرضا اميني، دستمايه اي خرافي وضعيف را انتخاب كرده است. مردي كه 20 سال پيش زنش را رها كرده حالا به روستا باز گشته و تصميم دارد پيش از مرگش شهادت 40 نفر را بر خوب بودنش بگيرد. اين دستمايه مرا ياد مداحهاي عزيزمان انداخت كه همه كثافتكاريهاي يك نفر را بايك قطره اشك مي شويند و نقشي به مانند كشيشها بازي مي كنند. البته نبايد از سكانس زيباي فيلم گذر كرد. مرد در ميان كوهها كلبه همسرش را پيدا مي كند. اما به خاطر شرم از گناه گذشته اش، تا صبح پشت در مي ماند و يخ مي زند. زن آخرين نفري است كه كفن را انگشت مي زند. فيلم بايد درهمينجا به پايان مي رسيد و آن چند لحظه بعد كاملاً اضافيست.
آقاي محمد علي طالبي (شهر موشها، چكمه) هم يك فيلم فارسي را به فمينيسم و مقداري متلك پراني به نظام مجهز كرده و به جشنواره آورده است و در اين راه به گفته خودش، از مجيدي و ميركريمي هم كمك گرفته است. ديوار قصه دختري است كه بجاي پدرش مشغول موتورسواري روي ديوار مرگ شهربازي مي شود و به شهرت و محبوبيت زيادي مي رسد. اما به دليل ممنوعيت موتورسواري براي خانمها در ديوار را پلمپ مي كنند و او تصميم مي گيرد بجاي موتور ديوار را با ماشين طي كند.
و خواب زمستانيسيامك شايقي يك فيلم كاملاً معموليست. يك هفت ضلعي عشقي بين سه خواهر و چند مرد كه آخر هم هيچكدام بطور واضح به وصال نمي رسند. فقط چيزي را كه نمي فهميم، كاركرد گذشت قصه در ماه رمضان است. زندگي عادي و رفتارها و حتي روزه خوريهاي همه ادامه دارد و منظور كارگردان از ماه رمضان معلوم نمي شود.
آواز گنجشكها با تمي نزديك به بچه هاي آسمان، برآمده از باورهاي آشناي مجيدي است. با بيد مجنون، نگران او وخودمان شده بوديم. اما دراين فيلم به آقاي مجيدي خوش آمد مي گوييم. به خاطر نگاه شريف وانسانيش به زندگي، به خاطر عادلانه ديدن جامعه و به اين خاطر كه او نه سانتيمانتال و خجسته است ونه سياهنما و پوچ گرا. او زشتيها و زيبائيها را باهم مي بيند، اما از دريچه زيبائيها به زشتيها نگاه مي كند. و نه به قصد تخريب، بلكه براي اصلاح جامعه اي كه خود ريشه در آن دارد. آواز گنجشكها فارغ از اشكالات فني و حتي گاف راكورديش(صحنه هاي مربوط به باز و بسته كردن گچ پاي كريم) مارا به ياد بچه هاي آسمان مي اندازد وچند سكانس درخشان بوجود مي آورد. صحنه نماز خواندن در پياده رو، صحنه ايثار بچه ها در گذشتن از ماهيها، و پينه هاي دست حسين كه قلب را تسخير مي كند. آقاي مجيدي خوش آمديد. اميدواريم روشنفكران ومتحجران پشت سرتان هيچ كاسه آبي نريزند.
پيش از آواز گنجشكها واز ظهر امروز دو فيلم به نمايش درمي آيد. اولي محياست و اكبرخواجویی با آن، ثابت می کند که هنوز دود از کنده بلند می شود و می توان فیلم فارسی ساخت و به ارزشها و سنتهای آن وفادار ماند. عشق پسر پولدار به دختر فقیری که اینبار مرده شوی است و خانواده اش ایضاً. دختر شرط می گذارد که باید هفت مرده را بشویی تا رنگ مرا ببینی. وگرنه بدمن فیلم کرم مرا می گیرد وزیر کتک کبود وسیاه می کند. اما این فیلم فارسی، فرقش با قدیمیها، اضافه شدن کمی معناگرایی و یاد مرگ است. درآخر هم دختر و پسر به هم می رسند و گنده لات راهی زندان.
بين چراغي درمه، فیلم پناه بر خدا رضایی دو بار برای شستن صورتم، ازسالن خارج شدم. خوابم گرفته بود. بعضی ها سینما را با هنرهای دیگر اشتباه گرفته اند. چراغی در مه تعدادی نقاشی است که به شکل فریمهای فیلم دنبال هم قطار شده و یک موسیقی خواب آور همراهیش می کند. پدر و دختری باهم زندگی می کنند. شوهر دختر شهید شده و یکی از اهالی روستا خواستگار زن است. همین و همین.
آخرين فيلم امشب، نشاني دومين فيلمي است كه امسال از فريدون حسن پور ديده ايم وهردو ازمحصولات تلويزيون. آثاري كه بيشتر به درد نمايش از تلويزيون مي خورند تا نمايش در سينما و اين به خاطر ضعفهاي تكنيكي مشهود حسن پور و گروه پر اشكالش است. واقعيت اينست كه سينما يك هنر گروهيست و اگر يكي ازعوامل لنگ بزند، بقيه را هم تحت تأثير قرارمي دهد. پسري پرورشگاهي كه در مرحله امتحان نيزهوشان قبول شده، بدنبال پدر و مادرش راه مي افتد. مادرش را پيدا مي كند. ولي دائي حاضر نيست سهم او را از ميني بوسي كه متعلق به پدرش بوده، قبول كند. در انتها آنها آشتي مي كنند. فيلم درهمه زمينه هاي لنگ مي زند. به همين خاطر نه دشمني دايي دليل روشني دارد و نه نزديك شدن و آشتيشان باور پذير درآمده است. اما همه اينها قابل تحمل است. ولي كارگردان تصميم مي گيرد مقداري از احساسات اروتيك نوجوانانه را وارد فيلم كند و نوجوان 12-13 ساله مارا عاشق دختري كوچكتر ازخودش نشان دهد و فاتحه فيلم متوسطش را يكسره بخواند.
تصور كنيد يك راننده تانك در حال ساختن خانه است. خانه را
تا نيمه ساخته است، دست از خانه سازي برمي دارد و سراغ تانكش مي رود. آنرا روشن مي
كند و درست ازروي خانه عبور مي كند. مي پرسيم اِ... اين چه كاريست؟ مي گويد مي
خواهم تأثير گذاريم بيشتر شود. اين حكايت شبيه كارگرداني فيلم دل شكسته به كارگرداني علي
روئين تن است. در دانشگاهي، دو گروه پسرهاي مذهبي – حزب اللهي و گروهي دختر
وپسر روشنفكر دريك كلاس باهم درس مي خوانند. استاد براي پايان نامه درسي تصميم مي
گيرد، آنها در تيمهاي دو نفره كار كنند. تقسيم بندي بوسيله خود استاد انجام مي شود
و امير علي، پسر مذهبي و درسخوان كلاس با نفس، دختر سوسول، پولدار و درسخوان در يك
گروه قرار مي گيرند. درگيريهاي ابتدايي آنها به همفكري و عشق مي انجامد. اما پدر
نفس با ازدواجشان مخالف است. امير علي به امام حسين متوسل مي شود، پدر خواب مي
بيند و اجازه ازدواج مي دهد. سي دقيقه ابتدايي فيلم بجز چند درگيري لفظي و ژستهاي
لوس روشنفكري، ضرب آهنگ خوب و قصه جذابي دارد. طرح رابطه و گفتمان بين دو آدم متضاد،
باعث جذابيت مي شود. بعد ازآن هرچه جلو مي رويم، قصه منفعلتر مي شودو دائم تشويق
مي كند كه از قسمتي از اعتقاداتت بگذر تا آنطرفيها و مخالفان را جذب كني. اما
نگراني من از همان اواسط فيلم شروع مي شود. «كاش فيلم به عشق و عاشقي وازدواج منجر
نشود.» اما اين اتفاق كه مي افتد هيچ، امير توي تلفن به نفس مي گويد: «ازحالا ديگه
نمي خوام خواهرم باشي(تا اينجا اورا خواهر صدا مي كرده) مي خوام نفسم باشي.» و نفس
هم جواب مي دهد : «دوسِت دارم برادر،باسر مي رم توي در» در صحنه خواستگاري، پدر
نفس به امير مي گويد: اگه راست ميگي كه تو فقط امام حسينو داري، برو باخودش بيا.
باز نق زدنم شروع مي شود خداكند فيلم به نور سبز و خواب ديدن و ... ختم نشود. اما
متأسفانه مي شود و آنقدر چرب و چيلي و طولاني و بي منطق وتصنعي كه داد همه را درمي
آورد. كفتر ها و شمعهاي بي شمارهم كه تا زير چادر اكسيژن بسيجي شيميايي رفته اند.
جلوي سينما اين مطلب را به كارگردان مي گويم. دلايل خودش را دارد. حس مي كنم رذل
نيست وفيلم را صادقانه ساخته است. از معتادي مي پرسند: چي شد معتاد شدي؟ مي گويد :
خريت بود ولي زغال خوب هم شرطه!!( منهم كه به مَثلهاي كليشه اي روآورده ام) اينجا
هم نبايد بجز همه موارد حضور مركز گسترش را ناديده گرفت. به يكي از بچه ها مي گويم
: نيمه اول فيلم مال مؤسسه شهيد آويني ونيمه دومش، حقنه مركز گسترش سينماي مستند
وتجربي وابسته به معاونت سينمايي وزارت ارشاد آقاي صفار هرندي.
اما اولين فيلم امروز بالاتر
از آسمانفریدون حسن پوراست. دکتر
رزمنده اي که اسیر شده وبا پلاک یک دکتر دیگر، هویت اورا هم یدک می کشد،بعد از
آزادی به روستایی در شمال رفته و تنهاشروع به طبابت مي كند. حالا رابطه ای بین
عروس بيوه کدخدای ده ودکتر شکل گرفته که روستائیان موافقش نیستند. آنهاتحقیق می
کنند ومادر شهید واقعی را پیدا می کنند. او وقتی به دیدار شبیه پسرش می آید که بعد
از مدت کوتاهی او به دلیل شیمیایی شدن شهید می شود. فیلم بجز اشکالات فنی که از
کارگردانهای تازه کار هم بعید است.(مثل ضعف فیلمنامه، بازیها، تصویربرداری و...)
بیشتر در بند مفهوم کلیشه شده رزمندگان بازمانده ازجنگ گرفتارشده است. ما اینجا هم
با رزمندگانی روبروئیم، که یا از اجتماع بریده و به کوهها پناه برده اند، یا از
کار افتاده و راهی آسایشگاه هستند و یا مسوول مملکتی! اگر شما هم جانبازی را در
آثار هنری ساخته شده این سالها بدور از این کلیشه ها دیده اید، سلام مارا هم
برسانید. اما شخصیت پردازی این جانباز و روند قصه به گونه ایست که بسیاری از
مواردی که در فیلم طرح می شود، بی جواب باقی می ماند.مثل اینکه آیا امیر علی
واقعاً معتاد است؟ اگر نیست چه چیزی را تزریق می کند؟ گنجی که توی روستا از آن نام
می برند، چیست؟ یوسف دوست جانباز شیمیایی امیر چه کاردکرد و پیشینه ای دارد؟ و
سوالات بیشمار دیگر.
فیلم بعدي «همیشه پای یک زن
درمیان است» اثر کمال تبریزی است، که
با برداشتی آزاد از مجموعه داستان غیرقابل چاپ سید
مهدی شجاعی ساخته شده است. زن و شوهری طلاق می گیرند. اما شرایطی که اجتماع
به هرکدام از آنها تحمیل می کند، به گونه ایست که دوباره به هم متمایل می شوند. درانتها
معلوم می شود که مسبب این طلاق مریم بوده تا میزان علاقه شوهررا به خودش درک کند.
اما این قصه فقط پیونددهنده مفاهیم دیگر فیلم است. رابطه زن ومرد ونظرات آدمهای
مختلف با تیپهای متفاوت اجتماع، مفهوم اصلی فیلم را تشكيل مي دهد. آب هميشه از
جايي كه بيشتر است به جاي خشكتر سرازيرمي شود. و ماهم اثر هرفيلمسازي را با بهترين
اثرش مي سنجيم. كمال تبريزي با ليلي بامن است
شناخته شد ومي شود. واين فيلم فارغ از مسأله زمانشناسي و اينكه هركس بايد فرزند
زمان خويشتن باشد، نسبت به ليلي... ضعيفتر است. نقدهايش سطحي تر وطنزهايش بي
پرواتر و لوستر است. در بهترين سكانس فيلم رئيس شركتي كه زن درآن كار مي
كند، بعد از طلاق او را به اتاقش دعوت مي كند. از پيش از اين فلج بوده و يك آدم
معتقد و سختگير دربيت المال است. حال اورا مي بينم كه به موسيقي كلاسيك گوش مي
دهد. فلج نيست و روز والنتاين را به ياد مريم مي آورد. او به مريم پيشنهاد ازدواج
موقت مي دهد. مريم قبول نمي كند واتاق را ترك مي كند. رئيس پوست مي اندازد و در
مراحل جذابي به همان حالت گذشته در مي آيد. البته فيلم در بوجود آوردن بعضي طنزهاي
موقعيت به مفهوم واقعي طنز موفق است. و لي فكر نمي كنم مثل ليلي.... ماندگار شود.
دو فيلم ديگر هم امروز مارا بسيار پربار مي كند!! پرچمهاي پدران ما اثر
محمدنوري زاد كه قصه اي تاريخي در زمان حمله مغول به ايران است. نوري زاد
نسبت به چهل سرباز پيشرفت محسوسي داشته است اما ديگر عادت كرده ايم آقاي نوري زاد
بهترين سوژه ها را با نابلدي خراب كنند. اگر ايشان قبول كنند كه فيلمنامه
كارهايشان را يك نفر ديگر و تدوين راهم كسي بجز خود يا پسرشان انجام دهند، فكر مي
كنم دستشان در كارگرداني بازتر و سبكتر خواهد بود.
تنها دوبار زندگي مي كنيم فيلم بهنام بهزادي هم، يك فيلم پوچ و
نهيليست كه پر است از نيش و كنايه به انقلاب و مردم بافضايي سرد ورعب آور و افسرده
كننده و يكي ديگر ازتراوشات مركز گسترش سينماي مستن و تجربي با كلي دك وپز فني و
روشنفكري. اما هنوز هم دليل جامپ كاتهاي بي شمار و بي دليل فيلم را نفهميدم. حضرت ميرشكاك كه چند روزيست سينما را روشن وپردود فرموده
اند، فرموده اند: مواظب اين جماعت روشنفكرِ از هرسوراخ بيرون بيا باشيد، كه گولتان
نزنند.
محمد لیوان و کیک را از مرد جلوی حسینیه می گیرد. از کوچه بیرون می آید. کنار شیرآبی می نشیند. کیک و لیوان را روی سکوی کنارشیر می گذارد. در حال شستن دستهاست. دست پیرزنی که انگشتری عقیق به دست دارد، به آرامی کیک و لیوان را برمی دارد و می رود. محمد فقط نگاه می کند. اشک تنها بدرقه این پلان فیلم سبزکوچک است. غلامرضا رمضانی در ادامه فیلمهای کودک ونوجوانش حیات وقفل ساز که کسی به آنها هم توجهی نکرد، این فيلم را در سطح بالاتري از نظر محتوي و قالب ساخته است. محمد در مسابقات داستان نویسی ناحیه مقام اول را کسب کرده و باید فردا برای دریافت جایزه اش، درجشن نیمه شعبان شرکت کند. اما او درآنروز، باید بجای پسر عمویش به حجره یک فرش فروش دندان گرد برود. در فیلم رمضانی همه چیز به اندازه است و حد هرچیزی به خوبی رعایت شده است. فیلم نه درنشان دادن فقر افراط می کند ونه درایجاد فضای معنوی نیمه شعبان و نه درانتقاد. شوهر خواهر محمد، خواهرش را کتک می زند. او آدمی ظاهرالصلاح است. درنمایی از فیلم، محمد اورا می بیند که روی سن یکی از جشنهای نیمه شعبان مردم را تشویق به دست زدن می کند. در پرداخت صحنه ای دیگر که نشاندهنده فقر جامعه است نیز همین اتفاق می افتد. دستهای پیرزن و... و همین کافیست که همه پیام مورد نظر منتقل شود. نه زیاده روی و نه چشم پوشی ازواقعیت. نمای انتهایی فیلم نیز به همین صورت پرداخت شده است. ابراهیم پدر محمد درحال عبور از جلوی حجرۀ فرش فروش است. فرازمند اورا صدامی زند. جواب نمی دهد. فرازمند ازحجره بیرون می آید و دوباره تقاضای کمک می کند. اما پدر بانگاهی او را رها كرده و می رود. دوربین عقب می کشد و فیلم به پایان می رسد.
فيلم خواب زمستاني شايقي به دليل اشكال فني پخش نمي شود و بعد ازآن عدم اطلاع رساني دقيق مسؤولان، مارا تاساعت 20 معطل مي كند. بعد ازآن فيلم انتهاي زمين را مي بينيم. بازيگر فيلم كه زندگي واقعيش تبديل به فيلم شده است، حجت نام دارد. اوسه بار شمال تاجنوب ايران را پياده طي كرده وحالا د رمنطقه اي دور افتاده از ساحل جنوب، زندگي مي كند. فيلم قصه رابطه او با كساني است كه دوروبراو زندگي مي كنندو يا به ديدنش مي آيند. حجت كه ما ورا در بيشتر فيلم با يك شورت مي بينيم، شخصيتي نامشخص و مغشوش دارد. او يكبار د رحال مشروب خوردن است وبار ديگر اورا سر نماز مي بينيم. گاهي رئوف ومهربان و گاهي بددهن وغير قابل تحمل است. او در جايي مي گويد. اگر اين دريا نبود من همينطور مي رفتم. به كجا؟ براي چه؟ هدف؟ آرمان؟دين؟ و... نمي دانيم. فقط اين آدم محكوم است كه اينجازندگي كند. بدون هدف مشخص. پوچ و گذرا! نيش وكنايه هاي فيلم هم كه جاي خود دارد و اين سالهانمك فيلمهاي شبه روشنفكري شده است. روحانيي كه كانديداي مجلس است، گروهبان نيروي انتظامي كه دنبال ناموس مردم است و... شايد اين فيلم اگر به شكل مستندساخته مي شد، لااقل يك فيلم مركز گسترشي مناسب را مي ديديم. اما اين فيلم براي كارگردان تازه كارش، واجد هيچ ويژگي خاصي نيست.
حس پنهان، از دست پختهاي مركز گسترش سينماي مستندوتجربي با كارگرداني مصطفي رزاق كريمي آخرين فيلم امروز است كه مي بينم. امير رئيس كارخانه بستني عاشق دختري مي شود. سيمين همسر امير روانپزشك است و برادرندا يك بيمار عصبي. بهرام به توصيه امير براي معالجه نزد سيمين مي رود. در انتها بهرام د رحال حمله به امير از ايوان پرت شده ومي ميرد و امير هم درتصادف، قطع نخاع مي شود. اين فيلم از دو جهت به دو فيلم ديگر امسال شبيه است. از نظر مغشوش بودن و عدم شخصيت پردازي خوب و تبيين دقيق روابط شخصيتها با هم و با قصه شبيه آتش سبز وازنظر پوچ بودن ودين زدايي مانند كنعان است. قضيه اسپانسر فيلم هم كه يكي ازكارخانه هاي معروف توليدكننده بستني است، قوز بالاقوز فيلم است. جابجا بايد به افاضات آقاي رئيس درباره تاريخچه بستني درخانواده ها و چگونگي فروش بستني و... بشنويم، يا به تابلوهاي تبليغاتي شركت مورد نظر عادت كنيم. دو نمونه از ديالوگها بهرام، فيلسوف ديوانه فيلم :
-آدمها عاشق مي شن. بعد عشقشونو مي كشن. بچه شونو مي كشن. دنياي ما آدما ازحيوونا هم كثيف تره
-همه موجودات زنده بعد ازمرگ فاسد مي شن وماآدما قبل ازمرگ.
اواخر فيلم به يكي از بچه ها كه با هم هستيم مي گويم : توي اين صحنه ها جاي جيراني خاليه كه يَك خون وخونريزي راه بندازه كه بيا و ببين.
یکی از غرفه های تبلیغاتی امسال بانک پاسارگاد با خانمهای خوش آب ورنگش است. خبرنگاری را جلوی غرفه می بینم. خانم پاسارگادی درحال توضیحاتی است. می ایستم.«لطفاً کپی شناسنامه و کارت ملی وکارت جشنواره تان را بیاوریدو...» منتظر می شوم. درخواست می کنم برای منهم توضیح دهد. همانها را می گوید و درادامه اش اضافه می کند:«این مدارک را که بیاورید ازطرف بانک برای شما یک حساب به مبلغ 50هزار تومان افتتاح می شود.»چپ چپ نگاهش می کنم. سوال می کنم چرا؟ مثل منتقدی که به یک سیاهی لشکر نگاه می کند، به من نگاه می کند.«چرا نداره؟ این هدیه بانک ما به همه خبرنگارهاست» سرم گیج می خورد. داخل سالن می روم از یکی از بچه ها می پرسم. می گوید بابا تو خیلی از تهران دوری ها این که یه رسم پذیرفته شده توی همه نهادها و سازمانهای دولتی و خصوصی، انقلابی وضد انقلابه. اگه نباشه خبرنگارا خودشونو می کشن....
كنعان فيلم پرسرو صداي ايراني بخش بين الملل، ساخته ماني حقيقي بعد از چند بار تغيير برنامه به نمايش درآمد. زن و شوهر جواني در حال جدا شدن از همند. زن حامله است و شوهرش را درجريان نگذاشته است. شوهر شرط طلاق دادنش را سفر به شمال براي ديدن مادرش مي داند. خواهر هم به تازگي از آلمان آمده است. خواهر سابقه خودكشي دارد. در راه زن دليل تقاضاي طلاقش را مي گويد:« مي خوام صبح كه از خواب پامي شم، هيچ كسو نبينم. مي خوام وقتي از خونه مي رم بيرون، كسي نگرانم نباشه، مي خوام تنها باشم.» در راه برگشت. با گاوي تصادف مي كنند. مينا براي شستن دستهايش كنار رودخانه مي رود. آنجا درختي را با كه پارچه هاي زيادي به آن آويزان است، مي بيند. تكه اي از مانتويش را به درخت مي بندد. د ربرگشت او نگران خواهرش است كه دوباره خودكشي نكند. به خانه كه مي رسند، خواهر سالم است. مينا به مرتضي مي گويد : «كنار درخت با خودم عهد كردم، اگه آذر سالم بود، تصميممو عوض كنم.» مرتضي مي پرسد:«با كي عهد كردي؟» «باخودم، باتوو...» سابه روشنفكري لائيك چنان برفيلم حكمفرماست، كه در تمام اين صحنه ها نه تنها اسمي از خداوند برده نمي شود. بلكه هرنوع المان مذهبي ديگري نيز ناديده گرفته مي شود. اواسط فيلم ازاين مي ترسيدم كه داستان به يك نماد مذهبي سطحي و خرافي ختم شود. اما كار از اين هم خرابتر است. اساتيد!! حتي همان ظواهر را هم برنمي تابند. يك از بچه ها مي گويد :اين نوع آثار را نمي توان روشنفكرانه دانست. اينها فرا روشنفكرانه وبيشتر اداي روشنفكريست. در اين فيلم تأسف من بيشتر به خاطراصغر فرهاديست كه از فيلم خوب شهر زيبا به چنين آثار لائيكي رسيده است.
اما هرچه اين فيلم روي اعصاب ما راه رفت، بعضی فیلمهاي ديگر را می توانیم راحت ببینیم واحساس انگشت توی چشم رفتن و سیخ توی گوش رفتن را فراموش کنیم. پروفسور و معادله مجهولش كه فيلمي ژاپني است، یکی ازاین فیلمهاست. یک معلم ریاضی سر کلاس وبرای درس دادن ریاضیات، خاطراتش را از مادرش تعریف می کند. مادرش دختر جوانی است که بعنوان سرایداربه خانه یک پروفسور ریاضی که دچار فراموشی شده می رود. پروفسور فقط برای 80 دقیقه حافظه دارد وبعد ازآن همه چیز را فراموش می کند. پروفسور عاشق ریاضیات است وهمه زندگی را از دریچه ریاضی تحلیل می کند. به تدریج رابطه آنها نزدیکتر می شود و سرایدار پسرش را به خانه پروفسور می آورد. این باعث علاقه پسر به ریاضی می شود. یک قصه زیبا و ساده وبی تکلف و یک ضرب آهنگ مناسب همراه با دکوپاژی که روند ساده فیلم را به خوبی حفظ می کند، باعث بوجود آمدن يك اثر جذاب است. شخصیت پردازی پروفسور و رابطه انسانیش با این مادر و پسر و از طرف دیگر وارد شدن به زندگی اجتماعی مردم ژاپن، این اثررا برای یک تماشاگر ایرانی هم دلپذیر می کند.
ویولون ديگر فيلم خارجي صبح با تصاویر سیاه و سفید و دوربین روی دست و سیّالش ، نماینده ای ازسینمای مکزیک است. یک پیرمرد ویولن زن در جریان شورشهای روستایی سالهای میانی سده گذشته، تصمیم می گیرد مقداری سلاح را از روستای تحت اشغال خارج کند. پسر پیرمرد جزو نیروهای انقلابی و عروسش به دست نظامیان اسیر شده است. یک نگاه متفاوت وانسانی به یکی ازحرکتهای آزادیخواه جهان که ممکن است آنچنان هم بزرگ و خبرساز نباشد، نقطه قوت فیلم است. رابطه پیرمرد با فرمانده نظامیان، قطعه ای دیگر ازاین قصه ساده و زیباست. فرمانده عشق موسيقي است ولي دراين كار استعداد ندارد. نکته دیگر فیلم، نوع نگاه به مردم فقیر و انقلابی روستایی است. نگاهی که تحقیر آمیز واز بالا به پایین نیست و اين مجموعه فیلمي ساده و روان وبا تعلیقي مناسب مي سازد.
فيلم ويتنامي زندگي در ترس هم، ديگر اثر خارجي امروز است. فيلمي ضد جنگ كه به فلاكت بار بودن زندگي ويتنامي ها بعد ازپايان جنگ اشاره مي كند. مردي كه يك زن درويتنام شمالي و يكي درويتنام جنوبي دارد، براي امرار معاش به خنثي كردن مينهاي باقي مانده از جنگ مي پردازد. بااينكه نمي توان اين فيلم را ضد آمريكايي ويا انساني دانست اما برداشت از وقايع پيشين و تطبيق آن با داستان فيلم مي تواند فضايي انتقادي نسبت به آمريكائيها بوجود بياورد.
همه فیلمهای به نمایش درآمده امروزخارجی است.غیر قابل انتشار فیلم پرسر وصدای برایان دی پالما یکی از چند فیلم با موضوع عراق است. یک فیلم 90 دقیقه ای که به داستان تجاوز و قتل یک دختر آمریکایی توسط سربازان آمریکایی می پردازد. فیلم با ساختاری مستند گونه و به شکل تصویربرداری پرتکان و پرتنش دوربینهای ویدئویی و دوربینهای مخفی ساخته شده و گاهی بعضی صحنه های آن به ساختاری کاملاً مستند نزدیک می شود. فیلم سعی می کند بدون جانبداری از جناحهای سیاسی آمریکا(مانند فیلمهای مایکل مور) و بدون مقصر جلوه دادن سربازان آمریکایی نقد خودرا به سوی ساختارهای حکومتی و تربیتی آمریکا متوجه کند. اما فیلم درنهایت یک اثر درون پارادایمی است که بیشتر از اینکه به نفس حضور آمریکا در عراق اشاره کند، به مشکلات و بحرانهای روحی سربازان آمريكايي اشاره می کندودر صحنه هایی مظلومیت آنها را به تصویر می كشد. درنمایی سر يك سرباز آمریکایی را بریده و روی سینه اش گذاشته اند. درنمایی دیگر فیلمبردار دوربین ویدئویی که یک سرباز آمریکائیست، توسط دو عراقی ربوده می شود. شاید پیام این صحنه های برای عراقیها و دیگر مسلمانها این باشد که سرباز خوب آمریکایی را دوست بدارید و از سرباز بد آمریکایی بترسید. چون او مثل نمای آخرفیلم باوجود تجاوز و قتل یک دختر بی گناه با خیال راحت درآمریکا مشغول مشروب خوردن و انداختن عکس یادگاری با همسرش است.
دره اِلاه دیگر فیلم آمریکایی مربوط به عراق امروز است. یک گروهبان باز نشسته آمریکایی در جستجوي پسر که تازه از جنگ در عراق برگشته، باجسد مصلح شده او روبرو می شود. بعد ازتحقيقات معلوم می شود که دوستانش اورا به قتل رسانده اند. فیلم تا لحظاتی مانده به آخر بیشتر از اینکه یک فیلم سیاسی باشد، یک درام جنایی است و فقط در انتهاست که خاطراتی از جنایتهای پسر و رفقایش در عراق بوسیله دیالوگ به خواننده منتقل می شود. از طرف دیگر فیلم باز هم فقط آمریکائیهای درگیر جنگ عراق را می بیند وهرچند نگاهش به رفتار آمریکائیها انتقادیست، اما مردم عراق را از این معادله حذف می کند. این درحالی است که دره الاه از ضعفهای بیشمار ساختاری مثل فیلمنامه و تصویربرداری و ... رنج می برد. و ما بجز صحنه هایی که بعنوان دوربین موبایل پسر از عراق می بینیم، وارد عراق نمی شویم. در مجموع این فیلم در مقایسه با فیلم برايان دی پالما اثری ضفیعتر و کم اثر تر است. ديگر آثار خارجي امروز كه اثري از سوريه نيز درميان آنهاست، ضعيف و بي اثرند و نوشتن در موردشان هم وقت تلف كردن.
- تیزر جشنواره و سوتهای بلبلی تماشاگران هم برای خودش جریانیست. در تیزر امسال جشنواره خسرو شکیبایی با لحجه خاصش روبه دوربین می گوید : تحویل سال سینمایی ایران. بیست وششمین جشنواره فیلم فجر و جِ فجر را خیلی غلیظ و به شکل سوت می گوید. باشنیده شدن این کلمه همه سالن سوت بلبلی می زنند.
نوشتن براي فيلمهاي خوب سخت و هم دلپذير است. آنهم نه يك فيلم فقط خوب، بلكه اثري شگفت انگيز بنام فرزندان افتخار به كارگرداني كريشتينا گودا كه در آخرين نوبت سينما صحرا در ساعت 23:45 به نمايش درمي آيد. هميشه اينرا مي دانستم كه بيشتر فيلمهاي خوب در بدترين نوبتها به نمايش در مي آيند و امشب اينرا به خوبي فهميدم. من و يكي از دوستان كه به شدت خوابمان مي آمد. به شكلي ناگفته تصميم گرفتيم كه پنج دقيقه از اين فيلم را ببينيم و بعد برويم. ولي بعد از يك دقيقه خواب از سرمان پريد و 120 دقيقه با علاقه فيلم رانگاه كرديم. در اين فرصت فقط اينرا مي نويسم كه اين فيلم بي ترديد بهترين فيلم جشنواره امسال و يكي از بهترين فيلمهايي است كه در تمام عمر ديده ام. داستان فيلم مربوط به دوران انقلاب ضد شوروي سالهاي مياني دهه 1950 است. جايي كه گارچي، ستاره تيم ملي واترپولو مجارستان به واسطه دختري دانشجو و انقلابي بنام ويكي پاي به درگيريهاي انقلابي مي گذارد. انقلاب به ظاهر پيروز مي شود. شورويها مجارستان را ترك مي كنند. و تيم ملي مجارستان راهي المپيك ملبورن مي شود. اما ارتش شوروي دوباره بازگشته و بوداپست را به خاك و خون مي كشد. ويكي دستگير مي شود. همزمان با صحنه اي كه ويكي را براي شكنجه مي برند، زندانيان براي او سرودملي مجارستان را مي خوانند و در ملبورن سرود ملي مجارستان براي قهرماني تيم ملي واترپولو مجارستان به صدا درمي آيد. همين اندك راداشته باشد تابعد...
اما تنها فيلم ايراني به نمايش درآمده امروز باد در علفزار می پیچد، ساخته خسرو معصومی است. شوکا دختری شمالی قرار است به زور به ازدواج یک پسر عقب مانده ذهنی از روستایشان درآید. شوکا مخالف است. درهمین روزها یک خیاط سیار با برادر زن و شاگردش جلیل، برای دوختن لباسهای عروسی به روستا می آیند. جلیل و شوکا بهم علاقه مند می شوند. در مراسم عروسی برادر شکرالله، شوکا را از محضر می دزدد و در کنده یک درخت جنگلی زندانی می کند. جلیل با راهنمایی شکرالله شوکا را نجات می دهد. من فیلمسازانی را که جسارت بیرون آمدن از تهران و بطور عام، فضاهای شهری را به خود می دهند دوست دارم. آنهم یک لوکیشن بسیار زیبای زمستانی شمالی با نماهای باز چشم نواز و نقاشی شده و یک زیبایی بصری دل انگیز. اما قصه به بکری فضا نیست و هرقطعه ای ازآن یادآور فیلمهایی دیگر است. نوع بازی ابتدایی و روال قصه که برمبنای شخصیت جلیل(حسین عابدینی) است یاد آور باران است. اینجا هم پسری ترک زبان و ساده دل عاشق دختری روستایی شده است. این نوع قصه ها که بنیان اصلیش کلیشه ایست، باید باروندی متفاوت دنبال شود تا در دام کلیشه ها و ذهنیت ها نیفتد. از جهت دیگر این فیلم هم ادامه دهنده روند فیلمهای عشقی ایرانی جشنواره است. اما پرداخت قصه و بازیها و طنز مناسب فیلم باعث می شود که مثل فیلم دیشبی (درميان ابرها) یک قصه جنسی و تحریک کننده راشاهد نباشیم. این رویکرد فیلم باعث می شود که حتی صحنه نهایی که جلیل شوکا را بر پشت حمل می کند، باور پذیر و منطقی باشد.
در میان خارجی هاي ديگر امروز فیلم دوازده به کارگردانی نیکیتا میخالکوف محصول روسیه نيز جالب توجه است. یک هیئت منصفه دوازده نفره درسالن بزرگی که مجهز به انواع وسایل ورزشی است، درحال تصمیم گیری درباره حکم یک جوان چچنی متهم به قتلند. در شروع تصمیم گیری 11 نفر موافق مجازات جوان هستند ولی با مخالفت یک نفر و بحثهای طولانی وبازسازی صحنه جرم، همه به این نتیجه می رسند که جوان بی گناه است. فیلم یک قصه سیاسی سمبولیک و پردیالوگ است که بایک دکوپاژحساب شده فضای محدودش را قابل تحمل می کند. ديگر نکته بارز فیلم طنز پرقدرت آنست که همراه با آن، متلکهایی هم به نظام قضایی روسیه و حتی آمریکا وارد مي اندازد. اما فیلم خیلی طولانی است و اگر سی دقیقه از این کوتاهتر بود، می توانستیم آنرا یک اثر درخشان بنامیم. دلیل این طولانی شدن اینست که فیلمساز اصرار به شخصیت پردازی و مرور زندگی هر دوازده نفر دارد. اگر تعداد نفرات کمتر می شد یا اینکه فیلمساز از میان آنها دست به انتخاب می زد، فیلم کوتاهتر و جذابتر از آب درمي آمد.
اُلژان محصول سه کشور آلمان، فرانسه و قزاقستان دیگر فیلم خارجی امروز است. البته معنی قزاقستان اینست که داستان در قزاقستان می گذرد. مردی که در فرانسه خانواده اش را از دست داده به قزاقستان می آید که بمیرد. او در میانه راه با دختری قزاق که معلم آموزش فرانسوی است، آشنا می شود. دختر اسب خود را در اختیار مرد می گذارد و خود به دنبال او می رودو مرد را به زندگی باز می گرداند. اُلژان یک فیلم صادق و صمیمی است که دنبال نشان دادن فقر و فلاکت شرقیها نیست و مي توان نگاهي مثبت به شرق را از این فیلم درک كرد. بازیهای روان و یکدست و طبیعت زیبای قزاقستان از دیگر نکات مثبت فیلم است.
در ميان فيلمهاي داستاني امروز يك فيلم مهم مستندنيز به نمايش درمي آيد. غبار جنگ -يازده نكته از زندگي مك نامارا، فيلم اسكار گرفته ارول موريس همراه با ميهماناني از آمريكا به نمايش درمي آيد. فيلم از مصاحبه اي با مك نامارا وزير دفاع آمريكا در دوران جنگ با ويتنام همراه با تصاوير آرشيوي بسيار قوي تشكيل شده است. مك نامارا خاطراتش را از جريان جنگ جهاني دوم، خليج خوكها و جنگ ويتنام با لحني جذاب بيان مي كند. فيلم يك اثر ضد جنگ و نه ضد آمريكاست. مك نامارا بارها درطول فيلم به نوع رفتار دولتمردان آمريكا در دورانهاي مختلف انتقاد مي كند. اما خود هيچ تقصيري را گردن نمي گيرد. و از طرف ديگر معلوم است كه در صحبت ازهر جريان همه آنرا برزبان نمي آورد. او درقسمتي از مصاحبه به نقل يكي از فرماندهانش مي گويد : اگر ما در جنگ پيروز نمي شديم، به عنوان جنايتكار جنگي دستگير مي شديم. در مجموع با اينكه فيلم فضايي انتقادي دارد اما اين انتقاد براي نظام آمريكا بي خطر است. چون هم زمان زيادي ازوقايع مورد اشاره فيلم گذشته است و هم مك نامارا درفيلم به شيوه اي زيركانه تطهير مي شود. به ياد بياوريم او كسي است كه تعداد سربازان آمريكايي در ويتنام را از تعداري كم به 500 هزار نفر رساند و يكي ازمسببين اصلي كشتار ويتنامي ها بود. فكر مي كنم اين نوع فيلمها در آمريكا به همان دليلي اجازه ساخته شدن مي يابند كه آمريكائيها با آن دليل هر چند سال يكبار اسناد محرمانه قديميشان را رو مي كنند. البته در انتها بازهم رئيس جمهور وسران آمريكا از جمله خود مك نامارا با فاصله زيادي از گناه و جنايت نگه داشته مي شوند.
ديگر عادت كرده ام كه وقتي اسم مركز گسترش سينماي مستند وتجربي را مي شنوم، پشتم بلرزد و از عاقبت فيلم هراس داشته باشم. آخرين سيانس روز دوم جشنواره يكي ديگر از شاهكارهاي مركز گسترش به نمايش درآمد. فيلم درميان ابرها كارسيد روح الله حجازي شروعي براي ژانر سكس اسلامي امسال است. يك فيلم لوس و اِروتيك كه به صحنه هاي تحريك كننده اش، شلمچه و امام رضا را هم افزوده است . يك پسر ايراني باربر سرمرز شلمچه، عاشق يك دختر عراقي مي شود. ولي دختر كه كارش صيغه شدن كوتاه مدت در مقابل پول است، ناخواسته اورا گول زده و باعث عبور يك دختر بچه از مرز مي شود. مالك بدنبال نورا به مشهد مي آيد و آنجا خواسته نامشروع او راقبول نمي كند. گفته مي شد كه بايك فيلم سياسي درباره رابطه مردم ايران با عراق مواجهيم،اما فيلم آنقدر مبتذل ونا اميد كننده است، كه صداي نقار خانه انتهاي فيلم فقط به عصبانيت ما مي افزايد و جالب اينجاست كه اين فيلم را در بخش سينماي معنا گرا قرار داده اند!!!!!!!!!
ديگر فيلم ايراني امروز هامون ودريا اثر ابراهيم فروزش است. فيلم را مي توان به دو پاره خوب و بد تقسيم كرد. هامون، جواني جنوب خراساني، اهل ساز و آواز خواندن است. او عاشق دختري بنام درياست اما برادر دختر با ازدواج آنها مخالف مي كند. هامون براي كار نزد دائيش مي رود و با پول به روستايشان برمي گردد تا دوباره از دريا خواستگاري كند. اين پاره خوب فيلم است. شخصيت هامون كه يك جوان روستايي مصمم، مرد و نجيب و عاطفي است، مارا اميدوار مي كند. هامون در بازگشت با بيماري دريا مواجه مي شود. دريا را پيش پيرزني مي برند. او به هامون مي گويد دريا زردي گرفته و براي خوب شدنش بايد از ماهيهاي سياه كوچكي كه در دريايي دور زندگي مي كنند بخورد. اما راه دريا طولاني است. بايد از صحراها و شوره زارهايي گذر كني تا ماهي را پيدا كني!!هامون و طوفان(برادر دريا) هردو براه مي افتند ودرراه بدست آوردن ماهي با هم دوست مي شوندو... راستش با ديدن اين بخش بلافاصله ياد كارتون پسر شجاع افتادم. يادتان هست كه خانم كوچولو مريض شده بود و دكتر روستايشان گفت براي خوب شدنش بايد فلان علف را از كوهي دور بياوري و... تلفيق پاره اول كاملاً واقع گرا با بخشي كاملاً افسانه اي و سمبوليك فيلم را از تعادل خارج مي كند و تماشاگر را سردرگم. اميدورام دليل اين ساختار انتهايي نيم نگاه به جشواره هاي خارجي نباشد.
اما امروز روز فیلمهای متوسط خارجی است. جزیره یک فیلم معنا گرا از سینمای روسیه است. آناتولی ملوان روسی همراه با کاپیتانش گرفتار آلمانها می شود. آنها اورا مجبور می کنند بطرف کاپیتان شلیک کند. بر اثر انفجار آناتولی به دریا می افتد و بوسیله راهبان یک دیر نجات می یابد. او تا ۳۰ سال بعد به سمت سوخت رسانی دیر مشغول می شود. اما او در همه این سالها ازگناه کشتن کاپیتان پشیمان است و توبه می کند. او حالا صاحب کراماتی است و مردم برای شفا گرفتن نزد او می آیند. یکی از کسانی که برای شفا نزد او می آید، دختر کاپیتانیست که آناتولی فکر می کرد او را کشته است. كاپيتان نجات يافته و حالا آناتولی با اطمینان از اینکه گناهی مرتکب نشده می میرد. آناتولی در این فیلم شخصیتی تجديد نظر طلب و انزوا خواه است. خصوصیت دیگر او رام و پایبند نبودن در برابر قوانین خود ساخته مسیحی است. او زاهدانه زندگی می کند. رو به جهت دیگران نیایش نمی کند. آواز می خواند ولباسهای مندرس می پوشد. اوج فیلم آنجاست که پدر فیلارت رئیس راهبان یک شب را درکلبه او می گذراند. او پوتینهای فیلارت راداخل اجاق می اندازد و لحاف راحتش را توی دریا. اما فیلم در کنار این منش اصلاحگر به خرافات و اوهام و تخیلات هم(البته بسیار سبک و حساب شده) رو می آورد. در صحنه اي كه آناتولي قصد دارد شيطان را از بدن دختر كاپيتان بيرون كند، فيلم قدري از واقع گراييش فاصله مي گيرد. اما نكته مثبت فيلم دربرار مشابهينش (دالان سبز، يك تكه نان، قدمگاه، اينجا چراغي روشن است، خدانزديك است و...) اينست كه با اينكه آناتولي صاحب كرامت به ظاهر كم عقل و ديوانه به نظر مي رسد، اما او د رحالت تقيه است. او آگاهانه رفتار بهلول واري را براي تأثير گذاري بيشتر انجام مي دهد. در صحنه اي كه مادري پسرش را براي خوب شدن پاهايش پيش آناتولي مي آورد، او مثل يك روانشاناس اول دعا مي خواند وسپس عصاي پسر را برداشته و به او در راه رفتن اعتماد به نفس مي دهد. اما كشش دين مسيح بيشتر از اين نيست. به همين خاطر است كه با توجه به انتقادي بودن فيلم، كليساي ارتودوكس روسيه از فيلم تقدير مي كند. از نظر فني هم فيلم در سطح خوبي قرار دارد. طراحي صحنه و نور پردازي بسيار خوب و تصويربرداري قابل قبول، زباني مناسب براي پيام فيلم بوجود مي آورد.
دیگر فیلم امروزبسیار خوب متشکرم از فرانسه است. مردی به اشتباه زندانی وسپس درادامه بدشانسی هایش راهی تیمارستان شده و کارش راهم از دست می دهد. در انتها او با جعل مدرک، شغل خوبی بدست می آورد. فضای پست مدرن و در عین حال ساده فیلم، بارها دستمایه فیلمهای دیگر ضد بوروکراسی قرارگرفته است. از ایران گرفته تا بقیه نقاط جهان. نقطه مثبت فیلم فضای انتقادی و سادگي پرداخت آنست.
میروش فيلمي در مورد پسری به همین نام است. او اهل کوزوو و فیلم محصول سینمای نروژ است. میروش برای پیدا کردن پدرش به نروژ می رود. بعد ازاتفاقاتی که منجر به کشته شدن پدر می شود. او به وطن باز می گردد و مادر را می بیند. یک سوژه بازهم آشنا که البته با یک قصه پرتعلیق همراه است. بازی زیبا وشخصیت پخته میروش ازنقاط قوت فیلم است. اما كارگردان نتوانسته فيلمنامه را خوب جمع و جور كند. اين فيلم هم انتهايي مغشوش و سردگم دارد.
حاشيه هاي امروز :
-اينترنت در بسياري از اوقات روز خراب است.
-برنامه هاي امروز و فردا در چند سيانس تغيير مي كند.
ما خيلي چيزها را تازه امروز فهميديم. اينكه امسال مطبوعاتيها در سينما صحرا فيلم مي بينندو اينكه تا 16 بهمن بايد بخشهاي ديگر جشنواره بجز مسابقه سينماي ايران را ببينيم و ديگر اينكه سينما صحرا فقط يك سالن نمايش دارد به چه بزرگي و ديگر از فيلمهاي مستندو بخشهاي جانبي مثل «سينماي فلسطين (جلوه هاي مقاومت)» هم خبري نيست و مارا با اين كارتهاي پي وي سي باركد دار ( وقتي جلوي در دستگاه باركد را روي كارتم گرفت، مي خواستم بپرسم آقا چقدر تقديم كنم؟!) به سينماهاي ديگر راه نمي دهند. خلاصه اينكه باهمه اين تفاصيل دوباره جمع بچه ها جمع شد و جشنواره شروع شد.
اولين فيلم امروز 1408محصول آمريكاست. يك فيلم ژانر وحشت كه سر از مسابقه سينماي معناگرا درآورده است. البته سرنوشت ديگر معنا گرا ها هم همينست. اصلاً معناگرا يعني چه؟! فيلم ضرب آهنگ سريعي دارد. قصه روزنامه نگاري كه براي تحقيق درباره اتاق 1408 يك هتل كه گفته مي شود هركس وارد آن شود، كشته مي شود به اتاق مي رود و برايش اتفاقات ناگواري مي افتد. قبل ازشروع صحنه هاي هتل مامرد را مي بينم كه هنگام موج سواري، توي آب سقوط مي كند و كنار ساحل به حالت بي هوش مي افتد. در انتهاي متوجه مي شويم اتفاقات هتل كه بخش عمده فيلم است، در واقع همان لحظات بي هوشي و اغماي ناشي از حادثه بوده است. فيلم از نظر تكنيكهايي مثل تصوير برداري و تدوين در جايگاه بالايي قرار دارد. اما كارگردان سعي داشته ضعفهاي فيلمنامه را كه مربوط به عدم وجود موقعيتهاي پرقدرت وحشت است، با استفاده از جلوه هاي ويژه صوتي پر كند. به همين دليل فيلم بسيار پر سر و صدا و بعضي صداها بسيار گوش خراش است. اما امروز چشممان به جمال يك كيارستمي ترك روشن شد. ما فكر مي كرديم آقاي كيارستمي فقط درمملكت ما تكثير شده است ، اما سمي كاپلانوغلو با فيلم تخم مرغ، فيل مارا به هندوستان برد. شاعري بعد از مرگ مادرش به شهر محل زادگاهش باز مي گردد. او در مواجهه با علاقه اش به پرستارِ مادر و نذر مادر كه قرباني كردن يك گوسفند قرار دارد. فيلم از نماهاي كشدار و فضايي سردو بدون قصه برخوردار است.
اما مهمترين فيلم امروز، به همين سادگي اثر رضا ميركريمي است. در تيتراژ دستي با مداد اسامي فيلم را درعين سادگي مي نويسد و مفهوم سادگي را كه درنام فيلم است، به خوبي نشان مي دهد. در انتها مي فهميم، خط تيتراژ متعلق به آقاي كيارستمي است. فلمنامه راهم ميركريمي و شادمهر راستين نوشته اند. فيلم روايت يك روز يك خانواده با محور مادر خانه است. زن ابتداي روز قصد دارد خانه را رها كرده و به خانه پدرش برود اما در انتهاي روز و پس از اتفاقات مختلف از اين تصميم منصرف مي شود. فضايي مانند چهارشنبه سوري اما با اين فرق كه نشانه هاي ديني همچنان در فيلمهاي ميركريمي حضور دارند. تلاش زن براي استخاره يا تفأل زن همسايه به قرآن هرچند سطحي هستند. اما بازهم دين زدايي شده نيستند و ما مجبوريم در فيلم مير كريمي به حداقلها اكتفا كنيم. من از آنها نيستم كه ميركريمي را از دست رفته و روشنفكر شده و خائن بنامم. اما در آثار اخير و حتي مجموعه هايي كه تهيه كنندگيشان را بعهده داشته، نشانه هاي دور شدن از آرمانها را به وضوح مي توان ديد. ما نمي گوييم كه همه فيلمها بايد مثل زيرنورماه باشند اما مي توان به آرمانهاي زيرنورماه در آثار ديگر نيز پايبند بود. اين فيلم از فرط سعي در رئال بودن، به دنيازگي و آرمانزدايي خواسته يا ناخواسته اي رسيده است. يك زندگي متوسط رو به رفاه، طرح معضلاتي از اين قبيل كه پسر بچه از چادري بودن و قيافه مادرش راضي نيست و خلاصه تصوير يك روزمرگي دل مرده ساز و آنهم فاقد يك قصه منسجم.
فيلم ديگر امروز، لحاف چهل تكه محمد رضا اصلاني است. آتش سبز از چند حديث كه حكاياتي نامربوطندتشكليل شده و كارگردان بدون استفاده ازهيچ چسبي سعي كرده اين تكه هاي نه چندان زيبا و نه چندان پندآموز را با يك كارگرداني نه چندان قوي به فيلمي نه چندان كم خرج تبديل كند. به يكي از رفقا گفتم : ديدي خيلي ها وسط فيلم رفتند؟ گفت : ماندن بقيه بيشتر تعجب داشت. سرمايه گذراين فيلم فارابي و بانك اقتصاد نوين هستند.
بسم الله الرحمن الرحيم
افتتاحيه جشنواره ها اساساً سركاريست. يك سري برنامه مسلسل وار كه وقتي مثل امسال با كمترين جذابيت هنري و نمايشي و با اشكالات متعدد دستگاه پخش كننده و تپقهاي بي شمار مجري (داريوش كاردان) همراه باشد، حتي حوصله خانواده ها و بچه هاي خردسال را كه بعنوان خبرنگار و هنرمند به سالن درندشت وزارت كشور آمده اند سر مي برد. كاردان ابتداي مراسم پیش از شروع صحبتهایش می گوید : «خانم اون بچه رو بذار رو ویبره » و بعد دو تذكر مي دهد: آقاي صفار پيغام فرستاده و عذر خواهي كرده اند و چون در سفر استاني هستند، نمي توانند تشريف بياوردند. بعد از آن سلسله سخنرانيها و تقديرها شروع مي شود. تقدير از برگزيدگان صنوف سينمايي و برخي چهره ها مثل رسول ملاقلي پور و مسعود جعفري جوزاني از ديگر بخشهاي مراسم است. در يكي از تقديرها داريوش كاردان، بجاي اسم يكي از عوامل توزيع فيلمهاي سينمايي مي گويد :«امين صاحبان» تشريف بياورند بالا. لحظه اي تأمل مي كند. معلوم مي شود، اين واژه درجمله اي توصيفي بوده كه طرف را امينِ صاحبان آثار معرفي مي كرده است. اما بلافاصله با نبوغ ذاتيش ورق را برگردانه و از اين گاف بزرگ مايه خنده و تفريح مي سازد. يك گروه موسيقي زنده هم در چند جاي مراسم، موسيقي هاي فيلمهاي تقدير شدگان و موسيقي يكي از فيلمهاي مرحوم ملاقلي پور را اجرا مي كند. اما نكته جالب سخنرانيها، صحبتهاي كوتاه، زيبا و ادبي جعفري جلوه است كه با تشويق حضار البته جهت كوتاه بودنش مواجه مي شود. از ديگر بخشهاي افتتاحيه پخش كليپهايي با مو ضوعات : امام حسين، بازسازي سينماها، مواد تبليغي و ايران است.
اواخر مراسم هم اين دوستان خوش حافظه ما، فيلشان ياد جشنواره دو سال قبل كرده و منتظر نمايش يكي از فيلمهاي جشنواره هستند كه كاردان مراسم را ختم كرده و همه را به خدا مي سپارد.
به نظر من اسپيلبرگ فقط يک کارگردان هاليوودي مشهور يا يک فيلمساز صاحب سبک و يا حتي يک شخصيت هنري نيست. حتي اومانند نام کمپاني فيلمسازيش ((dream worksيک سازنده صرف رؤياها نيست. بلکه او يکي از جهت دهندگانرؤياهاي مردم جهان است. يه جرأت مي توان گفت هرفيلم اسپيلبرگ يک راه جديد و يک فکرنو در خدمت نظام سرمايه داري آمريکايي بوده است. ازآرواره ها تا مونيخ او با هرفيلم سنگي بر ديوار تفکر ليبرال دموکراسي گذارده است. برنامه صد فيلم، جمعه شب فيلم E.T رابراي چندمين بار پخش کرد. در اين فيلم اسپيلبرگ بر خلاف اسلافش که هميشه فضائيها را مو جوداتي تنفر آميز، خشن و مهاجم تصورمي کردند، يک فضايي آرام و مهربان با خصوصيات نزديک به آدمها ــ شبيه آنچه در هوش مصنوعي ديديم ــ به تصوير مي کشد. اين فيلم در سالهاي اوج آزمايشات فضايي آمريکايي ساخته شد. و هاليوودبايد به مدد دولتمردان آمريکايي مي آمد و اين آزمايشات پرهزينه را کاناليزه مي کرد. کاري که اسپيلبرگ به شکل ديگري در جنگ دنياها انجام داد. سالهايي که آمريکائيها بازهم احتياج به توجيه آزمايشات پرهزينه دفاع ضد موشکي دارند. اما اين فيلم جزو مهمترين فيلمهائيست که به خانواده آمريکايي مي پردازد. يک خانواده تک والديني با فرزندان زياد که يک عامل خارجي باعث پيوند خوردن آنها مي شود. رؤيايي که تحققش با شرايط فعلي بيشتر به يک رؤيا شبيه است. E.T با اينکه به ظاهر فيلمي مربوط به کودکان است، اما به خاطر دستمايه قرار دادن سوژه اي مخاطره آميز و جدي ، مورد توجه بزرگترها نيز قرار مي گيرد. از نکات فني فيلم هم بايد به نورپردازي هاي زيبا و بازي گرفتن بي نظير از کودکان اشاره کرد. به نظرمن جلوه هاي ويژه بصري فيلم در مقابل ايندو در مرتبه پايين تري قرار مي گيرد. انشاءالله در مورد فيلمهاي ديگر اسپيلبرگ خصوصاً فهرست شيندلر و مونيخ بيشتر خواهم نوشت.
مراسم اختتاميه سومين جشنواره سراسري فيلم كوتاه رويش در مشهد با معرفي برگزيدگان اين جشنواره برپا شد. برگزيدگان سومين جشنواره سراسري فيلم ديني «رويش» در سالن فيلم نور مشهد معرفي شدند. هيئت داوران بخشهاي مختلف سومين جشنواره سراسري فيلم ديني «رويش»، برگزيدگان جشنواره را به شرح زير معرفي كردند:
بجز ضعف مفرط در برنامه ريزي و نظم در پخش آثار اين جشنواره مشکل بزرگترضعف آثار به نمايش در آمده را نيز با خود دارد. بجز مدار صفر درجه محمود رحماني که با فاصله زياد بهترين فيلم جشنواره است، ( درمطالب جشنواره سينما حقيقت درباره اش نوشته ام ) بقيه آثار طيفي بين متوسط و بسيار ضعيف دارند. اصلاً بعضي فيلمها را نه تنها نمي توان يک اثر ديني دانست، بلکه حتي نمي توان يک فيلم به حساب آورد. با فراستي مسئول هيئت انتخاب هم که صحبت کردم از ضعف آثار رسيده به جشنواره گله داشت. مثل اينکه بي نظمي و بي برنامگي جشنواره که نمودش را درسالنهاي خالي از تماشاگر سينما قدس نشان مي دهد، خيلي از فيلمسازان را ازارسال اثر به جشنواره منصرف کرده است.
راستي چه عيبي دارد مسئولان جشنواره که هزينه هاي ميليوني برگزاري جشنواره و پذيرايي ازميهمانان را تقبل مي کنند، چند پرده و پوستر بيشتريا يک آگهي در روزنامه هاي شهر و يا چند دستگاه اتوبوس در مراکز فرهنگي شهر مثل حوزه و دانشگاه تعبيه کنند. اصلاً چرا نبايد حتي هنرمندان سينمايي مشهد را در سالنهاي سينما ديد؟ اما در ميان اينهمه آثار اجق وجق چند اثر جاي حرف دارند.
نماهنگ طاها ساخته احمد رضا داوري يکي از بهترين نماهنگهاي جشنواره است. سير تاريخي رسالت انبيا با تصويربرداري خوب و استفاده مناسب از نماهاي انيميشن سه بعدي اثري متفاوت از ديگر نماهنگها راخلق کرده است. يکي از منتقدين روشنفکر سينما هم هوس فيلمسازي کرده است. حاجي – گوليت قصه يک جانباز قطع پاست که ديوانه فوتبال است. او به اينکه اورا گوليت مي نامند افتخار مي کند. از تنها چيزي هم که دراين مستند صحبتي به ميان نمي آيد، انقلاب و دفاع مقدس و ارزشهاي آن است. صحنه زجرآورفيلم آنجاست که حاجي بعد ازحذف ايران از جام ملتهاي آسيا به شدت گريه مي کند. به اين فيلمساز محترم و ديگراني که دنبال اين نوع از جانبازان مي گردند مژده مي دهم که منهم نمونه هايي از جانبازان معتاد و دزد و قاتل و ... سراغ دارم که مي تواند دستمايه فيلمهاي بعديشان قرارگيرد. اما فيلم يکدم که جزو آثار تجربه خلاق است، ميني مالي 2 دقيقه ايست. زني جلوي عکس شوهرش از او تقاضا مي کند اورا هم با خودش ببرد. در نماي بعد عکس زن را مي بينيم که نواري مشکي با خود دارد. به خود مولا سازنده کار هم گفتم که فيلمش از عدم استفاده ازهمه امکانات بصري مثل افکت و موسيقي و ... رنج مي برد. اما سوژه بسيار شريف و حکايت يک عشق مقدس است.مستند 40 دقيقه اي درجستجوي گوهر شب چراغ با مشکلي ديگر مواجه است. اين اثر با قصه اي اساطيري به موسيقي ها و سازهاي بکار رفته در مراسم مذهبي ايران مي پردازد. اما قطعه ده دقيقه اي انتهاي فيلم که به عزاداري ونقالي مي پردازد، اضافه است و فيلم را دو پاره مي کند. اما مثل سال قبل آثار پويانمايي از ديگر قالبها قوي ترند. نوعي ديگر بودن اثر ماشاءالله محمدي درکمتر از 2 دقيقه مفهوم ايثار و شهادت را به ساده ترين شکل بيان مي کند. آدمي خطي و نقاشي شده از کنار برکه اي عبور مي کند. گلوله مي خورد. مي افتد و از خونش ماهيهاي زيادي در برکه براه مي افتند. فيلم نزديکتر از نفس اثر پريوش نظريه نيز که جزو منتخبين جشنواره سينما حقيقت بود اينجا هم به نمايش درمي آيد. مستندي درباره زنان مرده شوري که از کارشان ناراضيند. فيلم با نگاهي روشنفکري و خالي از معنويت به مقوله مرگ مي پردازد. ذکر خاطرات مرده شورها از مرده هاي خاصي که شسته اند وزندگي شخصي وتفکرات يکي دو نفر آنها همه اين فيلم است. به اميد سالنهاي شلوغتر از امسال در سالهاي بعد...
بي حالي اين گزارش را به حساب تنبلي من نگذاريد. جشنواره امسال بي حال است. روز اول ودوم هم ندارد. امروز صبح فيلم قابل توجهي نمي بينم. فقط چند فيلم از بعضي جهات توجه را جلب مي کند. آسمان شيشه اي که در بخش تجربه خلاق به نمايش در آمده تصاويري از پشت يک شيشه است که بوسيله رنگ و آب و روغن و وسايل ديگر، آسمان شب را تجسم مي کند. ربط اين فيلم و خيلي فيلمهاي ديگر امروز با سينماي ديني را هم نفهميديم. شايد هم اين گونه جديد (اکسپريمنتال) برادر دوقلوي سينماي معنا گرا در جنبه تکنيکي و فرماليستي است و بايد از اين به بعد علاوه بر فيلمهاي اجق وجق روح و جن و پري وغول وديو و... عادت به ديدن تصاويري بي سر و ته بنام تجربه خلاق باشيم. از اين منظر فيلم داستاني «آ» هم بايد در اين قسمت به نمايش در مي آمد. فيلمي که با بيان فرماليستي به نقد حجاب مي پردازد. فيلمي بدون قصه و صامت که فقط حرکات و کابوسهاي يک دختر جوان با لباسهايي عجيب در هرسکانس است. اين هم از آن آثار خيلي ديني جشنواره است. اما مستند خيلي ديني ديگر که از قضا مستند زيبائيست، زيستن نام دارد. يک روباه از جنگل براي بدست آوردن غذا به روستايي مي آيد و ما به شکلي واقعي او را تعقيب مي کنيم. استفاده از حيوانات وحشي دست آموز در اين فيلم ابتکاري جذاب است. هرچند دريکي از نماها مربي روباه لو مي رود. امروز همچنين دو پويانمايي با موضوع پيامبر که از نظر تکنيک آثار متوسطي هستند، به نمايش در مي آيد. قاصد که از نگاه عنکبوت به جريان هجرت پيامبر و غارثورمي پردازد و بوي خوش مدينه که حکايت سفر اويس قرني براي ديدن پيامبر به مدينه است. در آخرين نوبت پخش صبح هم بخشي بنام مروري بر فيلمهاي کوتاه معناگراي جهان است که آثاري از کشورهاي مختلف را به نمايش مي گذارد. آثاري انتزاعي و غير ديني که نهايت دست آوردشان پرداختن به آيينهاي خرافييا دست بردن به مفاهيمي فرا واقعي است. اواسط يکي از اين فيلمها که محصول هندوستان است از سالن بيرون مي آيم.
چند ماه پيش وقتي چشمم به آدرس جديد دبيرخانه جشنواره رويش افتاد؛ اولين سؤالي که به ذهنم رسيد، يک سؤال پيچيده و فلسفي بود. چرا؟
اما وقتي خبرانتقال دبير محترم جشنواره و مسؤوليت جديد ايشان را با آدرس جديد در تهران تطبيق دادم، معما آسان شد و شايد جواب سؤالات بعدي هم از مسؤوليت جديدتر دبير محترم جشنواره بيرون بيايد. البته شايد ما تنها کشوري باشيم که محل دبيرخانه يک جشنواره مهم کشوريمان بامحل مسؤوليتهاي مختلف دبير لايتغيرجشنواره تغيير می کند. پارسال مشهد، امسال تهران و شايد هم با مسؤوليت تازه دبير محترم سال بعد دوباره مشهد!!
گلهاي صورتي لباس کودکانه ات گلوله هائي بسوي اسرائيل است. چقدر مظلومي ... خدايا اين قرباني را از ما بپذير... يک بيل مکانيکي منتظر آوار برداري است. يک امدادگر با سگي در حال جستجوست. به راننده اشاره مي کند که اينجا ديگر کسي نيست. بيل مکانيکي شروع مي کند. يک بار... دوبار.... ناگهان جسد يک کودک 5-4 ساله از ميان بيل روي آوارها مي افتد. مردم برآشفته مي شوند. چند لحظه هيچ کس توان جلورفتن راندارد. يک نفر جلو مي رود. جسد بي جان کودک رابرمي دارد و پايين مي آورد. و خود از شدت ناراحتي در آغوش ديگري قرار مي گيرد. اين صحنه اوج فيلم ضاحيه مرتضي شعباني است. اين صحنه همه جنگ را در چند ثانيه به نمايش مي گذارد. بياد صحنه شهادت محمد الدوره مي افتم. فيلم ضاحيه به اتفاقات يکي از روزهاي جنگ 33 روزه در محله ضاحيه بيروت مي پردازد. گروهي خبرنگار وعکاس ومستند سازدرحال بازديد از ضاحيه هستند. آنها با مردم صحبت مي کنند. مردمي که با دين و افکار متفاوت همه خود را حامي مقاومت و سيد حسن نصرالله مي دانند. در همين بين هواپيماهاي اسرائيلي از راه مي رسند و ضاحيه رابمباران مي کنند. فيلم با دوربين روي دست و حضور بي واسطه فيلمبردار – کارگردان، فضاي مجموعه روايت فتح و خصوصاً خنجر وشقايق طالب زاده راتداعي مي کند. يک مستند کوتاه و جمع وجور و ساده و بدور از فرماليست پرتکلف روشنفکري که يکي از بهترين آثار اين جشنواره است.
امروز شلوغترين و بي نظمترين روز جشنواره است و سردرگمي و ناتواني مسؤولان در جمعو جور کردن برنامه ها کاملاً نمايان است. تأخير درنمايش فيلمها، جابجائيهاي زياد، خراب بودن جابجاي اينترنت و... البته يک دليل اين مسأله طولاني بودن بعضي فيلمها و البته يک دليل ديگرش با سياه نمايي و بدگماني حضور کيارستمي در روزگذشته است!!
امروز ازصبح حال وهواي ديگري داشتم. حضور يک نفر را حس مي کردم. اماوقتي بعدازظهر شلوغي جلوي سالن 1 را ديدم به خودم اميدوار شدم. حس درونيم درست کار کرده بود. خداي روشنفکران سينما قراراست مثل جشنواره فجر، بدون هيچدليلي نازل شوند و قدم روي چشم ما بگذارندو همه را به فيض برسانند. برنامه سينما عوض مي شود. برنامه همه سالنهاي ديگر بهم مي ريزد، تبليغات مي شود. بهترين نوبت پخش به ايشان اختصاص مي يابد.
امروز هم مثل ديروز فيلم هاي بچه هاي انقلاب را به نوبت کم تماشاگر صبح رانده اند. قانا ساخته محمد رضا عباسيون که به کشتار مردم قانا بوسيله صهيونيستها مي پردازد در ساعت 15/11 به نمايش در مي آيد. بيشتر نماها بين مردم و در حرکت است.و يک گفتارمتن خوب، مکمل نماها و قطعات آرشيوي است. خصوصاً نماهاي تشييع جنازه کشته هاي بمباران صهيونيستها، ا ز بهترين بخشهاي فيلم است. فيلم با نزديک شدن به فضايي معنوي و انقلابي جزو بهترين فيلمهاي مستند ارائه شده در جشنواره است.
امروز جشنواره در حال جا افتادن و جدي شدن است. و نظم در نمايش فيلمها بجز جابجايي يکي از فيلمهاي بعد از ظهر به چشم مي خورد.
ساعت 10 بهسينما فلسطين مي رسم. برنامه جشنواره برخلاف جشنواره فيلم فجر چاپ شده و آماده است. فيلمهاي مسابقه سينماي ملي که من قصد پيگيري فيلمهايش را دارم در سالن شماره 2 به نمايش در مي آيد. اينجا سه سالن نمايش دارد که در سالن اصلي ( شماره 1 ) مسابقه بين الملل و چند بخش جانبي مثل چشم انداز سينماي سوريه، آفريق زيباي ودرد، و نمايش ويژه ودر سالن شماره 3 همبخشهاي مولانا، مرور هات داگز- ايدفا، شرق و هويت، دو همسايه و نشست و گفتگو ها به نمایش در می آید. صيح سينما خيل خلوت است ولي از سيانسهاي بعد از ظهرو شب استقبال بيشتري مي شود.
تا حالا شده با ديدن يک فيلم سينمايي قلبتان از شدت طپش در حال بيرون آمدن از سينه تان باشد؟! پيش آمده که تنتان گر بگيرد و احساس يک گرماي مظاعف کنيد؟!موهايتان سيخ شود و يا به نزديکي سيخ شدن برسد ؟! اين حالتها درباره يک فيلم همزمان برايتان پيش آمده يا هرکدامش درمورد فيلمهاي مختلف بوده؟! حالا سؤال آخر ــ عجله نکنيد شما هم کمي از تجربه جان به لب شدن مرا درک کنيد ــ آيا شده که همراه با همه اين احساسات در يک فيلم پيشانيتان هم عرق کند؟! عرق مرگ يا عرق خرابي فنهاي سينماهاي عهد عتيق را نمي گويم. منظورم عرق شرم است. خوب فکر کنيد!!