اشاره: «نويسندهمنتقد»، استاد «حيدر رحيمپور» همانقدر كه كوبنده مينويسد شنيدني
همخاطره ميگويد. ساعتي، در منزل پذيراي ما بود، تا خاطرات دوستي
عزيز رابازگويد. سؤالهاي ما همسطح بيان شيواي استاد نبود و حذف شد
اولينآشنايي من با علي
روز انتخابات وكلاي مشهد سال 1328 بود. من اعلاميه كوچكيداده بودم كه مؤتلفة اسلامي فقط به دو شاگرد مكتب اسلام،
شيخ محمود حلبي واستاد محمدتقي شريعتي رأي ميدهند؛ ولي او به جاي شيخ محمود براي «ثابت» رئيس كارخانه قند
فعاليت ميكرد. من كه از بازرسان بودم، به استاد شريعتيگزارش دادم و استاد بهوسيلة من به علي پيام داد كه يا تو به خانه برو يامن ميروم.او 15 ساله و عضو انجمنهاي اسلامي دبيرستانها و رفيق مرحومدكتر سامي بود و من
17 ساله و كوچكترين عضو هيئت مؤسس مؤتلفه اسلاميبودم. بعد از اين جريان با هم قهر كرديم و قهر بوديم.
*** نهضتمقاومت ملي سال 33، بعد از كودتاي 28 مرداد كه همه گروههاي سياسيشكستخورده و منفعل
شده بودند؛ نهضت مقاومت ملي تأسيس شد و مرا شيخمحمدتقي جعفري و آيتا... حاج سيد جوادي و آيتا...
شبستري به جمعيت دعوتكردند، ولي مطمئن هستم پشت پرده اين دعوت يا استاد شريعتي يا احمدزاده ويا بازرگان بودند.من و علي، دوباره روبهرو شديم، هنوز به خاطر ماجرايانتخابات، نيمه قهر
بوديم؛ خوش و بش كرديم، او 21 ساله و من 23
ساله بودمولي هر
دو پير سياسي شناخته ميشديم. بعد از يكي دو جلسه حسابي رفيقشديم. مدتي بعد هر دو اتفاق كرديم كه اين نهضت چيزي بارش
نيست؛ كه به آندل ببنديم. علي از آن به بعد بيشتر به
دانشجويان پرداخت و با مهندسبازرگان كه مشغول تأسيس انجمن اسلامي دانشجويان بود همكاري
بيشتري داشت. تا
اينكه در دستگيري گروهي اعضاي نهضت، علي هم دستگير شد.
*** عليبورسيه فرانسه قبول شده بود، استاد شريعتي خيلي نگران بود، مدتي بعد باخوشحالي به من گفت،
علي عجيب رو به كتب دين آورده و از من خواسته
تعدادزيادي
كتاب برايش بفرستم. *** كانون نشر حقايق ديني بيشتر اوقاتبسته يا نيمه تعطيل بود. رفقاي كانون و استاد شريعتي و
ديگران، به طورپراكنده هم را ميديديم. شب قرار شد رفقا بيايند خانه ما و وقتي همميآمدند، سور
الزامي و اجباري بود. من عصر آن روز مغازه يكي از رفقابودم، علي با كسي كه
آنجا بود، تلفني صحبت ميكرد. گوشي را گرفتم،گفتم: علي رفقا امشب خانه ما هستند،
تو هم بيا، گفت: امشب نميتوانم، يكدختر و پسر دانشجو، عقد كردهاند، خيلي هم فقيرند، ميخواهم
امشب ببرمشانو يك چلوكباب بدهم و راهيشان كنم به حجله، ولي هر جور باشد سر شب خودم راميرسانم.استاد شريعتي، قدسي، اميرپور و سررشتهدار آمده بودند، بعداز نماز علي آمد، بقيه گفتند: اين از كجا فهميده؟ گفتم: اين
سوري است،خودش ميفهمد.
*** كتاب تشيع علوي ـ تشيع صفوي تازه درآمده بود؛شروع كردم به انتقاد از علي؛
ـ استاد شريعتي سرش را پايين انداخته بود وگوش ميداد، دوست داشت از علي
انتقاد كنيم ـ گفتم: علي تو چقدر «مجلسي» راميشناسي كه اين
چرتها را مينويسي، گفت: اَووووو به مرجع تقليدشاناهانت شده، علي شريعتي
پيش مجلسي [...] كي باشد؟ گفتم: خوب كه چي؟ گفت: وليمجلسي پيش امام من [...]كي باشد؟ گفتم: چرا؟ گفت: «اين روايت را
مجلسي نقلميكند:يك كسي مينويسد، خليفه در مدينه روبهروي عربي ايستاد و گفت: جان تو در دست من
است يا خدا؟ گفت: تو خر كي هستي؟ دست خداست ـ بقيهاشرا هم خودش درست ميكرد ـ خليفه شمشيرش را كشيد و طرف را
كشت. بعد از آنبا امام من روبهرو ميشود ـ حضرت باقر(ع) يا صادق(ع) ـ امام در جواب همينسؤال ميفرمايند:
جان من دست خداست ولي اگر تو نكشي بهتر است، ما با همقوم و خويش هستيم و... و انعامي هم ميگيرد.» بعد علي گفت: خوب اينطوريبايد با امام من صحبت كند؟علي بلند شد و چون به
من گفته بود كهميرود، من آمادگي داشتم. دنبالش رفتم، در راهرو به علي گفتم: خدا شاهداست، اگر يك دوره رسائل و مكاسب خوانده بودي، ننگت ميكرد
از اين حرفهابزني. گفت: پس معلوم شد، همه بدبختي تو همين رسائل و مكاسب بوده!!دونفري بلند خنديديم و اينهايي كه داخل اتاق بودند، مجاني خنديدند. گفتم: خوب چرا اين چرتها
را مينويسي؟ گفت: خدا كند ساواك هم به خريت تو باشد،گفتم: خوب كه چي؟ گفت: اگر احساس كنند كه من با روحانيت
مخالفام،ميتوانم
حرفهايم را بزنم، من به مجلسي چه كار دارم؟ من با اين وسيلهميخواهم شريعتمداري و ديگر آخوندهاي درباري را لنگ كنم.
بايد به وسيلهمجلسي يك مفري داشته باشم، اگر بگويم شريعتمداري كه صبح ميبرند و پوستمرا ميكنند.گفتم: خوب تكليف اين چرت و پرتها چه ميشود؟ گفت: خوب توبردار و درست كن،
گفتم: بابات آنجاست برو بابات را مسخره كن، من كتابهايتو را يكي يكي جمع كنم و پايش بنويسم، اين مطالب غلط
است؟!گفت: نهمستدرك بزن، گفتم: خوب مياندازند دور، من هم ميشوم مثل
بقيه كهمينويسند.
گفت: آقاجان، تو بنويس، پايش هم بنويس علي شريعتي، كه اگردوستان پرسيدند بگويم درست است و اگر ساواك پرسيد، بگويم
به من مربوطنيست، فلاني نوشته است!!!علي رفت و من برگشتم به اتاق، استاد شريعتيگفت: «شما، اينجا با هم دعوا ميكنيد بعد ميرويد بيرون
و شروع ميكنيد بهخنديدن، من خيال كردم علي قهر كرد و
رفت.» جريان را گفتم، استاد گريه كردو گفت: ببين اين پسر چقدر خالصانه كار ميكند؟ من بارها
توجه كردهام،اشكالات عمده آقاي مطهري به علي هشت
تاست، شما را هم ديدم كه چهار ـ پنجاشكال به علي وارد
كردهايد. ولي به جان خودت و علي من شانزده
اشكال دارمو همه را هم به علي گفتهام.ميگويد: بابا، تو چرا اينطوري هستي؟ مناين همه كتاب نوشتهام،
شانزده اشكال زياد است؟ خوب برو بگو علي
اشتباهنوشته، علي غلط كرده اينها را نوشته، اصلاً سواد نداشته. آنقدر
اين بچهپاك بود
كه حتي به آقاي شيرازي، امام جمعه مشهد گفته بود، شما هر غلطي راكه در كتابهاي من
ميبينيد بنويسيد، بعد من مينويسم هر چه آقا گفتهانددرست است.مدتي بعد از آن با مطهري رفته بودند، خدمت
محمدرضا حكيمي و به او وكالت داده بود كه همه كارهايش را اصلاح كند.
*** جلسهپرسش و پاسخي در دانشگاه آزاد بود، يك عده از متحجرين و انجمن حجتيههاآمده بودند. يك
كافر در دنيا گير آورده بودند به نام علي شريعتي،
گفتم: آقا جان
اينطوري نميشود. شما برويد اشتباهات علي
شريعتي، انحرافش،اغلاطش را جمع كنيد و به من بدهيد، من هم مال فيض كاشاني، صاحب تفاسيرصافي و مصفا و اصفا
را جمع ميكنم تا ببينم كدام بيشتر است.
*** عروسييكي از فاميل كه با من و مطهري و شريعتي
قوم و خويش بود، من و مطهري چندساعتي با هم بوديم. از او پرسيدم: چرا اينقدر با علي خشن برخورد ميكني؟عين همان حرف را كه دكتر در مورد آخوندهاي درباري گفته
بود، گفت: اصلاًبحث علي نيست، من كه دائم به خانه
پدرش رفت و آمد دارم، با خودش هم كهرفيقايم، بحث من اين است كه شاخهاي در حال درست شدن
است ـ مجاهدين خلقرا ميگفت ـ كه خود را به علي ميچسبانند،
علي هم چيزي نميگويد، منمجبورم با علي اينطور برخورد كنم؛ كه آنها افشا شوند.يعني مطهري، شريعتي را فداي
خط مكتبي خود ميكرد. علي هم خود را فدا ميكرد تا ارتجاع را بشكند.علي آدم نبود،
فدا بود. فدايي نبود، فدا بود. فداي جامعه و اسلام و مردم.
*** تازهاز زندان آزاد شده بود و آمده بود مشهد. خيلي ملول بود، دليلش را پرسيدم،گفت: اينها مرا ول
كردهاند كه ضايع كنند. نوشتههايي از من كه ابداًمورد نظرم نيست، توي روزنامه ـ به خاطرم نيست كيهان يا
اطلاعات آن زمان ـچاپ ميكنند. نميتوانم اينها را در ايران جواب بدهم، خيلي ناراحت بود وما فهميده بوديم كه
تصميم به كوچ گرفته است. حتي اين قضيه را به استاد همنگفته بود.
*** سه روز قبل از سفر برنگشتني علي، باز
رفقا گفتهبودند
به خانه ما ميآيند، در آن جلسه استاد شريعتي نيامدند و من بعدهافهميدم اين جلسه را
علي برپا كرده است؛ البته نه آشكار بلكه پنهان
و برايتوديع
با دوستان تقريباً دو ساعت به غروب بود، باغچهها را آب ميدادم،ديدم كسي ميگويد:
آي يا الله خودت را بپوشان مرد است. نگاه كردم ديدم علياست. علي قانونش
اين بود كه مثلاً وقتي ميگفت ساعت هشت، يازده ميآمد. حالا قرار است هفت بيايد، چهار آمده. گفتم واقعاً همان
كه خودت ميدانيهستي!!! گفت: «فكر كردم ميآيم اينجا، تا رفقا بيايند حاشيههاي مفاتيحرا نگاه ميكنم، تو
كه اهل كتاب و مطالعه نيستي كه كتاب داشته باشي!!!»
آمد تو و ما تا رفقا آمدند، حدود يك ساعت و نيم با هم بوديم. در حال صحبت، هر دو
سيگار ميكشيديم.ـالبته من بيست سال
است، ترك كردهام ـ يك قوطي وينستون وسط بود، من سه تاكشيده بودم، نگاه كردم ديدم از پاكت بيستتايي فقط يكي
مانده، آمدم بردارماز دستم چنگ زد، گفتم پسربخش، دختربخش هم كه باشد، به من بيشتر رسيدهبود؛ گفت اين صندوق
بيتالمال است، هر كس بايد به اندازه مصرفش بكشد.
*** آنشب من خيلي بيشتر از آن چيزي كه براي شما لازم باشد، علي شريعتيشناسشدم. حرفهاي خيلي خوبي بين ما رد و بدل شد. گفتم: علي زندان چطور بود،استفاده كردي؟ با تمام وجود گفت: خيلي. بعد پرسيدم: علي نظرت راجع بهكتابهايت چيست؟ گفت: من كه كتاب ننوشتهام؛ آن كوير كه
يك رمان است. آنيكي جنگ با منافقين است، آنهاي ديگر هم همينطور ـ هيچ كدام از كتابهايشرا امضا نكرد ـ اما
اگر خدا ياري كند و يك فراغتي به دست بيايد، بعد معنيكتاب را ميفهمي، كه خدا را شاهد ميگيرم اگر علي موفق شده بود فرار كند واو را نكشته بودند، كتابهايي نوشته بود كه اسلام را تكان
ميداد. ازخاطرات زندان گفت: «اين شش ماه آخر عصر به عصر، روي برنامه خاصي شلاقمميزدند و ميگفتند
راضي شدي يا نه؟ از من ميخواستند كه بيا به جاي خانمپارسا وزارت علوم و فرهنگ را قبول كن. ميگفتم: من
خانواده خودم رانميتوانم جمع كنم، شما برويد بينظمي مرا در جامعه ببينيد ـ راست همميگفت، بد بينظمي
بود ـ من فهميده بودم كه ساواك از مخالفت من باروحانيت دل كنده است. بازجويم ميگفت: همه مخالفتهاي تو
بازي سياسي است،آنها ميخواستند با انتخاب من به وزارت مرا خنثي و دانشگاه و روشنفكرانانقلابي را يكجا
ببلعد. من ميدانستم كه اگر قبول ميكردم و حاضر ميشدمبا شاه ببندم نخستوزيرم ميكرد. و اگر با آمريكا ميبستم،
رئيس جمهورميشدم و اگر هيچكدام از اين كارها را نميكردم مرا مثل پاپ، يك قديسروشنفكري ميكرد.
آنموقع ديگر علي شريعتي نبودم و بعد از آن
دانشگاهضربهاي
ميخورد كه پنجاه سال حركت نميكرد. اين بود كه مجبور بودم تحملكنم و دائم طفره ميرفتم.
اواخر هم ميگفتند: پدرسوخته، ما كاملاًميدانيم؛ تو شاخه دانشگاهي خميني هستي، منتها با اين
جور كارها ما رافريب دادي.» بعد گفتم علي
راجع به مجلسي چيزي ميگويم كه داشته باشي،بحث اشاعره و معتزله را طرح كردم و صحبتهاي زيادي كرديم،
يكدفعه دست بهسرش زد و گفت: خاك بر سرم، كاش اين مطلب را زودتر فهميده بودم. گفت: خيليفهميدم؛ واقعاً در
اين عالمها نبود كه به جهلش تعصب داشته باشد.آن شب گذشت و من بعدها فهميدم كه نقشهاش اين بوده كه به
خارج برود. *** چندشب بعد حدود ساعت نه و نيم شب، با دوستان بوديم، اميرپور گفت: الآنهواپيماي دكتر
نشست، گفتم: علي رفت؟ گفت: بله با شناسنامه
جعلي رفت. گفتم: علي رفت كه كشته شود. مدتي بعد اميرپور از خانهاش تماس
گرفت كه بيااينجا، رفتم ديدم گريه ميكند، گفت: ديشب علي
در لندن فوت كرده است، گفتم:
نه فوت نكرده، علي را كشتند. كمكم رفقا خبردار شدند و با آنها كه خارجبودند تماس گرفتيم.
بلافاصله استاد شريعتي را برديم خانه دامادش كه مصونبماند.به
استاد گفتيم علي تصادف كرده و ما ميخواهيم از
اينجا با تلفن مرتب در تماس باشيم.
*** شاهميخواست جنازه را به ايران بياورد و علي
را خودي جلوه دهد ولي ماميخواستيم كه از ايران برود. تا روزي كه خبر دادند جنازه را به سوريهحركت دادهاند.
آقاي خامنهاي گفتند: اگر ميشد، در روزنامهاي تسليتيبگوييم خيلي خوب بود. من قبول كردم، رفتم دفتر روزنامه
خراسان مسئولآگهيها حاجي بازارياي بود كه غير از پول چيزي نميفهميد. برادرم چهار راهشهدا ساختماني ميساخت
كه از آنجا ـ دفتر روزنامه خراسان خيابان خسرويبود ـ ديده ميشد.گفتم:
آقا جان من يك دوستي دارم كه فوت كرده،ميخواهم يك اعلاميه قشنگ توي صفحه اول چاپ كني، هر چه
هم پول بخواهيميدهم، ببين آن ساختمان مال مناست، نگاهي به ساختمان كرد، ديد خوب شكاريهستم. بالاخره
تسليتي معمولي نوشتم كه از نظر مفهومي بد نبود و از نظرادبيات متوسط بود. نوشته را تأييد كرد. من هم آن موقع كه
آگهي پنج تا دهتومان بود، صد تومن دادم و گفتم: در يك صفحه خوب چاپ كنيد. جواني آنجاايستاده بود، گفتم:
همين حالا بدهيد، خودم به چاپخانه بدهم، جوان را صداكرد، گفت با ايشان برو، چاپخانه را نشان بده. در راه
جوان مرا با اسم صداكرد و گفت: دكتر شريعتي مرد؟ گفتم:
بله، نشست به گريه كردن، گفتم: تو باما هستي؟ گفت: بله، گفتم: ميتواني كاري بكني؟ گفت: بگو
چه كار كنم. گفتم: من آگهي
را همينجا عوض ميكنم. تو فقط آنجا بگو آقا گفتهاند اين را چاپكنيد. قبول كرد.
متن اعلاميه را عوض كردم:«استاد محمدتقي شريعتي،سوگند به خدا بر اوجي كه گرفتهاي غبطه ميخورم. شهادت
فرزند تاريخ دكترعلي شريعتي را به
پيشگاه پدر و مرشد او تبريك و تسليت ميگويم. «حيدر رحيمپور
رفتيم چاپخانه و من ده تومان هم به چاپخانهدار
دادم و گفتم يك جاي خوب چاپ كنيد.فرداصبح كه روزنامه پخش شد، همة دستگاه ديوانه شده بودند. من
فرار كردم و بهخانه استاد رفتم، ميدانستم آنجا شلوغ است و نميتوانند دستگيرم كنند.
*** بارفقا رفتيم خانه داماد استاد شريعتي، آقاي خامنهاي اشاره به روضه حضرت
علياكبر كردند و بعد فرمودند آگهي روزنامه را بهاستاد بدهيم، استاد روزنامه را كه ديدند، رو به آقاي
خامنهاي كردند وگفتند: «آقا، كشتند علي را»؛ آقا
گفتند: «بله، اين افتخار نصيب شما شد وايشان ماندگار شدند»
اين مصاحبه درشماره 17
تحريريه چهارم مجله سوره به چاپ رسيد.